What do you think?
Rate this book
552 pages, Paperback
First published March 1, 1885
"¿Quién era el idiota que basaba la dicha de este mundo en el reparto de la riqueza? Esos visionarios de revolucionarios podían demoler la sociedad y reconstruir otra, y no conseguirán añadir un solo goce a la humanidad, ni le ahorrarán ningún dolor porque cada uno tuviese más pan y más arenques. Actuando de aquel modo, incluso ensancharán la desdicha terrenal, consiguiendo que un día hasta los perros aullasen de desespero cuando les hubieran sacado de la tranquila satisfacción de sus instintos, para contagiarles el insaciado sufrimiento de las pasiones. No, el bien residía en no ser, y, pues que había que existir, ser árbol, una simple piedra o, mejor aún, el grano de arena que no puede gemir bajo el pide de los transeúntes."Zola no es benevolente con los santos inocentes, esos explotados que de una u otra manera veneran a su señor y son capaces de arrodillarse para perseguir la huella olfativa de la presa que persigue su amo para, una vez hallada, volver a por su terrón de azúcar. Y no es benevolente con los individualistas que son capaces de trepar a costa del sufrimiento de sus compañeros y, sin justificar la violencia indiscriminada, comprende la situación de aquellos para los que solo les quedan dos caminos y no aceptan la esclavitud que supone uno de ellos.
چاه، انسانه� را به صورت لقمهها� بیست و سی نفری فرو میبلعی� و چنان به نرمی، که گفتی حس نمیکن� چگونه از گلویش پایین میرون�.
عادت کرده بود که به رنج خود بیاعتن� باشد، گفتی سیاهبختی� همگانی چنین میخواس� که همه همینطو� زیر بار، دوتا، به سر برند.
وقتی آدم زورش نمیرس� باید هوای کارشو داشته باشه و چاک دهنشو ببنده!
عوضش وقتی آدم مُرد دیگه گرسنه� نمیش�.
مهربانیا� از تسلیم و تمکین حکایت میکر� و پیدا بود که آماده است که خشونت مردها را نیز مثل درشتیها� زندگی تحمل کند.
بی سرکشی از خود دفاع میکرد� با تسلیم عاری از اراده� دخترانی که پیش از وقت تن به نیروی نرینگی میدهن�. مگر قانون کلی همین نبود؟ او هرگز، حتی در رویاهای خود انتظاری جز این نداشته بود. تجاوزی پشت تپه و اولین شکم در شانزده سالگی و بعد جان کندن در معدن و فلاکتِ خانه داری آن هم اگر طرفش آنقدر آقا بود که بگیردش.
در اطرافِ این ماشینِ خاموش و در نزدیکیِ این چاهی که از خوردنِ آدم و قیکردن� زغال خسته شده بود، تلافیِ خلقت در جریان بود، عشقِ سرکش بود که زیر شلاقِ غریزه، در شکِم این دخترانِ هنوز زن نشده، تخمِ فلاکت میکاش�.
به این دخترانِ از خستگی درماندها� فکر میکر� که هنوز آنقد� احمق بودند که بچه هم درست میکردند� گوشتی برای بار بردن و کالبدهایی برای رنج کشیدن. اگر اینه� همچنان به درست کردنِ بچههای� به گرسنگی محکوم ادامه دهند، فلاکتشان هرگز تمام نخواهد شد. آیا بهتر نبود سوراخ زیر شکمشان را چفت کنند و رانهاشا� را مثل وقت رسیدنِ مصیبت جفت؟ نه! این راهی بود که همه به آن میرفتن�. زور غریزه به عقل میچربی�.
هر یک از تولهها� فراوانش را به صورت نانآور� آتی در نظرش مجسم میکر�.
آدم دختردار میش� که دخترش کار کنه!
(از نگاه ثروتمندِ داستان) احمقه� از زندگی خود مینالیدند� حال آنکه از یگانه سعادتِ عشق ورزیدن تا سرحدِ انفجار سیراب میشدن�. وای که اگر میتوانس� زندگی را با زنی از نو آغاز کند که خود را با تمام قدرتِ کمر و تمامِ اشتیاقِ سینها� روی سنگه� به او تسلیم کند چه با میل حاضر بود مثل آنها از گرسنگی بمیرد!
حاضر بود همه چیز خود، رفاه و زندگی پرتجمل و قدرت مدیریت خود را بدهد و در عوض بتواند یک روز مثل پستتری� کارگرِ زیردستِ خود آزاد و مثل آنها خشن باشد، بر گوش زنش سیلی بزند و با زنان همسایه کیف کند.
(از زبان کارفرما): پولی که با زحمت دیگران نصیب آدم شود بیشتر به دل مینشین�.
(از نگاه کارگر): آمادگی شدیدی برای عصیان، او را که دستخوش اوهام جاهلانه� خود بود به میدان مبارزه� کار علیه سرمایه میکشان�. موضوع جمعیت بینالملل� کارگران(جمعیتی مارکسیستی) بود. آیا این تلاشی فوقالعاد� نبود؟آیا این همان نبردی نبود که عاقبت به پیروزیِ عدالت میانجامید� مرزها از میان میرف� و زحمتکشان سراسر دنیا قیام میکردن� و متحد میشدن� تا در برابر رنجشان، نانشان را تضمین کنند. چه سازمان ساده و عظیمی!
پولدارها چنان حریصانه بر ثروت خود میافزودن� که حتی ریزهها� سفرهشا� را هم برای کارگران نمیگذاشتن�. بیایید ببینید که از صد سال پیش آیا بهره� معقولی از این افزایش بیسابق� ثروت نصیب زحمت کشان شده است؟ با اعلام آزادی کارگران فقط به ریش آنها خندیده بودند. بله، آزاد بودند که از گرسنگی بمیرند و از این آزادی خوب استفاده میکردن�. رأی دادن به گردن کلفتهای� که وقتی انتخاب شدند شکم گنده میکردن� و اعتنایی به وضع بیچارگان نداشتند نانی به سفره خالی آنها نیاورده بود.
این وضع باید هرجور شده عوض شود... خواه با مسالمت از راه قوانین و تفاهم و دوستی یا با خشونت و آتش زدنِ همه چیز و پاره کردنِ یکدیگر.
این قرن ممکن نیست بی انقلاب تمام شود... اما این بار دیگر انقلابِ کارگران خواهد بود... انقلابی که جامعه را از بالا تا پایین خواهد شست و جامعه� دیگری با صفا و عدالت بیشتری خواهد ساخت.
این حداقل مقداریه که کارگرا نون خالی بخورند و بچه درست کنن. اگر از این مقدار کمتر بشه کارگرا از گرسنگی میمیرن� و تقاضای نیروی کار زیاد میش� و دستمزد بالا میره. اگه از این مقدار بالاتر بره عرضه� نیروی کار زیاد میشه و دستمزد پایین میاد. این تعادل شکمها� خالیه. محکومیت دائمی به شکنجه� کار و درد گرسنگی!
مگر شما از سهامداران شرکت مونسو نیستید؟ مگر نه اینکه کار نمیکنی� و از ثمره کار دیگران زندگی میکنید� پس صورت مجسمِ سرمایهای� و همین کافی است. اطمینان داشته باشید که اگر انقلاب به ثمر برسد مجبورتان خواهند کرد که تمام داراییتا� را که مال دزدی شمرده خواهد شد واگذار کنید.
ما خیلی خوب میفهمی� که تا زمانی که نظام کارها به قراری است که میبینیم� نمیتوانی� به بهبود وضعمان امیدوار باشیم. و به همین علت سرانجام روزی میرس� که کارگران کاری کنند که نظام کار عوض شود.
در تارک اندیشههای� فکر کارل مارکس هنوز بر جا بود. سرمایه حاصل استثمار کارگر است. زحمت کشان حق دارند و وظیفه دارند که ثروتی را که از آنها دزدیده شده است باز به دست آورند.
از اندکی پیش طرفدار نظام اشتراکی شده بود و خواستار آن بود که تمام وسایل تولید به جامعه بازگردانده شود.
اکنون به نحوه� تقویم و تفریق حسابه� در جامعه میتاخ� تا سرانجام به نظام دستمزد پایان بخشد. مرزهای ملیته� برچیده میشدن�. کارگران سراسر جهان که نیروی محرکشان احتیاجی مشترک به عدالت بود با هم متحد میگشتن� و زباله� بورژوازی را از صفحه جهان میروفتن� و سرانجام جامعه� آزاد را بنیان مینهادن� که در آن هر کس که کار نکند، نصیبی نخواهد برد.
همین که قدرت کارگران عالمگیر شد، برای اربابه� قانون وضع میکردن� و به نوبه� خود مشتها� گره کردهشا� را بر گلوی آنها میفشردن�.
حالا دیگر روزی بود که کارگران از سرمایهدار� از این خدایی که معلوم نیست کجا در خلوت اسرارآمیز خیمه� مقدس خود چنبر زده و از همانجا خون گرسنگانی که تغذیها� میکنن� میمک� حساب میخواستن�. به سراغش میروی� و عاقبت چهرها� را در نور حریق میبینی� و او را، این خوک پلید، این بت مخوف را که از گوشت ما سیر نمیشو� در خون خفه میکنی�.
اعتصاب ما سرکشی یک مشت اوباش و اراذل نیست. ما نمیخواهی� همه چیز را به هم بریزیم. ما فقط عدالت میخواهی�. از گرسنگی کارد به استخوانمان رسیده.
(خطاب به کارگران): فقط دزدان هستند که اینطو� به بیابان میزنن� و اموال مردم را غارت میکنن�.
باید شهرا رو آتش زد، مردمو درو کرد، همه چیزو تو هم کوبید و وقتی دیگه از این دنیای گندیده چیزی باقی نموند شاید بشه دنیای بهتری درست کرد؟
ژانلن گفت: دزدی؟ مگه اعیونا نون ما رو نمیدزدن� این چیزیه که همیشه خودت میگی! این نونو که میدزدیدم خوب یادم بود که نون خودمونه که بهمون نمید�.
آن وقت اتیی� صحبت از جمهوری کرد که هیچکس را بینا� نمیگذاش�.
همین که ملت حکومت را به دست گرفت اصلاحات اساسی آغاز میش�. برابریِ مطلقِ مدنی و سیاسی و اقتصادی برقرار میش� و نیز آموزش حرفهای� عمومی و مجانی که هزینه� آن توسطِ تمامِ جامعه تامین خواهد گردید.
فشار مردان عظیم بود. سپاهی سیاه و تشنه� انتقام، در لابلای شیارهای زمین به کندی در کار جوانهزد� (germination) بودند و به زودی خاک را میترکاندن�.
اه، کشیشا! اگه خودشون به این حرفا اعتقادی داشتن کمتر میخورد� و بیشتر کار میکرد� تا اون بالا جایی برای خودشون دست و پا کنن!
ا"متوجه نیستید آقای زولا؟! {کارگران بهم میخندند} کسی اسب رو بالا نمیفرست�! اسب زمانی که یک کرّه است و میش� از کانال ردش کرد پایین آورده میش�. اسب همین جا بزرگ میش� و بعد از یکی دو سال که بیناییش رو کامل از دست داد اونقدر ذغاله� رو بار میکش� تا زمانی که همینجا میمیر� و همین پایین هم دفن میش�..."ا
بخشی از یادداشتها� زولا در بازدید از معدن"دینا" پیش از نوشته شدن کتاب ژرمینال
“Wage earning is a new form of slavery. The mine should belong to the miner,
as the sea does to the fisherman,
and as the land does to the farmer� Make no mistake!
The mine is your property, it belongs to all of you,
for you have paidfor it for over a century with blood and starvation�
“The miners are waking from their slumbers in the depths of the
earth and starting to germinate like seeds sown in the soil; and one
morning you would how they would spring up from the earth
in the middle of the fields in broad daylight; yes, they would grow up to be real men,
an army of men fighting to restore justice.�
”Why should some people be so wretched and others so rich?
Why should the former be trampled underfoot by the latter,
with no hope of ever taking their places?�
“There’s only one thing that warms my heart,
and that is the thought that we are going to sweep away these bourgeois.�
“Since they had been shown the promised land of justice,
they were ready to suffer on the road to universal happiness.
Hunger went to their heads, and, in their
wretched hallucinating eyes, the flat, dull horizon
had never seemed to open up to such a vast and infinite perspective.
When their eyes blurred with fatigue, they could see their ideal city
of their dreams beyond the horizon, but now somehow close and real;
there all men were brothers, in a golden age where
meals and labors were shared equal�
“Ofcourse, you got your daily bread, you did eat,
but so little that it was only just enough to keep you
alive so you could enjoy being half starved, piling up
debts and hounded remorselessly as if you had stolen
every mouthful you ate. When Sunday came round you
were so tired that you slept all day. Life’s only pleasures
were getting drunk or giving your wife a baby; and even
then the booze gave you a beer belly and the baby would
grow up and wouldn’t give a damn for you.
No, too true, life was not a bowl of cherries.�