دستمايه� رمان «نيمه غايب» زندگی پنج تن از نسل جوان و جوانی پشت سر گذاشته� امروز، در دانشگاه و ميان كشاكشها� سالها� دهه� شصت است؛ به خاطر قرارگرفتن در اين موقعيت تاريخی است كه عشق برای آنان نه فقط مواجه با تنگناهای بيرونی، كه رودررو شدن با درون و گذشته� خود نيز هست. آنه� چه در خانوادها� سنتی در تهران بزرگ شده باشند يا در باغه� و شاليزارهای شمال، در خيابانها� نيويورك غريبگی را تجربه كرده باشند، يا معلق ميان دوست داشتنه� در سفر مدام بوده باشند، و يا حتی اگر كودكیهایشا� راخود مادری كرده باشند، همگی سرگشته� جستوجو� نيمه� غايب خويشند؛
سناپور در سال ۱۳۳۹ در کرج بهدنی� آمد. درسخوانده� رشتهٔ منابع طبیعی است اما از همان ابتدا به نوشتن و روزنامهنگار� روی آورد. در آغاز فعالیت داستاننویسیا� برای کودکان و نوجوانان مینوش�. پسران دهکده (۱۳۶۹) و افسانه و شب طولانی (۱۳۷۳) حاصل این دوران است. سپس به روزنامهنگار� روی آورد و در روزنامه همشهری و زن و حیاتن� و چند نشریه دیگر شروع به همکاری کرد. مدتی هم بر کار گردآوری و چاپ داستانها� مجلات گردون و کارنامه نظارت داشت. اولین رمانا� نیمهٔ غایب را در ۱۳۷۸ منتشر کرد. این رمان برای او جوایز مختلفی را به ارمغان آورد و در مدت یک سال شش بار تجدید چاپ شد.[۱:] در سال ۱۳۸۰ کتابی در شناخت زندگی و آثار هوشنگ گلشیری به نام همخوانی کاتبان تالیف و منتشر کرد. او هماکنو� مشغول تدریس داستاننویس� است.
Nimeye Ghayeb, Hossein Sanapour Hosain Sanapour, is an Iranian writer. His first and second books were long novels for teenagers: The Village Boys and Afsane and long night. تاریخ نخستین خوانش: بیست و یکم اکتبر سال 2001 میلادی عنوان: نیمه غایب؛ نویسنده: حسین سناپور؛ تهران، چشمه، 1378؛ در 324 ص؛ شابک: 9645571031؛ چاپ دوم تا ششم 1379؛ چاپ هفتم و هشتم 1380؛ چاپ نهم 1381؛ چاپ دهم 1382؛ چاپ دوازدهم 1385؛ چاپ سیزدهم 1386؛ چاپ چهاردهم و پانردهم 1387؛ موضوع: داستانهای نویسندگان معاصر ایرانی - قرن 20 م اگر میخواهید کتاب را بخوانید از خواندن خلاصه داستان خودداری کنید: داستان نیمه غایب در سالهای 1367 هجری خورشیدی تا 1369 هجری خورشیدی میگذر�. فرهاد از خانواده ای سنتی و بازاری ست و دلباخته ی سیمیندخت (سیندخت یا سیما) ست، اما سیمیندخت بیش از هرچیز در خیال پیدا کردن مادرش ثریا ست. ثریا بیست و دو سال پیش، از خانواده بریده و به آمریکا مهاجرت کرده، صدرالدینی، پدر معتاد و زنباره سیمیندخت است. الهی دوست صدرالدینی مردی خودساخته است و عاشق ثریا ست، او در دوران کودکی سیمیندخت، جای خالی مادر سیما را پر کرده و مادرش ثریا را نیز از وضع دخترش آگاه ساخته است. فرح دوست همخانه ای سیمیندخت، اهل لاهیجان ست. او خانواده ای پدرسالار دارد، که بی اجازه وی تصمیم بر ازدواج او گرفته اند، اما فرح به بیژن علاقه دارد. بیژن اما وی را رها و خواستگاریش از او را انکار میکند. فرح دست به خودسوزی میزند، و سیمیندخت او را نجات میدهد. پس از درگذشت صدرالدینی پدر سیما، الهی ثریا را به ایران میآورد؛ و مادر و دختر یکدیگر را پس از بیست و دو سال میبینند. فرهاد از سیمیندخت میخواهد تا با خانواده ی او آشنا شود، اما سیمیندخت خواهش اش را نمیپذیرد. فرهاد بدنبال اعتراض دانشجویی، از سوی کمیته انضباطی بازخواست، و چون حاضر به امضای تعهدنامه نمیشود، از تحصیل باز میماند. وی که در آخرین روزهای تحصیل از سیمیندخت جدا شده، پس از دو سال به دنبال سیما به دانشگاه بازمیگردد، تا از او درخواست ازدواج کند، اما سیمیندخت با مادرش به آمریکا رفته، و در آنجا ازدواج کرده، و به تحصیل مشغول است. فرهاد که دو سال بدون ارتباط با خانواده، تنها زندگی کرده، به ازدواجی اجباری، بخاطر خوشحالی پدرش، که در بستر مرگ است تن میدهد...؛ ا. شربیانی
«نیمه� غایب» به آن خوبی که شنیده بودم نبود. تعریفها� زیاد از این کتاب به عنوان یکی از معدود نمونهها� خوب رمان متاخر ایرانی انتظارم را بالا برده بود. البته خردها� به خوانندگان پیشنهاددهندها� نمیگیر�. اغلبشان در همان دورهها� چاپها� اول کتاب خوانده بودندش و میتوان� خودم را هم تصور کنم که اگر مثلا ده سال پیش این کتاب را میخواند� بهش چهار میدادم� و نه سه. اما به هر حال، سوژههای� که زمانی بکر به نظر میرسن� با گذشت زمان فرسوده و نخنم� میشون� و بسامد استفاده از آنه� مخاطبشان را متوجه پرسشها� اساسیتر� میکن� که شاید در برخوردهای بیتکرا� و دفعی مغفول بمانند. نتیجه آن که خواننده چون منی که توفیق مواجهه با اثر را در زمان متقضی نداشته، گر چه حسرت به دل، به دیده شک و به سنج عقل فردی و جمعی امروزینش با آن برخورد میکن� و در نتیجه این سنجش به نظری احتمالا متفاوت با پیشینیانش میرس�. «نیمه� غایب» پنج فصل دارد که همگی نامها� «مراسم فلان» دارند؛ و این «فلان»ها به ترتیب از این قرارند: تشییع، خواستگاری، قربان، وصل، و معارفه. اصلیتری� وجه تمایز فصله� هم راوی آنهاس� که هر بار معطوف به یکی از شخصیتها� اصلی رمان است. خلاصه� ماجرا نقل مکرر است و سهل الحصول. تاریخ روایته� هم، فصل به فصل، عوض میشو� و به ادعای اعلان بالای هر فصل، هر کدام در یک روز باقی میمان�. مغز مدعای من معطوف به دو وجه است: روایت و ماجرا. روایت در همه فصله� معطوف و منحصر به راوی آن فصل است و گاه گاه از سومشخ� به اولشخ� آمد و رفت میکن� و یا تغییر فاصله میده�. اما در منطق این حرکات مشکل هست. فصل اول، که مال فرهاد است، روایتی دارد که گاه حتی وسط یک پاراگراف از سومشخ� به اولشخ� میرو� و برمیگرد�. و سومشخص� هم به خودی خود آنقد� به فرهاد نزدیک است که عملا به هر عمقی از وجودش که اراده میکن� پوستکند� و رک جلوی چشمش میآور�. من نتوانستم منطقی در این تغییر راویها� بیمقدم� پیدا کنم. در فصل چهارم هم، که الهی شخصیت اصلی است، راوی سومشخ� است، اما این بار با فاصلها� بیشتر از فصل فرهاد، و تا انتها هم از این فاصله جلوتر نمیرو�. مشکل اینج� برعکس است. راوی از الهی دور میشو� و گاهی به جای سومشخ� عملا کار راوی دانای کل را انجام میدهد� و این میشو� که، به اقتضای روایتش، خاطرات و اتفاقات گذشته را هم هر جا که لازم بداند روایت میکن� و روایتش هم دقیقا شکل نقل خاطره دارد، نه شکل مرور ذهنی اتفاقی که پیش از مرور هم بر مرورگرش روشن است، که اگر اینجو� بود میش� به حربها� این خصلت را به ذهن الهی راوی مرتبط کرد. اما نیست، و طبیعتا سوالی که پیش میآور� این است که این راوی، با این قدر قهار احضار هر چه باب میلش است، و امکان توصیف و تشریح و توجیه هر چه میخواهد� چرا زودتر دهان باز نمیکند� اقلا در همان فصل. او که میدان� دارد ذهن گنگ خوانندها� را روشن میکند� چرا این طور مغشوش و آشفته ابهامات را رفع میکن� و وقایع کلیدی گذشته را پیش میکشد� و چرا این راوی همهچیزدا� همه چیز را نمیگوی� و آخر هم که فصلش تمام میشو� هنوز کلی توضیح نداده و حرف نگفته برایش مانده؟ نکته دوم ماجرای رمان است. جدای از هندی بودن خط وقایع اصلی رمان -که میتوانس� هندی بماند و در عوض این همه همه چیز رمان نباشد- شکل چینش این ماجرا و بستر وقوع آن مساله است. شما با آدمهای� عجیب طرفید که اتفاقی عجیب هم برایشان افتاده (منظورم از عجیب، عجیب از نوع جادویی یا فانتزی نیست. مادر و دختری که هم را گم میکنن� و بعد از بیست و دو سال هم پیدا میکنن� ماجرای عجیب و «نامعمول» این کتاب است). اما از این عجیب بودن دو طرفه (ماجرا و شخصیته�) سواستفاده شده. شخصیتها� رمان، به نظر من، بیشتر در حکم رانتی برای نویسنده هستند. تصور کنید، عجیب بودن سیمیندخت، ثریا، و الهی دقیقا همان جور عجیب بودنی است که خیلی خوب و شیک به عجیب بودن واقعه اصلی بخورد و کار نویسنده را در نمایش برخوردهای پرتعداد انسانی آسان کند. و همین موضوع است که باعث میشو� هر چه به پایان رمان نزدیکت� میشو� بیشتر از خودم بپرسم «اینه� چرا اینجوریاند� چرا مثل آدم رفتار نمیکنند؟� کل ماجرای فیضیان و سیمین به چه درد میخورد� به کجا میرسد� فرح که چه؟ شهروز کی بود؟ همه چهشا� است؟ و چرا دقیقا «این طوری» اند؟ از حق اما نباید گذشت. سناپور در ساخت رابطه پدر و فرزندی فصل اول، بین فرهاد و پدرِ سالارش، بسیار موفق است. و جالب این که همین رابطه و شخصیتها� درونش هم کلیشهاند� اما کلیشههای� هستند که از کلیشه بودنشان تغذیه نمیشون� و همینجا� توی خود کتاب، باز از نو ساخته و باورپذیر میشون�. توصیفها� درخشان و تصویرهای بدیع توی کتاب کم نیستند، و گر چه نه همه، ولی بعضی از روابط آدمه� با هم خیلی خوب ساخته شدهان�. از آن طرف، زبان کتاب هم یکی از بخشها� آن است. (باور کنید دیگر خجالت میکش� از پیش کشیدن این بحث.) جدای از موفق یا ناموفق بودن نویسنده در کار با زبان (که البته به نظر من بیشتر موفق بوده است تا ناموفق)، مشخص است که سناپور به زبان داستانش هم به عنوان یکی از عناصر مهم و تاثیرگذار و قابل دستکاری آن نگاه کرده و سعی کرده از آن برای انتقال آنچ� میخواه� کمک بگیرد. و در این راه هم ابزار و توانایی لازم برای کار با زبانش (که زبان مادریش هم هست!) داشته. نمیدان�. فکر میکن� همان طور که شاید چیزهایی که به عنوان عیب گفتم در زمان خود کتاب به چشم نمیآمده� این حسن هم در آن زمان چندان چشمگی� نبوده. آخر به نظر میرس� که، هزار متاسفانه، زمانی هم بوده در این مملکت که مردم فارسی زدن بلد بودهان� و نویسندهها� دست کم مثل هر پیشهو� دیگری، میدانستهان� که باید به ابزار کارشان مسلط باشند. زمانی بوده که اینه� بدیهی به حساب میآمد�.
"یکی در میانه� دوستی و عشق ترجیح میدا� همانطو� دوست بماند و تمام لذتی را که تا آن وقت از بودن در کنار یک مرد نصیبش شده بود، از دست ندهد، و دیگری هم میل به تنها ماندن و وابسته نشدن را در دیگری میدی� و میترسی� با نزدیک رفتن عشقا� را، که در همان حال هم به اندازه� کافی به او نزدیک بود، از خود دور کند ... اما الهی بعد از دو سه هفته تحمل، بعد از رساندن او، میرف� در خیابانه� و کافهه� پرسها� میز� و کسی را پیدا میکر� تا شور معصومانها� را خرج کند و دیوانه� خندهها� دهان ِ برجسته و چشمان مهآلو� ثریا نشود"
فصلها� کتاب خوب تفکیک شده بودند. راویه� و موقعیته� تغییر میدانن� و هر کدام در روشن کردن زوایای بیشتری از دیگری نقش به سزایی داشتند. دو فصل شیرینت� بود؛ یکی فصل "مراسم تشییع" و دیگری "مراسم معارفه"، درست دو فصل آغازین و پایانی ِ کتاب.
اين كتاب براي من مصداق بارز جمله� معروف هدايت است: در زندگي زخمهاي� است كه مثل خوره روح را آهسته و در انزوا ميخور� و ميتراش�. شخصيتپردازيه� و كشش داستان بسيار خوب و مقبول است. هنوز كه هنوز است پس از گذشتن ساله� از خواندن چاپ اول اين داستان، كاراكتر (سيندخ�) را فراموش نكردها� و به قول دوستانم: و ديگر هيچ
نمیدون� واقعا واقعا تو زمان خودش چقدر کتاب خوبی محسوب میشده(منظورم جایزه ها نیست واقع��ت ماجرا) اما برای سال ۹۸ داستان چیزی برای گفتن نداشت. بین دو و سه مردد بودم.
یک رمان خوب فقط به یک داستان جذاب و نفس گیر نیست، به تصویر کشیدن انسان است، به تصویر کشیدن روابط آدم هاست، به تصویر کشیدن لایه های اجتماع، به تصویر کشیدن شرایط سخت و دشوار است همانطور که کسی در آن شرایط رفتار می کند. درس زندگی می دهد وقتی رمانی تار و پودِ زندگی را اینگونه به تصویر بکشد.
پ.ن. فقط حیف که تاریخ مصرف دارد. پ.پ.ن مطمئناً تاریخش نگذشته، اگر پیدا کردید حتماً بخوانید.
نیمه غایب درباره نسلی ست که در آغاز دوران جدید کشور، سال های بعد از جنگ، دانشجویند. جهان را دارند تازه تازه کشف می کنند، عاشق می شوند، سیاست می ورزند، درس می خوانند و زندگی می کنند. سال هایی که اختلاف پدران و پسران کمکم عیان می شود و پسری می تواند بیخیال خانواده شود و تنها زندگی کند. سال هایی که دخترها می توانند طغیان کنند و از عشق شان یا علایق شان حرف بزنند.
در مراسم تشییع، با فرهاد آشنا می شویم. دانشجویی که با خانواده اش اختلاف دارد و جدا از آنان زندگی می کند، عاشق سیندخت است و با الهی، استاد دانشگاهش می گردد. مراسم خواستگاری، پازل روابط شخصیت ها را ترسیم می کند؛ الهی و فرح، فرح و بیژن و... مراسم قربان، سیمین یا همان سیندخت فرهاد را بیشتر معرفی می کند. بازیگر مراسم وصل الهی ست که بگونه ای در میان همه شخصیت ها ایستاده است، خودش هم عاشق است و می خواهد هرطور که می شود به مراد دلش برسد و مراسم معارفه هم داستان را تمام می کند. داستانی که در خلالش عشق و نفرت و رذالت و محبت به هم می آمیزد و یکی از بهترین رمان های اواخر دهه 70 را پدید می آورد.
جریان نویسنده های ایرانی چیه که صد صفحه رو رد می کنن،خراب می کنن؟! بخش اول کتاب خوب بود،از لحاظ شخصیت پردازی،نثر،فضاسازی ولی هر چی جلو می رفت بد و بدتر میشد. دو فصل آخر رو سینهخی� پیش رفتم.
این یادداشت خلاصه ی از داستان کتاب است. اولین کتابی که از این� نویسنده خواندم و ترغیب شدم به خواندن دیگر آثار این نویسنده ی کار درست. کتاب از بخش بندی زیبایی تشکیل شده است که خواننده پایان قصه را در ابتدای کتاب میخوان�. کتاب از ۵ بخش تشکیل شده است که هر بخش قصه ی یکی از شخصیت های داستان است. شخصیت اصلی داستان دختری است به نام های مختلف از زبان افراد مختلف: فرهاد کسی ک عاشق این دختر است او را ؛ سیندخت صدا می زند. فرح دوستش ، او را؛ سیما صدا میزن�. استاد الهی دوست خانوادگی شان او را؛ سیمین صدا می زند. و در آخر مادرش او را ؛ سیمیندخت صدا میزن�. در این داستان هر کسی به دنبال نیمه ی غایب � و گمشده ی خودش میگرد�.
قصه تو فصل های مختلف از زبان یکی از شخصیت های داستان تعریف میشود و در نهایت ماجرا روشن روشن میشود. این به تدریج و از زوایای مختلف روشن کردن داستان جالب بود به نظرم.
بیانداز� بزرگ کرده بودند این کتاب را. دوستش نداشتم. پر بود از توصیفها� زاید و خستهکنند�. به زور تمامش کردم. تعلیقها� ناگشوده� یسیاری هم داشت که دلزدگیا� را درنهایت دوچندان کرد.
راستش من انتظار زيادى داشتم از نيمه غايب كه خب زياد برآورده نشد. كتاب ساختار اپيزوديكى داره كه هر اپيزود كم و بيش از زاويه ديد يكى از شخصيت هاى داستان روايت ميشه و همه روايت ها بر محوريت شخصيت مركزى داستان يعنى سيندخت شكل ميگره. البته خيلى جاها مرز مشخصى بين زاويه ديد ها در روايت اپيزودها وجود نداره و وقتى فلش بك هاى گاهو بيگاه رو هم به اين نكته اضافه كنيم، بعصى مواقع دنبال كردن خط روايى داستان زياد آسون نيست. البته نثر سناپور روان و تروتميزه كه خب خودش نكته خيلى مثبتيه.
مشكل اصلى من در مورد اين كتاب البته اينه كه اغلب نميتونستم با شخصيت هاى داستان ارتباط برقرار كنم و خيلى جاها - غير از اپيزود مربوط به فرح، دوست سيندخت- كنش ها و واكنش هاشون به نظرم غيرمنطقى و اغراق شده ميومد. فكر ميكنم مشكل اصلى كتاب شخصيت پردازى قهرمان داستان باشه. از اول تا آخر با سيندختى طرف هستيم كه در مقام معشوق، دوست و همخونه اى يا فرزند، مركز ثقل داستانه ولى نهايتا، خواننده توجيه نميشه علت اين خاص بودن و مركز توجه بودن چيه. به هرحال هرچند "نيمه غايب" در مقايسه با "لب بر تيغ" قطعا كتاب بهترى محسوب ميشه ولى انتظارى كه از بعد خوندن "سمت تاريك كلمات" در من ايجاد شده بود رو برآورده نميكنه. فكر ميكنم مدتى طول بكشه تصميم بگيرم كتاب ديگه اى از سناپور شروع كنم
نیمهٔ غایب، نوشتهٔ حسین سناپور، خوشاقبا� بوده و علاوه بر بردن جایزهٔ ادبی مهرگان، تجدید چاپها� مختلفی خورده. این کتاب، یک رمان نسلی است؛ به این معنا که سعی دارد دو نسل از جوانان طبقهٔ متوسط ایرانی را به تصویر بکشد. این رمان از چند منظر قابل بررسی است. از منظر روایت و زبان، با یک کار به نسبت شستهرفت� با زبانی فراتر از سطح مبتذل و روزنامها� طرف هستیم. چرخشها� هنرمندانه در زاویهٔ دید و حتی چرخش یک پاراگراف در میان راوی، یک پاراگراف دانای کل و یک پاراگراف شخص اول، باعث شده که رمان، رمانی خوشخوا� باشد. منظر دیگر، شخصیتها� داستانند. از این نظر با یک کار به شدت سطح پایین طرفیم. اصلاً معلوم نیست که این شخصیته� چه نسبتی با آدمها� واقعی دور و برمان دارند. اگرچه نویسنده سعی دارد فقط طبقهٔ غیرسنتی جامعه را به تصویر بکشد ولی در همین هم موفق نیست (و چه بسا این یک پدیدهٔ شایع در نویسندگان ایرانی است که بیشتر به توجه به طبقهٔ متوسط بسنده میکنن� و کاری به بقیهٔ جامعه ندارند). گرهها� ناگشودهٔ داستانی، رفتارهای غیرمنتظره اما ناموجه از شخصیته� کار را برای خواننده دشوار میکن�. البته این مسألهٔ ناگشوده بودن گرهها� داستانی تا اواخر داستان جذاب است و باعث نشاندن خواننده میشو� (مخصوصاً با زبان و روایت سطح بالا) اما وقتی داستان تمام میشو� و معلوم نمیشو� که مثلاً چرا و چگونه مادر سیمیندخ� (سیندخت� سیمین، سیما) به آمریکا رفته و الهی دقیقاً چه رابطها� با مادرش داشته، یا فرح چرا خوابگاه نبوده و هزار چرای دیگر، مخاطب را دچار دلزدگی میکن�. البته ممکن است در گوشهٔ� دنجی از رمان اشارها� کوتاه به دلایل شده باشد ولی آنقدری کوتاه بوده که نتوانسته در دل روایت خودش را خوب جا کند. منظر دیگر، توصیفات است. از این نظر با توصیفات ناهموز� مواجه هستیم. بعضی جاها سطح توصیفات خیلی بالا میرو� و بعضی جاها که انگار نویسنده حوصله نداشته به جای نشان دادن مثلاً عصبانیت شخصیت داستان، به یک کلمه بسنده میکن�. در جاهایی البته راوی شخص سوم خودش را تبدیل به دانای کل تام میکن� و در دل شخصیتها� فرعی داستان میرو� (مثلاً فلانی که فکر میکن� که چشمها� آبیا� خیلی جذاب است. از کجا فهمید که این طوری فکر میکند�). آخر آن که استفاده متواتر از واژهٔ «پرهیب» در داستان آزاردهنده شده است.
در مجموع این رمان، خواندنی است ولی نه ماندنی نه. احتمالاً به خاطر زمان چاپ داستان (۱۳۷۸) و جو اجتماعی خاص آن دوران و البته شایعهٔ (درست یا نادرست) توقیف موقت کتاب در سال ۱۳۸۷ باعث شده اقبال به این کتاب بالا برود. شاید خوب باشد در مقابل این رمان،� رمانی متأخر را نام ببرم: «پاییز فصل آخر سال است» نوشتهٔ «نسیم مرعشی». کار مرعشی سطح زبانی بالای سناپور را ندارد ولی روایت یکدس� و شستهرفت� و شخصیتها� باورپذیرتری دارد. و این باعث شده است که کار مرعشی را هم منتقدان بپسندند (جایزهٔ جلال آل احمد)� و هم عامه و هم این که نویسنده بتواند با اولین رمانش، جای پایش را در ادبیات فارسی سفت کند.
هرچه که قبلا از سناپور خونده بودم دوست داشتم. همینم باعث شد که کتاب رو که دیدم دستم بگیرم و همان موقع شروع کنم به خواندن. خط به خط که جلو می رفت مطمئن می شدم که اشتباه نکرده ام. در هم بودن زمان داستان ویژگی ای بود که مدت هاست در کتاب هایی که خوانده ام تکرار نشده بود. اگرچه در این کتاب هم بیشتر در مراسم تشییع و مراسم وصال این نوع نوشتن پایه ی روایت قصه می شود. این جا که وضع کتاب را در حالت "مطالعه در حال حاضر" قرار می دادم به نقدها هم سرکی کشیدم. در یکی از نقدها خواندم که کتاب شاید برای آن زمان این همه تعریف و تمجید می داشته اما دیگر این سبک تکراری است و جندان جذاب نیست. نمی دانم اشاره به نمونه های بهتر شده بود یا نه. فرقی هم نمی کند. اما این نقدر در نظر من حالا که خواندنش را تمام کردم به کل مردود است. جز آن که هیچ دو تجربه ای آنقدر مشابه نیستند که بتوان آن دو را مقایسه کرد، "نیمه ی غایب" تنها ویژگی اش تفاوت شیوه در روایت نیست. اگرچه این نوع از روایت را کاملا تمیز در اختیار خواننده قرار می دهد. زمان را در هم نمی ریزد، قصه را آن گونه که شخصیت داستان تجربه می کند سعی می کند که روایت کند. به همین رو قضاوتی اگر هست قضاوت من خواننده است و نه نویسنده.که فکر می کنم باعث تجربه منحصر به فردی می شود.خصوصا که هر مراسم روایت تجربه ی یکی از شخصیت هاست. جدا از این برای منی که بیست سال بعد از نوشته شدن کتاب آن را می خوانم قصه ی تهران سالهای 67--69 بی آن که از جنگ و انقلاب بنالیم جالب بود. سناپور در توصیف ذره ذره ی محیط اطراف و شرایط دقیق بوده آن طور که تهران آن سالها را به خوبی تجسم کنی. تاکسی هایی که چهار نفر پشت دو نفر در صندلی کنار راننده پر می کردند. پردیس های دانشگاه تهران که با خیابان ها وورودی و خروجی ها به هم ربط پیدا می کنند. خیابانهایی که هنوز گازکشی نشده اند. دورانی نه چندان دور که در آن خبری از تلفن های همراه نیست و آدم ها جلوی تلفن های عمومی صف می کشند. قصه ، قصه ی جوانی باهویت یا بی هویت ماست که من دوباره سعی می کنم دریابمش.
نیمه ی غایب، سناپور، کاری درخشان، نقطه ی عطفی دررمان نویسی ما. شخصیت ها، گفتگوها، فضاها، درک بسیارسنجیده از نسل انقلاب، چیزی که اغلب ایرانیان به خارج آمده سخت به دانستنش و شناختش نیاز دارند. زبان و فورم کار نیز زیبا و سنجیده است. به کار یک نویسنده پخته شباهت دارد. به تفاوت آدم ها در رفتار و گفتار، از سیندخت و خانواده اش تا فرهاد و خانواده اش و فرح و...بسیار ظریف پرداخته شده است. در برخی زمینه ها درازگویی شده، مثل افکار الهی و صحنه هایی در خارج از ایران و...رفتار برخی شخصیت ها در جاهایی گنگ است، چگونه سرنوشت فرح به آن آپارتمان زیر زمینی کشیده می شود، اگر سیندخت با مادرش تا آنجا که می خوانیم می رسند، چه شده که سر از آمریکا در آورده، اصلا چرا ناگهان سراغ آن آقا، فیضیان می رود و با او می خوابد و روز بعد با او چنان رفتار می کند؟ از لج فرهاد؟ از لج مادرش و زندگی اش؟ از لج این که همه از او انتظاری دارند که او نیست؟ برای تن به چنین هم خوابگی دادن و بعد شستن نجسی از خود و نمی دانم بیماری بعد و سیگار کشیدن و...دلایل کافی هست؟!
نیمۀ غایب داستان هیجان انگیزی بود. من را به دنبال خودش کشید. داستان زندگی پنج نفر بود از دو نسل، نسلکی که جوانی و بلوغش در اواخر دهۀ 1360 بود و نسل پدر و مادرهای آن ها. قالب داستان هم جذاب بود. پنج فصل بود و هر فصل از زبان یک شخصیت. در هر فصل هم راوی دائما بین دانای کل و اول شخص تغییر می کرد. مثلا اگر قرار بود فیلمش را بسازند دوربین باید یا از بیرون شخصیت اول را نشان می داد یا از چشم های او جهان را می نگریست. نقل داستان هم همین طور مدام بین من و او تغییر می کرد. جذابیت دیگر رمان آن بود که در دانشگاه تهران می گذشت، دانشکدۀ هنرهای زیبا، و خیابان های دور و بر دانشگاه. برایم جالب بود که مناسبات آن روز دانشجوهای دختر و پسر با هم، دانشجوها با استادها، و حکایت حرکات اعتراضی آن روزها را بخوانم. از این جهت هم کاری دوست داشتنی بود.
دستمای� رمان نیمه غایب زندگی پنج تن از نسل جوان وجوانی پشت سر گذاشته� امروز، در دانشگاه و میانه کشاکش ها� سالها� دهه� شصت است. به خاطر قرار گرفتن در این موقعیت تاریخی است که عشق برای آنان نه فقط مواجهه با تنگناهای بیرونی، که رو در رو شدن با درون و گذشته خود نیز هست. آنه� چه در خانوادها� سنتی در تهران بزرگ شده باشند یا در باغه� و شالیزارهای شمال، در خیابانها� نیویورک غریبهگ� را تجربه کرده باشند، یا معلق میان دوستداشتنه� در سفر مدام بوده باشند، و یا حتی اگر کودکیهایشا� را خود مادری کرده باشند، همگی سرگشته� جستجوی نیمه� غایب خویشند.
آزمون صبر بود انگار. رمان عامهپسن� شرف دارد به همچین رمان بیحا� و نخبهنمای�.
تو نیمه� غایب ته شگرد نویسنده همین تغییر نظرگاه و بعدش آگاهی راوی از محیط اطرافشه و ساخت دنیای درونی و بیرونی در آن واحد، منتها به همین خلاصه میشه و خب اینم اولش جذابه نکه آدم سیصد صفحه تکرار یک شگرد رو با پلات لاجون بخونه.
ضمن اینکه همهچی� همهج� مشابه بود، راوی عوض میشد ولی شیوه همانی میمان� که بود، فلشبکه� در سرتاسر رمان به یک شیوه و برای همه� راویان به شکل مشابهی نوشته شده، یک روایت حال داریم، یادآوری، روایت ماضی.
کتاب خوبیه. فرم روایی جالبی داره، داستان تو در تو، شخصیت پردازیهای خوب و نشون دادن وجهی از اجتماع رو به رشد و گوشه ای مشکلاتشون و... اما من نتونستم ارتباط خوبی با کتاب بگیرم، نثرش یجوری سنگین بود و خسته میکرد آدمو (با اینکه توع در روایت دشات و زبان هر فصل و شخصیت متفاوت بود) و 50 صفحه آخر رو واقعا به زور خوندم؛ و اینکه داستان گردش دور یک داستان خاص از زوایای مختلف بود و تقریبا کل ماجرا تا نیمه اول داستان دست خواننده میومد
sakhtare adabiye besyar ali va jazzabi dare. tamame ketab ettefageh 3 rooze mokhtalefe ke anchenan maherane tosif shode va afkar e shakhsiyathaye dastan ro tasvir karde ke khanande tamame majeraye 22 sal ro kamel va bi hich ebhami lams mikone va dar har lahze majboore ertebatesh ro ba tamame in 22 sal hefz kone!
یک تم جالب این کتاب نمایش گذار به بزرگسالی و بالغ شدن یک دختر با الگو گرفتن از مادری غایب است. سیندخت به جست و جوی مادر می رود. مثل پسر اودیسه که به راهنمایی آتنا برای گذشتن از دوره ی کودکی به جست وجوی پدر می رود.همچنین اینکه هر فصل کتاب با زبان متفاوتی نوشته شد جالب بود.
پنج روایت، از پنج نفر، که به تعبیری که در یک نقد خواندم، هر یک به دنبال نیمه� گمشده و غایب خود بودند. کتاب زیبا و جذاب بود و منر� کاملا درگیر خودش کرد. از خواندنش لذت بردم.
کتاب در مورد فرهاد دانشجویی است که خانوادها� مذهبی و سنتی دارد و عاشق سیندخت است، درمورد سیندخت/سیمیندخت یا سیما همکلاسی فرهاد است که معلوم نیست چرا مثل رمانها� روسی سه اسم دارد و به دنبال پیدا کردن مادری است که در کودکیا� از خانه فرار کرده، درمورد فرح دانشجوی لاهیجانی است که در تهران درس میخوان� و خانواده بدون حضورش برایش شوهر انتخاب میکنن� و مادر سیندخت و الهی مردی که عاشق مادر و فرشته نگهبان سیندخت است. فضای کتاب در اواخر دهه� ۶۰، دانشگاه تهران و خیابانها� اطرافش میگذر�. راوی گاهی اول شخص است گاهی سوم شخص و هر فصل از زبان یک نفر ماجرا را میشنوی�. داستان هم خطی نیست. کتاب را برای بار دوم خواندم که در گودریدز هم ثبت کنم و هر دو بار دوست نداشتم. مدل روایت پسند من نیست و تکنیکها� کتاب برایم جذاب نیست و اگر تکنیکه� را کنار بگذاریم به نظرم قصه چیز دندانگیر� ندارد. خیلی وقته� درکشان نمیکن� و به نظرم داستان جذابی ندارند. کتاب در زمان چاپش زیاد سروصدا کرده و جایزه برده اما به نظرم حالا دیگر حرفی برای گفتن ندارد.
شيوه� نگارش از انتها به ابتدا و توضيح نويسنده که میتوا� داستان را از فصل آخر به اول هم خواند . اين وعده را میدا� که با کتابی موا��هاي� که نويسنده در آن ساختار شکنی کرده . داستانی نو که در آن حداقل از بعضی عناصر داستان کلاسیک آشنايیزداي� شده . اين همه مشوقم بود برای خواندن ويران میآي� . بعد از خواندن خواستم يادداشتی در حد مرور و بازخوانی بر اين کتاب داشته باشم اما فکر کردم بد نيست کتاب ديگر سناپور يعنی نيمه� غايب که در سال هفتاد و هشت برنده� جايزه� مهرگان شد و عنوان بهترين رمان سال را داشته ٫ نيز بخوانم تا بيشتر با سبک و سياق سناپور آشنا شوم .ادامه:
سه و نیم شاید. فصل یک سخت شروع شد و نوع روایت قصه که بین اول شخص و سوم شخص در رفت و آمد بود و بین حال و گذشته، خوندنش رو سخت میکر�. ولی از جایی که ریتم داستان میاد تو دست خواننده، سرگشتگی فرهاد و تعلیقش در زمان به جان میشینه. فصلها� بعدی و شخصیتها� بعدی و مسالههاشو� هم. نوع روایت هر فصل، تصویریه از حال و هوای اون شخصیت و این چیزی بود که قصه رو برای من جذاب میکر�. دیوانگیه� و شبه جنون سیندخت و استیصال و ترس فرح؛ و الهی... کتابیه که پیشنهاد میکنم.
از دروازه ي سيماني كه مي رفت تو، لحظه اي چشمش رابست: سيندخت. وبعد همه چيز دوباره همان بود كه بود؛ همه ي رفت و آمد هاي هميشگي كيف و كلاسر ها و گفت و گوي بي پايان راجع به همه چيز. و خوش خيالي يا اميد كودكانه به كارهايي كه مي شد كرد. شايد چون آن جهان مدام گردنده ي بيرون به ظاهر قابل تغيير بود. اما روزي بالاخره آدم مي فهمد كه چه قدرسخت و خود گردان است. گرچه شايد هيچ وقت نفهمد كه چرا و چگونه.