ŷ

Azy Saeedi's Reviews > Someone I Loved

Someone I Loved by Anna Gavalda
Rate this book
Clear rating

by
439062
's review

really liked it
bookshelves: 01-world-novels, 01-2-english-translation-original



باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد . آن قدر که اشک ها خشک شوند ، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد . به چیز دیگری فکر کرد . باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد .

---------------------------------------------------------------------------------------------------

چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟

---------------------------------------------------------------------------------------------------

زندگی حتی وقتی انکارش می کنی ، حتی وقتی نادیده اش می گیری ، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است . از هر چیز دیگری قوی تر است . آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند . مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند ، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند ، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند . باور کردنی نیست اما همین گونه است . زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است .
---------------------------------------------------------------------------------------------------

نه، من پیر هستم، خود را پیر احساس میکنم، کاملا قر شده ام. احساس میکنم اعتمادم را به همه و چیز و همه کس از دست خواهم داد، از میان روزنه ای کوچک به زندگیم نگاه میکنم. در را نخواهم گشود. عقب بروید. اول پنجه های سفیدتان را نشان بدهید. نه نه. نفر بعدی. تکان نخورید!

---------------------------------------------------------------------------------------------------

فکر می کنم باید جوکاری بازی کنی، خیلی جالب تر است. به توپ ها ضربه می زنی، نمی دانی از کجا خواهند آمد، اما می دانی که به هر حال باز خواهند گشت، به خاطر ریسمانی که به آن ها وصل است و این حس تعلیق، دلپذیر است. می دانی، من اغلب این احساس را دارم که توپ جو کاری تو هستم...

----------------------------------------------------------------------------------------------------

عمه بزرگم، که روس بود اغلب به من می گفت: تو شبیه پدر من هستی، از غم غربت کوه ها رنج میبری، کوه هایی که هنوز نمیشناسی، کوه هایی که در زندگی باید به تنهایی از آنها بالا بروی. صبر کن خواهی دید!

----------------------------------------------------------------------------------------------------

دیگر یادم نمی آید. تصور می کنم چیز زیادی نمی گفتم. قول چندانی نمی دادم. وقتی از من سوال می پرسید فقط آن قدر درستکاری داشتم که چشم هایم را ببندم، و وقتی منتظر جواب بود، او را ببوسم. حدودا پنجاه سالم بود و احساس پیری میکردم. احساس میکردم به آخر خط رسیده ام. پایاینی آفتابی.. با خودم می گفتم: (( عجله نکن او خیلی جوان است، خودش می رود))

----------------------------------------------------------------------------------------------------
و آن جا بود که درهم شکستم . اصلا انتظارش را نداشتم مثل ابر بهار گریه کردم . من ... این بچه ، پسر من بود . من باید پلوورش را بر می داشتم و کلاهش را سرش می کردم . بله من باید این کارها را می کردم . می دانستم ماتیلد دروغ می گوید . کور که نبودم ! خوب می دانستم دروغ می گوید . چرا این طور دروغ می گفت ؟! چرا دروغ گفته بود ؟ آدم حق ندارد چنین دروغ هایی بگوید !... به هق هق افتاده بودم . دلم می خواست به او بگویم ...
صندلی اش را عقب کشید ، گفت : تنهایت می گذارم ، من گریه هایم را کرده ام . بسیار گریه کرده ام .
78 likes · flag

Sign into ŷ to see if any of your friends have read Someone I Loved.
Sign In »

Reading Progress

Started Reading
March 28, 2013 – Finished Reading
April 26, 2013 – Shelved as: to-read
April 26, 2013 – Shelved
April 26, 2013 – Shelved as: 01-world-novels
September 1, 2023 – Shelved as: 01-2-english-translation-original

No comments have been added yet.