Rumi دوستداران شمس ,مولوی discussion
دل نوشته
date
newest »

message 1:
by
[deleted user]
(new)
Feb 08, 2008 03:48AM
این روزا هوا خیلی سرده ،مثل دل خیلی از آدماهمیشه همینه روزگار ،مثل سر گذشت آدماچرا غصه،چرا درد تو خودت گفتی بیاخوب دیگه چرا گله،چرا آه تو خودت بودی مقصر کارات دیگه نکن،دیگه بدون که مثل هیچ کسی نباش واسه هیچ کسی نباش
reply
|
flag
با دل گفتم عشق تو آغاز مكن
بازم در صد محنت و غم باز مكن
..........................
دل تيرگييي كرد و بگفت ايسره مرد
معشوق شگرفست برو ناز مكن
مولوی
اي بلبل مست بوستاني بر گو
مستي سر و راحت جاني بر گو
..........................
من مستم و تعيين نتوانم كردن
اي جان جهان هر چه تواني بر گو
مولوی
گفت ز من نه بارها ديده اي اعتبارها
بر تو يقين نشد عجب قدرت و كار بار من
..........................
گفتم ديد دل ولي سير كجا شود دلي
از لطف و عجايبت اي شه و شهريار من
..........................
عشق كشيد در زمان گوش مرا به گوشه اي
خواند فسون فسون او دام دل شكار من
..........................
جان ز فسون او چه شد دم مزن و مگو چه شد
ور بچخي تو نيستي محرم و رازدار من
مولوی


بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را
از آن پيغامبر خوبان پيام آورد مستان را
..........................
زبان سوسن از ساقي كرامتهاي مستان گفت
شنيد آن سرو از سوسن قيام آورد مستان را
..........................
ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل
چو ديد از لاله كوهي كه جام آورد مستان را
..........................
ز گريه ابر نيساني دم سرد زمستاني
چه حيلت كرد كز پرده به دام آورد مستان را
..........................
سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ گم كردند * چو آمد نامه ساقي چه نام آورد مستان را
..........................
درون مجمر دلها سپند و عود مي سوزد
كه سرماي فراق او زكام آورد مستان را
..........................
درآ در گلشن باقي برآ بر بام كان ساقي
ز پنهان خانه غيبي پيام آورد مستان را
..........................
چو خوبان حله پوشيدند درآ در باغ و پس بنگر
كه ساقي هر چه دربايد تمام آورد مستان را
..........................
كه جانها را بهار آورد و ما را روي يار آورد
ببين كز جمله دولتها كدام آورد مستان را
مولوی
جهاني را كشان كرده بدنهاشان چو جان كرده
براي امتحان كرده ز عشق استاد صورت را
..........................
چو با تبريز گرديدم ز شمس الدين بپرسيدم
از آن سري كزو ديدم همه ايجاد صورت را
ولوی
دلبري و بي دلي اسرار ماست
كار كار ماست چون او يار ماست
..........................
نوبت كهنه فروشان در گذشت
نو فروشانيم و اين بازار ماست
..........................
نوبهاري كو جهان را نو كند
جان گلزارست اما زار ماست
..........................
عقل اگر سلطان اين اقليم شد
همچو دزد آويخته بر دار ماست
مولوی
آن كز بهار زاد بميرد گه خزان
گلزار عشق را مدد از نوبهار نيست
..........................
آن گل كه از بهار بود خار يار اوست
وان مي كه از عصير بود بي خمار نيست
..........................
نظاره گو مباش درين راه و منتظر
والله كه هيچ مرگ بتر ز انتظار نيست
..........................
بر نقد قلب زن تو اگر قلب نيستي
اين نكته گوش كن اگرت گوشوار نيست
..........................
بر اسب تن ملرز سبكتر پياده شو
پرش دهد خداي كه بر تن سوار نيست
..........................
انديشه را رها كن او دل ساده شو تمام
چون روي آينه كه به نقش و نگار نيست
..........................
چون ساده شد ز نقش همه نقشها دروست
آن ساده رو ز روي كسي شرمسار نيست
..........................
از عيب ساده خواهي خود را درو نگر
كورا ز راست گويي شرم و حذار نيست
..........................
چون روي آهنين ز صفا اين هنر بيافت
تا روي دل چه يابد كو را غبار نيست
..........................
گويم چه يابد او نه نگويم خمش به است
تا دلستان نگويد كو رازدار نيست
مولوی
==========================
از آهسته رفتن نگران نباشیم، بد تر از آن ایستادن و غصه خوردن است

چرا سکوت؟
ب.م
آن روح را كه عشق حقيقي شعار نيست
نابوده به كه بودن او غير عار نيست
..........................
در عشق باش كه مست عشقست هر چه هست
بي كار و بار عشق بر دوست بار نيست
..........................
گويند عشق چيست بگو ترك اختيار
هر كو ز اختيار نرست اختيار نيست
..........................
عاشق شهنشهيست دو عالم برو نثار
هيچ التفات شاه به سوي نثار نيست
..........................
عشقست و عاشقست كه باقيست تا ابد
دل بر جزين منه كه به جز مستعار نيست
..........................
تا كي كنار گيري معشوق مرده را
جان را كنار گير كه او را كنار نيست
..........................
آن كز بهار زاد بميرد گه خزان
گلزار عشق را مدد از نوبهار نيست
..........................
آن گل كه از بهار بود خار يار اوست
وان مي كه از عصير بود بي خمار نيست
..........................
نظاره گو مباش درين راه و منتظر
والله كه هيچ مرگ بتر ز انتظار نيست
..........................
بر نقد قلب زن تو اگر قلب نيستي
اين نكته گوش كن اگرت گوشوار نيست
..........................
بر اسب تن ملرز سبكتر پياده شو
پرش دهد خداي كه بر تن سوار نيست
..........................
انديشه را رها كن او دل ساده شو تمام
چون روي آينه كه به نقش و نگار نيست
..........................
چون ساده شد ز نقش همه نقشها دروست
آن ساده رو ز روي كسي شرمسار نيست
..........................
از عيب ساده خواهي خود را درو نگر
كورا ز راست گويي شرم و حذار نيست
..........................
چون روي آهنين ز صفا اين هنر بيافت
تا روي دل چه يابد كو را غبار نيست
..........................
گويم چه يابد او نه نگويم خمش به است
تا دلستان نگويد كو رازدار نيست
مولوی
=========================================
ما انسانها مجاز نیستیم که با نقل و یا نقل قول گفته های خود و یا دیگران انسانها را مایوس و یا از زندگی سرد کنیم
حرفها و کلمات ماانساها باید انژی بخش و شادی افرین و آموزنده باشد تا بتوانیم گوشه ای از دین و شکر خود را به آفریننده انسان ادا کنیم ، و گرنه بیراهه به نا کجا آباد میرویم
مولوی و شمس و دیکر شاعران و نویسندگان ماندگار هیچگاه در تمام دیوان و مثنوی و آثار خود به شیوه مورد استفاده در عصر حاضر بنام نوشته های رنگی عمل نکرده اند
و این شیوه در این منزل کوچک از دلهای انسانهای شیفته انسانیت نیز پسندیده نخواهد بود
با سپاس از دوستان خوبیکه با مطالب شیرن و سراسر سرشار ازانژی مثبت خود میکوشند راه بزرگان علم و ادب خود را ادمه دهند
هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
مقدم
فروردین 87
Books mentioned in this topic
Cremation and Urn-Burial; Or, the Cemeteries of the Future (other topics)Urn Burial (other topics)
J'accuse (other topics)
Scientology: Ich klage an! (other topics)
Ich klage das Konzil an! (other topics)
More...
Authors mentioned in this topic
Renate Hartwig (other topics)Marcel Lefebvre (other topics)
Graham Greene (other topics)