Amir 's Reviews > با آخرین نفسهای�
با آخرین نفسهای�
by
by

عیش مدام که همه از تخیل نیست. گاهی تجربه� زیستی آدمه� چنان عمیق و پر هست که خوندنش هم تکهها� پاشیده� روحت رو کنار هم جمع میکن� تا یکج� و یکصد� از لذت بگی «همممممم».
لوییس خان بونوئل زمانه� پرصدایی داشته. روزگاری که هم سایه سنگین دیکتاتوری فرانکویی رو سرش بوده، هم شور و حال سوررئالیستی تو خونش. روزگاری که هم چپ� رنگی به رخسار داشته و هم دنیا عطشی به صداهای تازه. زندگی باری به هر جهت بونوئل هم در ایام جوانی (که البته فارغ نبوده از ثروت خانوادگی) اون رو گذاشته تو موقعیتی که زمان بشه براش هر آینه آبستن حادثه.
اما که انگار اوج روایتها� برمیگرد� به دنیای روستای کودکیش. جایی که _به زعم خودش_ زمان از قرون وسطا در اون متوقفه. البته که بله. البته که از عشق و هوسه� گفته، از شور و غوغاها، از ماجراهای عجیب و پایانناپذیر� از فیلمه� و از شخصیته� و از آدمهای� که هر کدوم فصلی از فرهنگ معاصرن.
اما که انگار زلف آدم گره خورده به طناب ناقوس مرگی که تو روستای کودکیش زده میشه. به وقت مرگ. اما که انگار قلب آدم از تپش افتاده بین صدای مکرر ناقوسهای� که مدام میکوب�. به وقت انتظار مرگ یکی از روستاییه�.
فکرش رو بکن... صدای مکرر ناقوس مرگ به وقت احتضار یک نفر... فکر اینک� یکی داره جون میکن�... هولناکتر� رو بگم؟ فکر اینک� در حال جون کندن باشی و صدای مکرر ناقوس مرگ خودت رو بشنوی... با گوشها� خودت... با گوشها� خودت بشنوی که داری میمیر�... با گوشها� خودت...
گوشه گوشه� کتاب پر بود از خاطرهها� ناب. اما که گور من کنده شد تو صدای ناقوسه�... همون اوایل کتاب.
لوییس خان بونوئل زمانه� پرصدایی داشته. روزگاری که هم سایه سنگین دیکتاتوری فرانکویی رو سرش بوده، هم شور و حال سوررئالیستی تو خونش. روزگاری که هم چپ� رنگی به رخسار داشته و هم دنیا عطشی به صداهای تازه. زندگی باری به هر جهت بونوئل هم در ایام جوانی (که البته فارغ نبوده از ثروت خانوادگی) اون رو گذاشته تو موقعیتی که زمان بشه براش هر آینه آبستن حادثه.
اما که انگار اوج روایتها� برمیگرد� به دنیای روستای کودکیش. جایی که _به زعم خودش_ زمان از قرون وسطا در اون متوقفه. البته که بله. البته که از عشق و هوسه� گفته، از شور و غوغاها، از ماجراهای عجیب و پایانناپذیر� از فیلمه� و از شخصیته� و از آدمهای� که هر کدوم فصلی از فرهنگ معاصرن.
اما که انگار زلف آدم گره خورده به طناب ناقوس مرگی که تو روستای کودکیش زده میشه. به وقت مرگ. اما که انگار قلب آدم از تپش افتاده بین صدای مکرر ناقوسهای� که مدام میکوب�. به وقت انتظار مرگ یکی از روستاییه�.
فکرش رو بکن... صدای مکرر ناقوس مرگ به وقت احتضار یک نفر... فکر اینک� یکی داره جون میکن�... هولناکتر� رو بگم؟ فکر اینک� در حال جون کندن باشی و صدای مکرر ناقوس مرگ خودت رو بشنوی... با گوشها� خودت... با گوشها� خودت بشنوی که داری میمیر�... با گوشها� خودت...
گوشه گوشه� کتاب پر بود از خاطرهها� ناب. اما که گور من کنده شد تو صدای ناقوسه�... همون اوایل کتاب.
Sign into ŷ to see if any of your friends have read
با آخرین نفسهای�.
Sign In »
Reading Progress
Finished Reading
June 12, 2017
– Shelved
June 12, 2017
– Shelved as:
biography-and-interview
June 12, 2017
– Shelved as:
cinema