در این رمان کمنظی� ما با جهانی روبهر� میشوی� که یکسره در هالها� از دعاوی راست و دروغ که اثبات هیچکدا� برایمان میسر نیست پوشیده شده. هویت آدمه� از زبان کسانی بیان میشو� که ما خودشان را نمیشناسی� و نمیدانی� آیا حتی آنچ� درباره� خود میگوین� راست است یا ن. از سوی دیگر سرنوشت شخصیته� به این بسته است که خواهناخوا� آنچ� را که میشنون� باور کنند زیرا جز صدایی که از جایی ناشناخته و از دهانی ناشناخته میشنون� هیچ پناهی و راهنمایی در این دنیای آکنده از دشمن ندارند. جدا از این در این کتاب صدا یا صداهایی هست که خواننده بی آنک� خود بخواهد ناچار است آنه� را بشنود و به آنه� اعتماد کند و گرن قادر به پیش رفتن در داستان نیست.
Vladimiro Ariel Dorfman is an Argentine-Chilean novelist, playwright, essayist, academic, and human rights activist. A citizen of the United States since 2004, he has been a professor of literature and Latin American Studies at Duke University, in Durham, North Carolina since 1985.
تبدأ الرواية بحديث تليفوني طويل بين رجل وامرأة في باريس سنة 1939 بداية الحرب العالمية الثانية الحوار بين بطلي الرواية مكتوب بمهارة ويتداخل فيه الكلام عن الأحلام والأوضاع السياسية رواية تجمع بين الحب والحرب والديكتاتورية وتثير التساؤل عن كيفية الوصول إلى الحقيقة والثقة بالآخرين وسط الخوف والمراقبة والاتهامات
الكاتب آرييل دورفمان تشيلي مولود في الأرجنتين وكان مستشار ثقافي للرئيس سلفادور ألليندي, خرج من تشيلي بعد وصول بينوشيه للسلطة اختار ان يكتب عن الاستبداد والعنف من خلال ليون الألماني المناضل في منظمات المقاومة ضد النازية في باريس, ووضح في مداخلاته في السرد ان أبطال روايته الألمانيين ممكن يكونوا من أمريكا اللاتينية أو من أي بلد يعاني من الديكتاتورية والاستبداد. النص كله تقريبا قائم على الحوار والسرد فيه كثير من الغموض
"كان يمكن لنا أن نسعد معًا إلى الأبد" بهذه الجملة تحديدًا، إنما اختتم دوستويفسكي ملحمته الأدبية مُذَلّون مهانون، وبما يشابه ذلك اُختتمت رواية دورفمان . نحن لا نحصل على ما نريد، ذلك هو الأمر بأكمله. نحن نحلم، ونأمل، ونسعى للسعادة مثل كلب، لكن كل ما نحصل عليه هو ذلك الصمت القاتل. "أما أنا في المقابل، فكان نصيبي حلمًا فحسب" نحلم ونرجو، لكن لربما كان هذا هو بالذات هو أصل المعاناة. رواية تصور الكابوس البشري في أبشع صوره، في الحرب، وفي الموت، وفي الحب. جرعة عدميّة رائعة، تفوق ما حاول سيوران بعناء التعبير عن، ولكن في شكل واقعي هذه المرة
Vladimiro Ariel Dorfman (born May 6, 1942) is an Argentine-Chilean-American novelist, playwright, essayist, academic, and human rights activist. A citizen of the United States since 2004, he has been a professor of literature and Latin American Studies at Duke University, in Durham, North Carolina, since 1985.
Ariel Dorfman builds in Konfidenz a complex novel of love and espionage in different narrative and temporal planes, whose protagonists can be located at any time and part of the world where they must fight against dictatorships and wars, where they have to fight to give it body to dreams.
Told almost exclusively through dialogue, Konfidenz opens with a woman entering a hotel room and receiving a call from a mysterious stranger who seems to know everything about her and the reasons why she has fled her homeland.
Over the next nine hours he tells her many disturbing things about her lover (who may be in great danger), the political situation in which they are enmeshed, and his fantasies of her.
A terse political allegory that challenges our assumptions about character, the foundations of our knowledge, and the making of history, Konfidenz draws the reader into a postmodern mystery where nothing -- including the text itself -- is what it seems.
تاریخ نخستین خوانش روز هشتم ماه سپتامبر سال 2003میلادی
عنوان: اعتماد� نویسنده: آریل� دورفمن� مترج�: عبدالله� کوثری� تهران، آگاه، 1380؛ در 181ص؛ شابک 9644161572؛ چاپ دوم 1388؛ شابک9789644161575؛ چاپ چهارم، آگه، 1392؛ شابک 9789643292225؛ چاپ پنجم 1393؛ چاپ ششم 1396؛ چاپ یازدهم 1399؛ موضوع داستانای نویسندگان شیلی - سده 20م
اعتماد فضای ویژه ای دارد، اعتماد کردن همانند یک هزارتوی پیچیده است، که در هر لحظه باید تصمیم تازه ای برای ادامه� ی مسیر بگیرید، و برای رسیدن به آنچه میخواهید باید از غریزه� ی خود مطمئن باشید؛ ساختار داستان «اعتماد» با مفهوم ژرف «اعتماد» همسو است؛ «آریل دورفمن» نویسنده� ی کتاب اعتماد هستند؛ ایشان با نگارش این کتاب در پی پاسخ به این پرسش است: ما در لحظات حساس چگون میتوانی� خود و دیگری را بشناسیم؟
خوانشگر در این اثر با یک سری از ادعاهای راست و دروغ روبروست، در این رمان ن تنا کلام درست، بلکه حتی هیچ هویت راستینی وجود ندارد، بنابراین خوانشگر بی پناه مجبور است به� تنایی تصمیم بگیرد که چه کسی راست میگوید� وگرن قادر به پیش رفتن در داستان نیست، اما این موضوع سرآغاز ماجراست، زیرا سرنوشت هر شخصیت با اعتماد خوانشگر به او معنی پیدا میکند� «آریل دورفمن»، این هزارتوی پیچیده را با هنرمندی و حوصله� ی بسیار طراحی کرده اند؛ درست در لحظاتی که خوانشگر بدون راهنما گرفتار مشتی ادعا شده� نقش راوی ناشناس است که آغاز میشود� راوی خوانشگر را راهنمایی میکن� تا تصمیم درستی بگیرد، اما پرسشی که مطرح میشو� آن است که راستی همان چیزی که ما میدانی� و به آن اعتماد میکنیم�
تعلیقها� طولانی یکی از مهمتری� ویژگیها� این داستان «اعتماد» است، نویسنده با استفاده از این فن به حس عدم اعتماد خوانشگر دامن میزن� و در یک لحظه همگی معادلات او را به هم میریز�
نقل از متن: (از آن شبی که دوازده سالم تمام شد، بختم بلند بود؛ چون با کمک او بود که فهمیدم میتوان� در مقابل آن بچهها� قلدر یکجو� حامی برای خودم پیدا کنم، تو لابد میدان� که بعضی آدمه� استاد تقلید صدا هستند؛ خب، پس من دست بر قضا در تقلید خط آدمه� مهارت داشتم؛
خب پس علاوه بر فضولی در نامهها� خصوصی مردم؛ تو اهل جعل هم هستی؟
از این کلمه جعل خوشم نمیآید� اما اعتراف میکن� که اوله� همین کار را میکرد� یعنی با خودم میگفت� اینکار فقط یک تقلید صاف و ساده است، معلمه� نامه میدادن� و از نمرهها� بد، و از شیطنتها� بچهه� شکایت میکردند� آنوق� من امضای پدر و مادر بچهه� را، جعل میکردم� اما چندان طولی نکشید که این بچهبازیه� را کنار گذاشتم، و رفتم به یک مرحلها� که خلاقان بود، همانطو� که «سوزانا» بهم گفته بود، نامههای� مینوشت� با عذر و بهانها� پر آب و تاب، حتی پيشنادهایی هم میدادم� خلاصه؛ از برکت اینکارِ من، خیلی از بچهه� هر وقت خوش داشتند، از مدرسه جیم میشدند� بزرگتری� پیروزی من آن روز بود، که ناظم مدرسه، نامه ی کم و بیش توهین آمیزی را به پدرم نشان داد، که من به اسم او نوشته بودم؛ و توی آن به سوسیس بسیار مزخرفی اعتراض کرده بودم، که توی مدرسه به زور به خوردمان میدادند� پدرم تأیید کرد که آن نامه را نوشته، اما بعدها پیش من اعتراف کرد، که لابد حافظه� اش سر به� سرش میگذارد� چون اصلاً یادش نمیآید� همچو نامه� ای نوشته باشد، اما مهم اين بود که با مضمون نامه موافق بود: آن نامه در واقع هم سبک نوشتن او را نشان میداد� هم فکرش را، آنوق� بود که فهمیدم «سوزانا» حق دارد، که میگوی� من علاوه بر تقلید فنی دست نوشته ی آدمها� از عمیقتری� عواطفشان در وقت نوشتن هم تقلید میکردم� یعنی از روحشان
تو به روح اعتقاد داری؟
ن
هر دو همزمان با هم میخندند� بعد ساکت میشون�
بگو ببینم چرا «سوزانا» باید کشف کند که تو همچو استعدادی داری؟
آخر من توی این عالم کس دیگری نداشتم، هیچکس نبود که به فکر من باشد، اینقدر باهام نزدیک باشد، که بداند این چیزی که تو مهارت میگوی� سرچشمه� اش همان حالت سنگ صبور بودن من بود، استعداد همدرد شدن، هم حس شدن با دیگران، استعداد درونی کردن مشکل آنها� و دست آخر باوراندن چیزی به آنها� که خودشان ته دلشان میخواستند�)؛ پایان نقل
تاریخ بهنگام رسانی 17/06/1400هجری خورشیدی؛ ا. شربیانی
لقد تحدثت طويلاً في الهاتف مع ذاك الرجل الغريب...فيما لا يقل عن تسع ساعات يوافق ذلك اليوم الذي داهم فيه "هتلر" بولونيا... لم يكن أمراً عادياً أن تكون هناك محادثة طويلة بين اثنين من الألمان على الأراضي الفرنسية وفي مثل هذا التوقيت...حيث تدق الحرب العالمية الثانية نواقيسها... يأتيك صوت أحدهم متدفقاً بالحكايات الملتوية والغرائبية...مُغرقاً في الأحلام والأوهام... ولن أدعوه باسم ما لأن هنا الأسماء كلها مُنتحلة زائفة ...وهذا أول ما يُهدد جسر الثقة الذي بينك كقاريء وبين هذا العمل الروائي الفريد... تستقبل امرأة على الجانب الآخر ذاك الصوت بهدوء رصين ، وبالرغم من المتوقع أن مداهمتها بالحكايات تدفعها للسقوط إلا أنا تثير إعجابك بثباتها فهى لم تكن بحاجة إلى من يُنقذها...، تستطيع إنقاذ نفسها بصمتها المُريب وثقتها بنفسها ..توحي لك كما لو أنا كانت في معزل إن لم يكن بمأمن مما كان يدور في العالم آنذاك من مؤمرات واعتقالات وفصائل إعدام وتلبس الاتهامات وإلصاق الخيانة بالجميع بلا استثناء... تتدافع الكلمات لتوقعك في غموض قاتم كما لو أنك معصوب العينين تتفقد حقيقة الوجوه...تنصت خائفاً لصوت ثقة يطمئنك ، تمتد أناملك مرتعشة لتلامس الأيدي هنا لعلك تجد من بينا ما هو متكئاً لك...أو لتصد سيل الخيانات عنك... تستقبل الكلمات متقطعة مُنكة الأنفاس وتأمل أن تلتقي بمن يفك شفرتها ...تتابع كل ما يجري من أحداث بدقات قلب متسارعة والتي تتوق لأن تنفلت دقة واحدة منا لتمنحك التوقف ولو قليلاً.... بناية المطاف يتعذر عليك أن تفصل الخيوط الزائفة عن الحقيقية بنسيج هذا العمل المُحكم حياكته والذي يدعك مُرتاباً بكل شيء حتى واقعك....
� � کتاب اعتماد از آن کتابها� عجیب آمریکای لاتین است. داستان از جایی شروع میشو� که باربارا وارد اتاق هتلش میشو�. تلفن زنگ میخور� و باربارا مشغول صحبت کردن با مردی میشو� که خود را لئون مینام�. باربارا حتی تا به حال اسم او را نشنیده، اما به نظر میرس� که لئون همه چیز را دربارهٔ او میدان�. همین باعث میشو� باربارا برای دانستن حقیقت، مکالمه را ادامه دهد. مکالمها� که زندگی او را تغییر میده�. کتا� اعتما� سراسر بیاعتماد� ست. شروع کردن به خواندنش، قدم گذاشتن در دنیایی ست که کلمه به کلمهٔ متن را در جستوجو� حقیقت میبلعید� ��رحالی که مدام مشکوکید که آیا چیزهایی که شنیدهاید� واقعیت دارد یا .ن این کتاب سالهاس� تو لیست مطالعه ام هست. و چقدر ناراحت شدم از اینکه اینقدر دیر رفتم سراغش یکی از بهترین ها بود و خیلی لذت بردم.
موقع خوندنش اینقد هیجان و اضطراب داشتم که پا میشد� راه میرفت� تو خون و صداهای عجیبغری� از خودم درمیوردم و باز مینشست� پاش تا ببینم چی میش�. :)) چقدر خاص بود. خدایا.
----
همچنان بسیار دوستش داشتم. و دوباره خوندنش هم تجربه فوقالعادها� بود برام. به طور کلی دارم به دوبارهخوان� خیلی چیزها فکر میکن�. بحث خیلی جالب و پرشوری هم درباره کتاب داشتیم که شنیدنش برام لذتبخ� بود. 🥹💚
یه عالمه برای بچهها� بیچاره رفتم رو منبر ولی الان هیچی نمیتون� بنویسم! 😅😂 پ.ن: این بار بیش از محتوای کتاب، فرمش بود که مجذوبم کرده بود. چون دیگه باورش داشتم. برام جادویی و عجیب نبود.
خلاصه و نقد داستان با زنی به نام باربارا شروع می شود که به دعوت همسرش مارتین به پاریس رفته و آنجا در هتلی اقامت میکند. طی اقامت در هتل تماس ناشناسی به او میشود. تماس از کسی است که بنظر میرسد هرچیزی از باربارا میداند و خود را دوست مارتین معرفی میکند. در طی ن ساعت بعد که با او تلفنی صحبت میکند، حرفهایی بسیار آزاردهنده از مارتین میزند و میگوید که مارتین در خطر بزرگی قرار گرفته است. شخصی بنظر میرسد که دارد اورا می پاید. مسئله ی اعتماد دائم تکرار میشود. آیا میتوان به صدای پشت تلفن اعتماد کرد؟ آیا واقعا قرار است اتفاقی برای مارتین بی افتد؟ آیا واقعا مارتین به کشورش خیانت کرده است؟ تمامی کارکتر های داستان شخصتی دوگان دارند. باربارا که همان سوزاناست. لئون که نام اصلی اش ماکس است. مارتین که در تشکلات اورا با نام هانس می شناسنند. همه و همه باهم دست در ایجاد کردن درون مایه ی بی اعتمادی در داستان اعتماد گشته اند. زمانی که پلیس فرانسه این آلمان های مقیم آنجا را بازداشت میکند، در شرایطی تحت فشار آغاز جنگ جهانی دوم است. به طبع مشکلاتی برای مارتین و ماکس و باربارا ایجاد میکنند. دو راوی مختلف در داستان وجود دارد: راوی سوم شخص و دانای کلی که تمام این گفت و گو های از زبان او نقل میشود، این راوی به عمق شخصیت ها نفوذ میکند و از درون آنا به صحبت مینشیند. و راوی دوم شخص دیگری که در میان فصل ها ، به کوتاهی سخنان راوی سوم شخص را به سوال میگذارد... آیا راوی سوم شخص حرف هایش درست بود و میتوان به آنا اعتماد کرد ؟ به چه کسی باید اعتماد کرد. پس این راوی یک راوی فرا داستانی است که اطلاعاتی فرای روند اصلی داستان در اختیار خواننده و راوی سوم شخص میگذارد. این داستان همانند هر رمان دیگری تم های مختلفی دارد ولی مهمترین تم آن، اعتماد است. حرف اصلی این کتاب ضد نازیسم نبود اعتماد در جامعه، بخصوص در تمامی گروه ها وجنبش های سیاسی است. خیانت داخلی و تصفیه ی حزبی در هر تشکل و جامعه ای وجود دارد. همانند انقلاب ایران که بسیاری از مبارزان به دست ساواک نبود که ازمیان برداشته شده اند بلکه به دست خودی های احزاب بوده است.
و اما حرف آخر: داستانی نبود که از خواندنش خیلی لذت ببرم و یا آنرا به دیگران پیشناد دهم. اما ارزش یکبار خواندنش را داشت. ترجمه ی کتاب بد نبود اما غلط های تایپی توی کتاب خیلی بد به چشم میخورد. جلد کتاب با کمال سادگی، طرح بسیار مناسبی دارد. این اولین کتابی بود که از این نویسنده میخواندم. شیوه ی نگارش کتاب خاص و جدید بود، بیشتر شبیه به یک نمایشنامه بود، که از آنجایی که این نویسنده نمایشنامه نویس است، چیزی عجیب نیست.
........ بعد نوشت: اول به این کتاب سه ستاره دادم و نقد بالارو نوشتم... ولی الان بعد از گذشت این مدت تصمیمم عوض شد! این کتاب بنظر من لایق پنج ستاره است. از خوندنش لذت نبردم ولی یک چیزی توی این کتاب بود که انگار زمان نیاز داشت تا توی روح و مغز من جذب بشه.. بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم که بعد از گذشت این مدت هر اتفاقی تو زندگیم میوفته یاد این کتاب میوفتم و نمیدونم چرا
این اثر یک دستآور� بزرگ ادبی برای دورفمان و کسانی هست که این اثر را به فارسی با ترجمه عبدالله کوثری میخوانن�. شگرف،عمیق و برخلاف اسمش بیاعتما� شاید روایت خیلی از مبارزین سیاسی هست که به زعم مبارزه فراوان،خود بو و خوی دشمن میگیرند. اما فضای داستان همان فضای تاریک رمان ناپدیدشدگان است،انجا چشم انتظارانی بودند در جستجوی فرزند،پدر،شوهر، معشوقه و اینجا مردمی رانده شده
«تو� دنیای ما زندگی خصوصی توهم است. وقتی میتوان� کسی را شکنجه بدهی، زندگی خصوصی برای هیچک� معنی ندارد.»
«م� آن وقت فهميدم دهانِ تو، سوزانا، فقط برای بوسیدن نیست. دهانِ تو آنجا بود که ما بتوانیم با هم حرف بزنیم، گوش هات فقط برای گزیدن به دندان نیست. این گوش ها اسرار مرا میشنی�.
این اولین درسی بود که از تو گرفتم.»
ز� رویاهایم! کلماتی که اینقد� آسان به زبان او و من میآم� اما از زبان هر کس دیگر پوک، مبتذل، دروغ و حتی ناسزا مینمای�. زن رویاهای من، مردها این را میگوین� تا اندامی رامنشدن� از جنس مونث را رامکنند� زن رویاهای من، برای چاپلوسی پیش زنی که به خواست آنه� تن داده،زن رویاهای من، تا پیش رفقای همپیالهشا� مهم جلوه کنند، یا در ارتش، در مسابقات ورزشی، در اداره، انگار به راستی آنقد� جرئت داشتهان� تا زنی شگفت را که همین دیشب پیکر خفتهشا� را تبرک کرده زنده� زنده به چشم خیال ببینند. حرفهاشا� را میشنو� و دلم به حالشان میسوز�.این ابلهها� بیچاره نمیدانن� خواب دیدن زنی کامل، زنی ناشناس در هر شب از عمر چه معنایی دارد، نمیدانن� چه معنایی دارد انتظار کشیدن بیامی� به اینک� فردا صبح وقتی به آنپایین� میان خیابان میروی� معجزهآس� بر تو ظاهر شود،نمیدانن� چگون میشو� کل زندگیا� را چنان سامان بدهی که همواره آماده باشی برای آن روزی که او سرانجام تصمیم میگیر� در روشنایی روز در آن واقعیت کور، به تو نزدیک شود. آنه� نمیدانند� اما من میدان�. من جرئتش را دارم.
في زمن الحرب تختلط الوجوه وتتشابه .. تدخل متاهة الشك وتفقد الثقة بالجميع قد تمنح ثقتك لمن لا يستحق وتحرمها من من هو جدير بها في زمن الحرب أزمة الثقة ستكون مضاعفة .. ستطال الأحزاب والعلاقات وحتى الوطن عندها قد تمنحنا الأحلام بعضا من الثقة والأمل
وفي هذه الرواية الغريبة والمختلفة يأخذنا الكاتب إلى ما قبل الحرب الثانية بقليل بحوار عبر التلفون يمتد لساعات بين باربرا وليون .. باربرا التي تصل إلى فرنسا قادمة من ألمانيا بعد تلقيها رسالة من خطيبها للقائه هناك تكتشف أمور تجهلها عن خطيبها وعن سبب قدومها وعن صديق خطيبها ليون الذي يدخلها بمتاهة الأسئلة والشكوك والأحلام الحوار رغم بساطته عميق يحمل ألف معنى وجميل خاصة في الصفحات الأخيرة عن الوطن .. عن الحب.. وعن الحروب التي تخطف أحلامنا قبل أجسادنا لو أننا ولدنا في عصر آخر .. عصر بلا حروب ولا بؤس ولا خوف " "ولا معسكرات اعتقال
در مقابل بعضی کتابه� باید سکوت کرد و در وصفشو� صرفاً باید دعوتِ به خوندنشو� کرد -تنا راهی که حقیقتاً میتون� بازنماینده� روح اون کتاب باشه. آریل دورفمن، اینجا� به معنای حقیقیِ عبارت، راویِ تراژدیِ تقابلِ رؤیاها و جنگه. نویسندگیِ دروفمن -به قول یوسا- یهجو� استریپتیز� مُدام و خسّتآمیز� که حقیقت رو جبرهبند� میکن� و قطرها� به کام خوانندها� میریزه� مجهولاتِ داستانا� جای معلومات رو میگیر� و ذهن خواننده رو تقریباً به مرز نشئگی و پرواز میبر�. روایتْ تو «اعتماد» در حدود و ثغور خیاله و... شگفتانگیز�
قبل از شروع ریویو...آدمای بیشتری باید این کتابو بخونن.همین
داره تموم میشه دنیا داره تموم میشه...نمی فهمید؟ کورین یا خودتونو را به کوری می زنین؟ درکتون نمی کنم فقط درکتون نمی کنم ........................... باید از آدمای واقعی تو نوشتن این خزئبلاتی که پست میشن استفاده کنم...نمی دونم چرا...شاید چون ذات ریویو نویسی باید در تقابل با تخیل محض باشه...البته اگه بشه اسم اینارو ریویو گذاشت.یه چیزایی از خودم میگیرم...یه چیزایی از فضای کتاب...چندتا از شخصیتای کتاب و چندتا آدم واقعی و نتیجه چیزی میشه که می بینین ........................... از کجا میدونی پدرت نواده و وارث چالرز منسون نیست؟ از کجا میدونی همکارت جاسوس داعش نیست؟از کجا میدونی چندین بار حافظت پاک نشده و با خاطره های جعلی پرش نکردن؟ ن دروغ نگو نمیدونی نمی تونی بدونی.هرچقد دنبالش بگردی...هرچقد خودتو واسه به دست اوردنش پاره پاره کنی نمی تونی به کسی اعتماد کنی بفرمایید...کادو پیچ و آماده در خدمت شما حقیقت تلخ زندگی...یکیشون حله؟کامل فهمیدی؟ آفرین میدونستم میتونم بهت اعتماد کنم ............................................. ن ن ن عزیزم...چطور میتونی انقد اشتباه کنی؟ دنیا تموم نمیشه الان ن...ن صد سال دیگه و ن همین دقیقه دنیا خیلی وقته تموم شده ............................................. دنیا با اولین قاب عکس شکسته ی کلودیا تموم شد ....................... دنیا با قدم های محکم روی پله های سکو که به جای انعکاس صدای زجه ی زندانیارو می دادن تموم شد ............. دنیا با وزن معتبر ترین جایزه موسیقی دنیا تو دستای بی لیاقت ترین عروسکای خیمه شب بازی تموم شد ...... دنیا با اولین اشک باران تموم شد .
چرا تو دنیای هانگر گیمز دنبال پساآخرزمان می گردی؟ جلوی دماغتو نمی بیینی؟ چرا فکر می کنی میتونی فکر کنی؟ تحمیل رسان هارو نمی بینی؟ چرا هنوز خوشحالی؟ کوری یا خودتو به کوری می زنی؟ چه کاری بیشتر از زل زدن تو چشام از دستت بر میاد؟ ان میخوای بزنم آین رو بشکونم؟ همینو میخوای ن؟ چرا حرفامو تکرار می کنی؟ دنیا تموم شده!کوری یا خودتو به کوری می زنی؟ .......... +میتونم بهت اعتماد کنم؟ *معلومه که ن +میدونم *معلومه که میدونی +چی ازم میخوای؟ *- +سوال پرسیدم ازت *- +میشنوی *- +چی ازم میخوای؟ *تمومش کن.همشو +میدونی نمیتونم *چرا +نمیدونم *- +می فهمی؟ نمی دونم. اگه میدونستم وضعم این بود؟ *نمیدونم +بس *بس .................... آهای...صدامو میشنوی؟ ن ن تو ن...با توئم...سلام...چطوری؟ بهتری؟ ن نمیخوام مزاحمت بشم فقط دو دقیقه وقت لازم دارم.آره آره دنبال یه آدم می گردم گفتن تو همین شهره...نمیدونم شایدم اشتباه گفتن...اسمش؟ چه میدونم...گفتن دارم دنبالش می گردم که...ن آدرسشم ندارم...عه یه دقه گوش کن دیگه...گفتن ا تو بپرسم...کیا؟ اهمیتی داره؟ ولش کن اصن...میتونی کمکم کنی یا ن؟ مشخصاتش؟ ببین قضیه این.من از اون سر دنیا اومدم. به معنای واقعی کلمه از اون سر دنیا اومدم.دنبال کی می گردم؟ سادست...دنبال یه آدم خوشحال...میتونی نشونم بدی؟ یه دون هم کافیه ها...بعد ایمان میارم...بعد هرچی دارم و ندارم مال تو...مال خود خودت...گفتم که از اون سر دنیا اومدم...کسی نگرانم نمیشه...روحمم همین طور...البته اگه چیزی ازش مونده باشه (خالق ارتباط را قطع کرد...لطفا متظر بمانید) سلام...به اپراتور برزخ خوش اومدین...اینجا زیر بارون خون می رقصیم و از بوی بلادونای خشک شده ی بین دفترچه ی پسرچه ای مرده نفس می کشیم...عاشق اینجا میشین (سلام...؟ کسی صدامو میشنوه؟) (کارما و تناسخ در سمفونی شیون ها به اوج خود می رسند) (خالق...لبخند بر لب و درحال کشیدن سیگاری که روح بیرون می دهد رستاخیز را تماشا می کند. تا به حال به این اندازه خوشحال نبوده است) .......... دنیا تموم شده ینی نمی بینین؟ کورین یا خودتونو به کوری می زنین؟ (سنگ نوشته ی منتخب گورستانی که خان ام شده) (زیبا نیست؟)
« برو توی خیابان های شهر خودت و ببین که آن شکاف درون تو بخشی از شکافی عمیقت� است. خودت خواهی دید که آن پسر هایی که توی مدرسه عذابت میدادن� بخشی از دنیایی هستند که خیلی های دیگر را عذاب میده� و خیلی هم بیرحمانت� عذاب میده�. »
« شکست خوردن توی جنگ بد مصیبتی است. - تقریبا مثل بردن جنگ. »
« و وقتی از سن و سالت پرسیدند بهشا� بگو مثل خود آنها� از آن روزی که به دنیا آمدی زندگی کردها�. حقیقت را بهشا� نگو. حتی فکرش را هم نکن که به آن ها بگویی زندگیا� از وقتی شروع شد که من را به خواب دیدی. »
خیلی عجیب بود. ساختارش شبیه نمایشنامههاس�. چیزی نمیگم چون اسپویل میشه ولی از اول تا آخرش به تک تک آدما شک میکنی� و نمیدونین به حرف کی اعتماد کنین . عاشق بخش هایی از کتابم که نویسنده خطاب به شما مینویسه و ازتون میپرسه چرا به فلانی شک نداری یا چرا به فلانی اعتماد داری. واقعا آدمو به فکر مینداخت. در آخر هم تو ابهام تموم میشه و قضاوت رو میسپاره به خودت که شاید یکمی تو ذوق آدم بزن.
فضای نامطمئن، رئالیسم ماخولیاوار و گاها غیرقابل هضم کافکایی کتاب اعتماد، برایم کتابی مانند نقطه ضعف را تداعی میکن� ؛ نجواهای رو به خاموشی رویا در خفقان سیاست. اعتماد یکسر� بیاعتماد� است نسبت به هر چیز که بیان میشو� و با حتی نشان داده میشو�. میتوا� حتی از آن به عنوان یک داستان احساسی پیچانده شده در شنود سیاسی هم نام برد یا حتی یک اخطار مدرن که یعنی همهچی� سیاسی است، حداقل از این به بعد. نحوه روایت دورفمن به تقلید از کافکا، روایتی ساده اما کدر و در تعلیق است. ماجرا ذاتا در تعلیق است و ن در کمبود اطلاعات بنابراین دارای شوکها� کافکائسک جذابی است اما تعداد آنه� زیاد نیست. هرچند رنگی از توصیف فضا در این کتاب نیست، اما گویی دیالوگها� سرد و مبهوت و بیاعتماد� فضای خاکستری هتل و اطرافش را خلق میکنن� و شاید بتوان چنین عملکردی را بعنوان تواناییها� پنان دورفمن به حساب آورد. و در نایت اینکه کتاب زخم زبانی است به جنگ در قالبی چه بسا تا حد زیادی بیرب� که همین رویکرد آن را به کتابی خاص و چند بعدی بدل میکن�.
بمجرد رؤيتي لاسم "صالح علماني" على غلاف الرواية قررت قراءتها، بالرغم من عدم معرفتي أى شيء عنا، وكالعادة لم يُخيب ظني رحمه الله. .. "باربارا" المصورة الألمانية التي تركت بلادها ذهاباً إلى باريس تلبية لدعوة حبيبها "مارتن" الذي كان عضواً في حزب سري قُبيل الحرب العالمية الثانية. تُفاجأ لحظة دخولها لغرفتها في أحد الفنادق الباريسية بهاتف الغرفة يرن وبأن من يهاتفها شخص لا تعرفه بل ويطلب منا أن تثق به وتصدقه! فهل يمكنا أن تثق بأحد لا تعلم عن شيء ولا حتى اسمه لدرجة أنا تكشف له أسرارها؟! .. استخدم الكاتب في هذه الرواية تقنيات سرد مميزة، فقد جعل الكاتب يعيش نفس حيرة القارئ في التفكير فيما سيحدث بعد ذلك، بل وأن من الممكن أن تأخذ الأحداث منحناً آخر رغماً عن.
كما أن الحبكة كانت مختلفة وأيضاً مميزة، فكلما أمسكنا خيطاً لتتبع الحكاية نرى أن ينقطع وتبدأ حكاية جديدة بأحداث جديدة ونتائج صادمة.
الشخصيات رُسمت باتقان لتؤدي الدور المطلوب منا على أكمل وجه، وهو إظهار التناقض الموجود في المجتمع عامة في ذلك الوقت، وفي العلاقات خاصة، سواء كانت علاقة صداقة، حب أو زواج. فشخصية "ليون" أو "ماكس" كانت تعبير صريح عن التناقض، بين حبه لزوجته وتعلقه ب باربارا، ومحاولته لإنقاذ صديقه "مارتن" وخيانته له، و أيضاً قيادته لحزب سري وإفشاء أسراره حفاظاً على مصلحته الخاصة! كما أن شخصية "باربارا" أو "سوزانا" كما كان يدعوها ليون في أحلامه جاءت لتأكيد هذا التناقض أيضاً، فمع حبها ل مارتن انقادت لحديث هذا الغريب بل وبدأت في تصديقه والتأثر به! .. رواية "غريبة" ومميزة، استمتعت بها وبالأحاسيس والتساؤلات التي خلّفتها وراءها، وأنصح بها للمهتم.
_ "اعتماد" کتابیست که همه چیز را برای ما غیرقابل اعتماد می کند. در روند داستان که اغلب دیالوگهایی دو نفره و از راه دوریست بین باربارا و ماکس رد و بدل می شود مدام دچار بی اعتمادی و سوء ظن و گاهی اعتماد کامل و راسخ به هر کدام از شخصیت ها می شودید. به قول معروف این شخصیت خوب می تواند با زیاده گویی هایش شما را از مسیر اصلی منحرف کند و نظریه و تفکر خویش را به شما بقبولاند. داستان تمی در ابتدا مرموز و در ادامه عاشقان و همینطور با پیشرفت روایت، جنگ، سیاست، رفاقت، دروغ و ریا و... به داستان اضافه می شود. نویسنده مدام با تفکرات شما بازی میکند و مدام این حس عدم اعتماد را در ذهن خواننده شعله ور می کند. داستان ایهاماتی فراوان دارد که این نقطه قوتی است برای کتاب تا هر خواننده بتواند ذهنیت خاص خود را از رویدادها و اتفاقات و روند داستان و شخصیت ها داشته باشد. شاید فکر کنید دیالوگهایی که به صورت پینگ پنگی و در طول نُه ساعت مابین این دو شخصیت رد و بدل می شود می تواند کسل کننده باشد، اصلا اینگون نیست، شما مدام در حال قضاوت هستید، قضاوت درمورد روایت درست، اینکه چه کسی راست می گوید و چه کسی دروغ. چیزی که در انتها هم نمی توانید به جواب درستی برای آن دست پیدا کنید.حال در این لا به لا روایتی متفاوت به میان می آید، بخش هایی کوتاه که مؤلف خود را مورد سرزنش و نکوهش قرار می دهد ازین بابت که چگون توانسته به این شخصیت هایش اعتماد کند؟ این عدم اعتماد حتی از سوی راوی و مؤلف به خواننده تزریق می شود که این خود باز یکی از جذابیت های دیگر این کتاب است. حتی اسامی شخصیت ها هم در داستان دوگان است، باربارا و سوزانا-لئون و ماکس-مارتین و هانس.
فارغ از چیزهایی که در بالا گفته ام، کتاب مذمت گر سیاست های هیتلر و استالین و دیگر رهبرانیست که فقط به جنگ و کشتار فکر می کردند و بسیاری از افراد را از عزیزانشان دور ساخت و چه تراژدیهایی که به وجود نیامد.
نص حواري يعتمد على مكالمات تيلفونية وهو الجزء المهم في النص فالحوار لعبته الأساسيةالحوار جذاب جدا جاذبيته تكمن في كون يبدو كلعبة ذكاء بين إمرأة ورجل يشدك للنص إلا إن فور انتهاء اللعبة وخروج النص من مربع الحوار بين بطلي النص يصبح النص فجأة باهتا
عجیب و مرموز. تو کتابفروشی گرفتم دستم و چند صفحه ازش خوندم و دیدم نمیتونم رهاش کنم! با ته مونده ی کارتم هرجور شد خریدمش! و واقعا داستانِ عجیبی داره! حس میکنم لازمه یه دور دیگه بخونمش تا بیشتر درکش کنم! در عین حالِ که “اعتماد� موضوعِ اصلی کتابه، دورفمن سعی داره به عمیق ترین لایه های انسانی هم دستبرد بزن تا خواننده حدس های متعددی درمورد خصوصیات اخلاقیِ هرکدوم از شخصیته� داشته باشه.
کوتها� زیادی میشه نوشت ازش. من به همین یکی بسنده میکن�:
کلودیا، حقیقت چیزی است که مردم میخواهن� باور کنند.
یکی از اهداف نویسنده هم به گمونم همین که به خواننده بیاصالت� اتفاقات دنیا رو یادآوری کن.
اینم دلم نمیاد اضافه نکنم�:
من تا کی باید شاهد این باشم که شما آقایان تصمیم میگیری� چه چیزی برای من خوب است و چه چیزی برای من بهتر است؟ من از مارتین نخواستم هوایم را داشته باشد، مطمئنم که از شما هم نخواستم. از هیچکدامتا�!
پردازش شخصیت ها به نظرم خیلی خوب بود مخصوصا شخصیت لئون.
" من آن وقت فهمیدم دهان تو، سوزانا، فقط برای بوسیدن نیست. دهان تو آنجا بود تا ما بتوانیم با هم حرف بزنیم. گوش هات فقط برای گزیدن به دندان نیست. این گوش ها اسرار مرا می شنید. این اولین درسی بود كه از تو گرفتم "
«اعتماد»� دورفمن ساختار رواییا� شبیه به «آرتیمو کروز» و فضایی شبیه به «سر هیدرا»یِ فوئنتس داره. دنیایی رو شرح مید� که به هیچکس نمیش� اعتماد کرد اما مجبوری اعتماد کنی و تمام این اعتماد کردنه� پیامدی رو به دنبال داره که زندگی و هویت انسان رو رقم میزن� خیلی عجیب و خواندنیه.
تصل بربارا إلى باريس وهناك تتلقى مكالمة شديدة الغموض من رجل يبدو أن يعرف عنا الكثير . باريس ومنفيون ونضال من أجل الحرية؛ تبدو هذه قصّة تتكرر كثيرًا وتجعل هويّة شخصيات هذه الرواية غامضة لفترة (وهذا سيجعل محاولة اكتشاف هويتهم ووطنم، جزءً من متعة قراءتها) يلعب السرد الغامض / الآسر ولغة الكاتب الشاعرية (المعتمدة بشكلٍ أساسي على الحوار) دورًا كبيرًا في إعجابي الشديد بهذا العمل .
kısacık ama faşizm üzerine etkili bir roman. hem çok yalın hem sayfaları tekrar tekrar okuyacak denli karışık. kimin kim olduğunun belli olmadığı, herkesin casus olabileceği ve dünyanın en usta yalancısı max’i tanıdığımız bu roman nazi diktatörlüğünü anlatsa da ariel dorfman’ın latin amerikalı olma gerçeği ve bu faşizmin her yerde aynı şekilde işlediği unutulmamalı.
"Bir savaş kaybetmek çok kötü. Neredeyse bir savaş kazanmak kadar kötü."
Arjantin asıllı Amerikalı-Şilili yazar Ariel Dorfman'ın Konfidenz romanı epey enteresan bir kitap. Genç bir kadının, sevgilisi Martin'in peşinden Berlin'den Paris'e gelmesiyle başlıyor anlatı. Sene 1939, savaşın eli kulağında. Otel odasına girdiği anda telefon çalıyor, arayan Leon adında hiç tanımadığı bir adam - ama Leon kendisi, bedeni, geçmişi, hayatı hakkında en mahrem olanlar dahil her şeyi biliyor. Leon, Barbara'ya Martin'in aslında gizli bir siyasi direniş örgütüne katılmak için Paris'e geldiğini, şu anda başının belada olduğunu ve Martin'in de, kendisinin de Nazilerin hüküm sürdüğü Almanya'ya dönmemesi gerektiğini söylüyor.
Bu tuhaf konuşma kısa aralıklarla tam dokuz saat sürüyor ve ilerledikçe daha da tuhaflaşıyor. Leon'un Barbara'ya duyduğu ilginin Martin'le ilişkisinin ötesinde bir yönü olduğu anlaşılıyor ve bu acayip konuşma çok beklenmedik bir anda apansız kesiliyor. Sonrasını anlatmayayım, spoiler olmasın.
Kitabın adı, Konfidenz, aslında bir ipucu veriyor metne dair. Sanırım orijinalinde İngilizce yazılmış olmasına rağmen kabaca "güven" anlamına gelen bu Almanca sözcüğü seçmiş Dorfman kitabı için, dilimize çevrilirken de aynı şekilde korunmuş. (Bir küçük kişisel not: kitabın çevirmeni Aslı Biçen. 1996'da çevirmiş kitabı. O dönemde Ayvalık'ta yaşıyorlardı eşiyle ve komşuyduk, sık görüşürdük. Ben 9 yaşındaydım, zaman zaman Aslı abla çeviri yaptığı için çok ses etmemem söylenirdi, hatırlıyorum. Merak ediyorum - acaba o vakitlerin kiminde kendisi bu kitabı mı çeviriyordu? 20 senedir görüşmedik, bilmiyorum ama kim bilir, belki de öyleydi, hayat pek enteresan.) Kitabın özünde aslında güven meselesi var. Yalan içinde yalan içinde yalan dolu bir hikaye anlatıyor yazar ve neye inanacağınızı size bırakıyor. Herkes yalan söylüyor, herkes casus olabilir, herkes fısıldamak zorunda - aslında faşizmin insana ne yaptığının özeti gibi, nitekim bir yerde diktatörlük nedeniyle kaçmak zorunda kaldığı kendi ülkesine, oradaki faşizme de getiriyor sözü.
Konfidenz, sürükleyici ve oldukça iyi yazılmış bir roman. Son kısımları biraz havada kalıyor maalesef ama yine de iştahla okudum kendisini.
"اعتماد" رو به راحتی میتونم بین یکی از بهترین کتابهایی که تا به حال خوندم بگذارم... به چند دلیل یکیش-که احتمالا اصلی ترین دلیله- شاید دید نویسنده نسبت به جنگه:
-شکست خوردن توی جنگ بد مصیبتی است. -تقریبا مثل بردن جنگ.
شیوه های نویی که توی داستان نویسی بود، طوری که خواننده رو به حال خودش رها نمیکرد، فصل به فصل، گام به گام باهاش میومد، خواننده رو به داخل داستان میکشوند نمیذاشت از گوشه ای نظاره گر اون باشه... اینا نکات مثبتی ان که توی نحوۀ داستان نویسی دیدم، و زیرکی نویسنده رو هم در جای جای مختلف همین همراهی ها برای فریب دادن خواننده ستایش میکنم... البته شخصا خوشحالم که در هیچ کدام از این تله ها گیر نیفتادم! :دی و فکر من از اول تا آخر در بارۀ لئون/ماکس تغییر نکرد و قضاوتم، در هر حال به خودم تبریک میگم که با گذشت هر صفحه و پایان هر فصل تیر اتهام رو به سمت فرد جدیدی از شخصیت های داستان پرتاب نکردم، باشد که در دنیای واقعی نیز چنین باشیم!
در کل خیلی دوست داشتم داستان رو... از لحن و نحوۀ بیان یک قسمت خیلی خوشم اومد:
"آخر بسیاری مردان از هر کشوری آمده اند و از پاریس گذشته اند با این امید که از دست فلان دیکتاتور فرار کنند، بسیاری از مردها در خیابان ها و بالاخان ها و کافه های پاریس نشسته اند و توطئه چیده اند، بسیاری از زن ها به پاریس آمده اند تا مردان تبعیدی خود را دیدار کنند، بسیاری هیچ گاه برنگشته اند، بسیاری برگشته اند و کشته شده اند. همچنین بسیار بسیار آدمها زیر نظر آدم هایی نشسته در تاریکی بوده اند که میدانسته اند آنا از کجا می آیند و چه میگویند." که نویسنده پیشاپیش به ما اعلام میکرد که چه بر سر شخصیت های کتاب خواهد آمد...
برای پایان بردن این "ریویو " هم این قسمت از متن کتاب به نظرم مناسب باشه:
"هیچ کس و هیچ چیز نمیتواند بچه هایی را نجات بدهد که جرئت کرده اند و در دنیای آدم کشان خواب دیده اند."
"كم سيكون كل شئ مختلفا لو أننا ولدنا في عصر اخر، عصر بلا حروب، ولا بؤس، ولا خوف، ولا معسكرات اعتقال. لو أننا ولدنا بعد ثلاثين عاما و في بلد اخر. أو التساؤل ان كان لا مفر لهذا المشهد الأخير بيننا من أن يتكرر مرة بعد أخري علي امتداد العصور، في كل مرة يحلم فيها شخص مثلي بواحدة مثلك. أو التساؤل ان كانت نكبتنا ليست محددة بالعصر الذي ولدنا فيه، و انما بالأجساد التي سكناها في هذا العصر."❤️
أما أنا فى المقابل،فكان نصيبي حلماً وحسب. إذا تلقيت مكالمة من شخص غريب،لم تحدثه مرة واحدة فى حياتك ولم تعرفه قط،فهل ستمنحه ثقتك وتستمر بالحديث معه،هذا ما حدث لبربارا عندما اتصل بها ليون قائلا ان عليها ان تثق به، لتساعد مارتن حبيبها،تدور احداث الرواية خلال الحرب العالمية الثانية،لا اجزم انى استطعت ان استوعبها،فهى من النوع الذي يختلط فيه الواقع بالحلم،فالبطل ليون (والذي له اسم ثانى ماكس) يخبرنا ان حلم بربارا(والتى تحمل الاسم سوزانا ايضا)عندما كان فى الثانية عشر وظل ينتظر اللحظة التى ستجمعهما فى ارض الواقع.اعتقد ان ما ارادت الرواية ايصاله يأتى من عنوانا(ثقة)،هل انت قادر على اعطاء ثقتك للآخر ،خاصة فى ظل حرب ثيمتها الاساسية الشك والخوف. هل انصح بقرأتها ام لا،نعم فلربما تقرأها انت بطريقة مختلفة تساعدنا على فهم هذه الرواية العجيبة.