Wisława Szymborska (Polish pronunciation: [vʲisˈwava ʂɨmˈbɔrska], born July 2, 1923 in Kórnik, Poland) is a Polish poet, essayist, and translator. She was awarded the 1996 Nobel Prize in Literature. In Poland, her books reach sales rivaling prominent prose authors—although she once remarked in a poem entitled "Some like poetry" [Niektórzy lubią poezję] that no more than two out of a thousand people care for the art.
Szymborska frequently employs literary devices such as irony, paradox, contradiction, and understatement, to illuminate philosophical themes and obsessions. Szymborska's compact poems often conjure large existential puzzles, touching on issues of ethical import, and reflecting on the condition of people both as individuals and as members of human society. Szymborska's style is succinct and marked by introspection and wit.
Szymborska's reputation rests on a relatively small body of work: she has not published more than 250 poems to date. She is often described as modest to the point of shyness[citation needed]. She has long been cherished by Polish literary contemporaries (including Czesław Miłosz) and her poetry has been set to music by Zbigniew Preisner. Szymborska became better known internationally after she was awarded the 1996 Nobel Prize. Szymborska's work has been translated into many European languages, as well as into Arabic, Hebrew, Japanese and Chinese.
In 1931, Szymborska's family moved to Kraków. She has been linked with this city, where she studied, worked.
When World War II broke out in 1939, she continued her education in underground lessons. From 1943, she worked as a railroad employee and managed to avoid being deported to Germany as a forced labourer. It was during this time that her career as an artist began with illustrations for an English-language textbook. She also began writing stories and occasional poems.
Beginning in 1945, Szymborska took up studies of Polish language and literature before switching to sociology at the Jagiellonian University in Kraków. There she soon became involved in the local writing scene, and met and was influenced by Czesław Miłosz. In March 1945, she published her first poem Szukam słowa ("I seek the word") in the daily paper Dziennik Polski; her poems continued to be published in various newspapers and periodicals for a number of years. In 1948 she quit her studies without a degree, due to her poor financial circumstances; the same year, she married poet Adam Włodek, whom she divorced in 1954. At that time, she was working as a secretary for an educational biweekly magazine as well as an illustrator.
During Stalinism in Poland in 1953 she participated in the defamation of Catholic priests from Kraków who were groundlessly condemned by the ruling Communists to death.[1] Her first book was to be published in 1949, but did not pass censorship as it "did not meet socialist requirements." Like many other intellectuals in post-war Poland, however, Szymborska remained loyal to the PRL official ideology early in her career, signing political petitions and praising Stalin, Lenin and the realities of socialism. This attitude is seen in her debut collection Dlatego żyjemy ("That is what we are living for"), containing the poems Lenin and Młodzieży budującej Nową Hutę ("For the Youth that Builds Nowa Huta"), about the construction of a Stalinist industrial town near Kraków. She also became a member of the ruling Polish United Workers' Party.
Like many Polish intellectuals initially close to the official party line, Szymborska gradually grew estranged from socialist ideology and renounced her earlier political work. Although she did not officially leave the party until 1966, she began to establish contacts with dissidents. As early as 1957, she befriended Jerzy Giedroyc, the editor of the influential Paris-based emigré journal Kultura, to which she also contributed. In 1964 s
Maria Wisława Anna Szymborska (2 July 1923 � 1 February 2012) was a Polish poet, essayist, translator and recipient of the 1996 Nobel Prize in Literature. Born in Prowent, which has since become part of Kórnik, she later resided in Kraków until the end of her life. The poems are filled with a deep acceptance and submission to life.
Nothing can ever happen twice. In consequence, the sorry fact is that we arrive here improvised and leave without the chance to practice.
Even if there is no one dumber, if you're the planet's biggest dunce, you can't repeat the class in summer: this course is only offered once.
No day copies yesterday, no two nights will teach what bliss is in precisely the same way, with precisely the same kisses.
One day, perhaps some idle tongue mentions your name by accident: I feel as if a rose were flung into the room, all hue and scent.
The next day, though you're here with me, I can't help looking at the clock: A rose? A rose? What could that be? Is it a flower or a rock?
Why do we treat the fleeting day with so much needless fear and sorrow? It's in its nature not to stay: Today is always gone tomorrow.
With smiles and kisses, we prefer to seek accord beneath our star, although we're different (we concur) just as two drops of water are.
از سایتهای� مختلف� اینترنتی� - Wisława Szymborska
تاریخ نخستین خوانش: روز بیست و پنجم ماه آوریل سال2015میلادی
عنوان: هیچ چیز دوبار اتفاق نمیافتد - مجموعه شعر؛ نویسنده: اثر: ویسواوا شیمبورسکا؛ مترجم: ملیحه بهارلو؛ تهران، نشر چشمه، سال1393، در135ص، اندازه چهارده و نیم در بیست و یک و نیم، شابک9786002294906؛ موضوع شعر شاعران لهستان - سده21م
این شعر زیر را از سایتی اینترنتی جسته ام، ترجمه از سرکار خانم «ملیحه بهارلو» نیست
هیچ چیز دوبار اتفاق نمیافتد هیچ چیز دوبار اتفاق نمیافتد و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل ناشی به دنیا آمده ایم و خام خواهیم رفت
حتا اگر کودن ترین شاگردِ مدرسه ی دنیا میبودیم هیچ زمستانی یا تابستانی را تکرار نمیکردیم
هیچ روزی تکرار نمیشود دو شب شبیه ِ هم نیست دو بوسه یکی نیستند نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست
دیروز، وقتی کسی در حضور من اسم تو را بلند گفت طوری شدم، که انگار گل رزی از پنجره ی باز به اتاق افتاده باشد
امروز که با همیم رو به دیوار کردم رز! رز چه شکلی است؟ آیا رز، گل است؟ شاید سنگ باشد
ای ساعت بدهنگام چرا با ترس بی دلیل میآمیزی؟ هستی - پس باید سپری شوی سپری میشوی - زیبایی در همین است
هر دو خندان و نیمه در آغوش هم میکوشیم بتوانیم آشتی کنیم هر چند باهم متفاوتیم مثل دو قطره ی آب زلال پایان نقل شعر
تاریخ بهنگام رسانی 05/12/1399هجری خورشیدی؛ 19/12/1400هجری خورشیدی؛ ا. شربیانی
به آنهایی که عاشقشا� نیستم خیلی مدیونم. احساس آسودگی خاطر میکن� وقتی میبین� کس دیگری بیشتر به آنها نیاز دارد. شادم از اینکه خوابشا� را پریشان نمیکن�. آرامشی که با آنها حس میکنم� آزادی که با آنها دارم، عشق نه میتوان� بدهد نه بگیرد. برای آمدنشان به انتظار نمینشینم� پای پنجره، جلوی در. مثل یک ساعت آفتابی صبورم. میفهم� آنچه را عشق نمیتوان� درک کند، و میبخشای� به طوری که عشق هرگز نمیتوان�.
ما، بعضی وقت ها روح داریم؛ کسی نیست که بتواند آن را بی وقفه داشته باشد. ممکن است روزهای متمادی و سال های زیادی بگذرد، بدون اینکه روحی داشته باشیم.
بعضی وقت ها فقط برای لحظه ای در ترس ها و خوشی های دوران کودکی جای می گیرد، گاهی هم فقط در سرگشتگی و حیرت از اینکه چقدر پیر شده ایم.
خیلی به ندرت پیش می آید که در کارهای سخت و خسته کننده کمکی بکند، مثل جا به جا کردن اثاث خانه، یا بالا بردن چمدان ها یا فرسنگ ها راه رفتن با کفش هایی که پا را اذیت می کنند.
معمولاً هر وقت که گوشتی باید خُرد شود، یا فرمی باید پُر شود پایش را از ماجرا کنار می کشد.
از هر هزار مکالمه، فقط در یکی شرکت می کند، تازه اگر بخواهد، چون معمولاً سکوت را ترجیح می دهد. درست وقتی که بدنمان از درد، رنجور می شود او به مرخصی رفته و سرِ کار نیست.
خیلی وسواسی و نکته بین است: دوست ندارد ما را در جاهای شلوغ و پر سر و صدا ببیند دوست ندارد ببیند برای رسیدن به یک سود مشکوک، بقیه را فریب می دهیم و نقشه های پیچیده و پنهانی، حالش را بهم میزنند.
شادی و اندوه، برایش دو حس متفاوت نیستند؛ فقط وقتی با ما همراه می شود که این دو، با هم باشند.
وقتی از هیچ چیز مطمئن نیستیم، یا وقتی برای دانستن هرچیزی، اشتیاق داریم، می توانیم رویش حساب کنیم.
از بین چیزهای مادی، ساعت های پاندول دار را ترجیح می دهد، و آینه ها را، که به کارشان ادامه می دهند، حتی وقتی کسی بهشان نگاه نمی کند.
نمی گوید از کجا آمده است، یا دوباره کِی برای همیشه می رود، هرچند چنین سؤال هایی همیشه پیش می آیند.
ما به او نیاز داریم، اما ظاهرن او هم به دلایلی نیازمند ماست.
از بهترین شاعرها. از بهترین مجموعهشعرهای� که خواندم. خلاقانه و با زاویهنگاهها� نو. مثل باریکه نوری روی جزئیات احساسبرانگی� که ناگهان در قلب رخنه کند. بسیار لذتبخش� که باید آرام مزهمز� شود.
تاریخ، تعداد مردگانش را رُند می کند ،هزار و یک نفر، تبدیل می شود به هزار نفر :گویی آن یک نفر، هرگز وجود نداشته است ،یک جنین خیالی، یک گهواره خالی ،کتاب الفبایی که برای کسی باز نبود ،هوا بود که می خندید، گریه می کرد، بزرگ می شد ...خلأ بود که از پله ها پایین می دوید و به طرف باغ می رفت
خیلی خیلی قشنگ بود 😍 فقط اینکه مترجم هر شعر رو به شونصد نفر تقدیم کرده روی روانم بود 😑
برای خاطرها� شنونده� بدی هستم. میخواه� بیوقف� به صدایش گوش دهم؛ اما من عصبانی میشوم� اعتراض میکن� گوش میده� و نمیده�. بیرون میروم� برمیگردم� و دوباره میرو�. میخواه� فقط و فقط به او توجه کنم عکسه� و نامهها� قدیمی را با اشتیاق، جلوی چشمانم میگذار�. اتفاقه� را باهم قاطی میکند� مهم و بیاهمی� را. چشمانم را به سمت چیزهایی که نخواستها� ببینم، میگرداند� و آنه� را تا آخر عمر، به یادم میآور�.
در داستانهای� همیشه جوانتر�. خب، این خوب است، اما چرا همیشه همان داستانها� وقتی شانه بالا میاندازم� عصبانی میشو� و با پیش کشیدن اشتباهات قدیمی، انتقام میگیر� اشتباهات مهمی که به راحتی فراموش شدهان�. به چشمانم نگاه میکند� عکسالعمل� را میبین� بعد دلداریا� میده�: میتوانس� از این بدتر باشد. میخواه� فقط برای او و با او زندگی کنم در یک اتاق تاریک قفلشد�. اما من هنوز در فکر خورشیدِ امروزم ابرهایی که در پیشان� جادهها� پیشر�.
وقتهای� که از دستش خسته میشوم� پیشنهاد میکن� از هم جدا شویم، از حالا تا همیشه. بعد او با دلسوزی لبخند میزند� چون میدان� که این پایانِ من هم خواهد بود.
چه قدر این کتاب شعر برایم خوب و استثنایی بود. به شخصه فکر میکنم با شعرهایی که تا به امروز خوانده بودم اندکی تفاوت داشت آن هم به دلیل قسمت هایی بود که در جنبه ی توضیع دادن زیاده روی کرده بودند اما به هیچ وجه بد نبودند. خانم شیمبورسکا از امروز برایم همان کسی است که حس خوبی به اشتراک گذاشته و من کشفش کردم و حالا حالا ها ول کن ماجرا نیستم. چه قدر خوب این انسان با سادگی تمام و کمال می آید و یک مشت تفکر و اتفاق و در مواردی احساسات دم دستی روزانه را که توسط عادی ترین مردم جهان جدی گرفته نمیشون� را برمیدارد� با چیره دستی یک شاعر واقعی به شدت واقع گرا یک مشت کلمه ی دم دستی و ساده و در مواردی بی روح انتخاب میکند و در حین روح دادن و جدی گرفتن و زنده کردن کلمات، یک چیزی عمیق و انسانی و دیرینه را که فراموش کرده بودی به تو برمیگردان�. بزرگ کردن واقعه های کوچک، دیوانگی از این همه جنگ، جدی گرفتن بسیار و در عین حال دوست داشتن شدید زندگی در این کتاب امضایی برای خانم شیمبورسکا است و چه امضای زیبا و شاعرانه ای. برای مثال شرم از روزهای گذشته ی درست استفاده نشده یا فراموشی را برمیدار� و میگوید
ترجیح می دهم فکر کنم که موقتا مرده بودم تا این که بپذیرم زنده بودم و چیزی به یاد نمی آورم
به هر حال روح نبودم نفس می کشیدم، غذا می خوردم، راه می رفتم { جلوتر }
توی خاطراتم گشت می زنم. شاید چیزی که مدت هاست در گوشه و کنارهایش پنهان بوده، با جرقه بیدار شود
ن. واضح است دارم بیش از حد سوال میپرسم آن یک روز در میان رو��های بیشمار دیگر اصلا به حساب نمی آید.
مرا ببخش امیدِ به ستوه آمده اگر بعضی وقتها� از سرسختیا� خندها� می گیرد. ... وودی آلن، نویسنده و کارگردان نامی آمریکایی، درباره شیمبورسکا گفته است: «او قادر است پوچی و اندوه زندگی را به زیبایی تصویر کند و در عین حال میتوان� نگاه مثبتی هم داشته باشد.» ... در سال 1996 علیرغ� منتشر کردن تنها 200 شعر، جایزه� نوبل را دریافت کرد . او پنجمین نویسنده� لهستانی بود که موفق به دریافت جایزه� نوبل شد .
در سخنرانى نوبلش درباره� الهامات شاعرانه اينچني� گفت: "الهام، هر چه باشد، از یک "نمیدانم�" مُدام زاده شده است... به همين خاطر اين عبارتِ كوچک اينقد� براى من باارزش است: "من نمیدان�". اين جمله خيلى كوچک است، اما با بالها� نيرومندى پرواز میكن�. اين سؤال زندگیهایما� را وسعت مىبخشد� به طورى كه فضاهاى درونما� را در برمیگيرد� و مزمان فضاهاى خارج از ما را-كه زمينِ كوچکما� در آن معلق است -هم شامل میشو�... شاعران، اگر واقعا شاعر باشند، بايد هميشه يک "نمیدانم�" بىوقف� را همراه خود داشته باشند."
همیشه وقتی میخواست� کتاب شعر غیر ایرانی بخونم، انتخابم کتابها� شعرای عربزبا� بود. شعرهای هیچ ملیت دیگه به دلم نمینشس�. چالش اردیبهشت ماه کتابخوانی طاقچه، کتاب شعر بود و این بار خواستم خودم رو کمی به چالش بکشم و برم سراغ کتاب شعر از شاعر غیر فارسی زبان و غیر عرب زبان و این تجربه، تبدیل به یکی از متفاوتتری� تجربهها� شعرخوانی من شد. در یک کلمه، تکت� شعرها رو دوست داشتم. یک سری رو کمی بیشتر و برخی رو هم کمی کمتر. :) جالبتری� نکته این کتاب برای من، نوع نگاه و توصیفات شاعر بود. توی تکت� شعرها نوع نگاه شاعر خیلی خاص و منحصر به فرده و انگار هیچ کس غیر از خود ویسواوا شیمبورسکا نمیتونس� و نمیتون� اون جور به مسائل نگاه کن. همین نگاه خاص، باعث میش� خوندن هر یک از شعرهاش برای خواننده تجربه جدید و منحصر به فردی باشه. گاهی اوقات یه واقعبینیها� تلخی توی شعرها به چشم میخور� که انگار آدم رو تکون مید�. مثلاً در شعر مردن از گرسنگی در اردوگاهی دریسوو میگ�: تاریخ، تعداد مردگانش را رند میکن� هزار و یک نفر، تبدیل میشو� به هزار نفر، گویی آن یک نفر، هرگز وجود نداشته است.
این تیکه از شعر عشق واقعی رو هم خیلی دوست داشتم: بگذار کسانی که هرگز عشق واقعی را پیدا نمیکنند� بگویند چنین چیزی اصلاً وجود ندارد. چنین اعتقادی، زندگی کردن و مردن را برایشان سادهت� خواهد کرد.
یا این تیکه از فهرست رو: جایگاه اختیار کجاست؟ که بودن و نبودنش را مزمان پیش میبر�.
به نظرم شعر اصلاً قابل ترجمه نیست و باید به زبون اصلی خونده بشه. اما چون در این گزیده ی اشعار روی مفاهیم کلی مثل عشق و مرگ و زندگی تمرکز شده بود تا روی اوصاف، می شد از خوندنش لذت برد. خاصه از نظر شاعر درباره ی عشق محظوظ شدم:
از عشق قدیمی معذرت می خواهم که عشق جدید را عشق اول در نظر گرفتم. * دیروز، یک نفر در حضور من اسم تو را بر زبان آورد، طوری شدم که انگار گل رُز خوش بویی به اتاق افتاده باشد.
امروز که با هم ایم مدام به ساعتم نگاه می کنم و می خواهم زمان، زودتر بگذرد و با خودم فکر می کنم که: رُز؟ رُز دیگر چیست؟ رُز گل است یا سنگ؟
"روزها، همه زودگذرند پس این همه ترس و اندوه بی دلیل برای چیست؟ هیچ چیزی همیشگی نیست فردا که بیاید، امروز فراموش شده است." * دید جالبی داره این اشعار * به خانم مترجم: اصلا حرکت قشنگی نیست که شعرهای این مجموعه رو تک تک به آشنایانتان تقدیم کرده اید!
' تاريخ، تعداد مردگانش را رند مى كند. هزار و يك نفر، تبديل مى شود به هزار نفر گويى آن يك نفر، هرگز وجود نداشته است. يك جنين خيالى، يك گهواره ى خالى كتاب الفبايى كه براى كسى باز نبود. هوا بود كه مى خنديد؛ گريه مى كرد؛ بزرگ مى شد. خلاء بود كه از پله ها پايين مى دويد و به طرف باغ مى رفت. در ميان صف، جايى براى هيچ كس بود. ما در ميان علف زار مى ايستيم؛ درست همان جايى كه او ايستاده بود. اما علف زار ساكت است؛ مثل يك شاهد دروغين.' ' ديروز يك نفر در حضور من اسم تو را بر زبان آورد. طورى شدم كه انگار گل رز خوش بويى در اتاق افتاده باشد. امروز كه با هميم مدام به ساعتم نگاه مى كنم و مى خواهم زمان، زودتر بگذرد. و با خودم فكر مى كنم كه رز؟ رز ديگر چيست؟ رز گل است يا سنگ؟' ' فقط نفرت است كه هر چه مى خواهد؛ دارد. باهوش، زبردست، پركار.' ' مرا ببخشاييد جنگ هاى دور، براى اين كه گل به خانه آوردم.' ' از همه معذرت مى خواهم، كه نمى دانم چه طور بايد آدم معمولى اى باشم.' ' حتى وقتى توى جنگل قدم مى زنى، دارى روى زمين سياسى قدم هاى سياسى بر مى دارى.' ' هر آغازى يك ادامه است و كتاب حوادث هميشه از نيمه گشوده مى شود.'
کلی نوشتم یکهو با یک کلیک اشتباه همه ش پرید! :( شعرهای محشر شیمبورسکا را از دست ندهید. به نظرم او حتی از لورکا و نرودا شاعر بهتری است. اما بهترین کتاب شعر او در بازار ایران مجموعه "آدم ها روی پل" است که نشر مرکز منتشر کرده.
To be fair i have read some passages of the book before two months felt bored and closed it.Before some days i was searching for more information on Szymborska,and i found that Kieslowski was inspired by her "love at first sight" and made his red.I was spell bounded as i am great fan of Kieslowski's three colors,Decalogue.So started again to read her poems.As i started to read this collections thank god i could understand kieslowski images in far more depth.The poems are filled with a deep acceptance and submission to life.
Here nothing is certain,even certain also uncertain,every place is an abyss.These Collections of poems arises out of a deep acceptance and rest.
if joy, then with a touch of fear; "if despair, then not without some quiet hope. Life, however long, will always be short. Too short for anything to be added."
They're both convinced that a sudden passion joined them. Such certainty is beautiful, but uncertainty is more beautiful still
Since they'd never met before, they're sure that there'd been nothing between them. But what's the word from the streets, staircases, hallways � perhaps they've passed by each other a million times?
I want to ask them if they don't remember � a moment face to face in some revolving door? perhaps a "sorry" muttered in a crowd? a curt "wrong number" caught in the receiver? � but I know the answer. No, they don't remember
They'd be amazed to hear that Chance has been toying with them now for years
Not quite ready yet to become their Destiny, it pushed them close, drove them apart, it barred their path, stifling a laugh, and then leaped aside.
There were signs and signals, even if they couldn't read them yet. Perhaps three years ago or just last Tuesday a certain leaf fluttered from one shoulder to another? Something was dropped and then picked up. Who knows, maybe the ball that vanished into childhood's thicket? There were doorknobs and doorbells where one touch had covered another beforehand. Suitcases checked and standing side by side. One night, perhaps, the same dream grown hazy by morning.
Every beginning is only a sequel, after all, and the book of events is always open halfway through.
......................... Die � you can't do that to a cat. Since what can a cat do in an empty apartment? Climb the walls? Rub up against the furniture? Nothing seems different here, but nothing is the same. Nothing has been moved, but there's more space. And at nighttime no lamps are lit
............................ It has come to this: I'm sitting under a tree beside a river on a sunny morning. It's an insignificant event and won't go down in history. It's not battles and pacts, where motives are scrutinized, or noteworthy tyrannicides. And yet I'm sitting by this river, that's a fact. And since I'm here I must have come from somewhere, and before that I must have turned up in many other places, exactly like the conquerors of nations before setting sail. Even a passing moment has its fertile past, its Friday before Saturday, its May before June. Its horizons are no less real than those that a marshal's field glasses might scan This tree is a poplar that's been rooted here for years. The river is the Raba; it didn't spring up yesterday. The path leading through the bushes wasn't beaten last week. The wind had to blow the clouds here before it could blow them away.
And though nothing much is going on nearby, the world is no poorer in details for that. It's just as grounded, just as definite as when migrating races held it captive. Conspiracies aren't the only things shrouded in silence. Retinues of reasons don't trail coronations alone. Anniversaries of revolutions may roll around, but so do oval pebbles encircling the bay The tapestry of circumstance is intricate and dense. Ants stitching in the grass. The grass sewn into the ground. The pattern of a wave being needled by a twig So it happens that I am and look. Above me a white butterfly is fluttering through the air on wings that are its alone, and a shadow skims through my hands that is none other than itself, no one else's but its own When I see such things, I'm no longer sure that what's important is more important than what's not.
کتاب مجموعه شعری از ویسلاوا شیمبورشکا، شاعر لهستانی ست. مضمون اشعار در مورد احساساتیست که در زندگی روزمره با آن روبرو هستیم.مثل نفرت، عشق، امید، رویا.. و تعدادی شعر در مورد جنگ و تبعات آن
در بخشی از کتاب درباره عشق واقعی میخوانیم:
"بگذار کسانیکه هرگز عشق واقعی را پیدا نمیکنند، بگویند اصلا چنین چیزی وجود ندارد. چنین اعتقادی، زندگی کردن و مردن را برایشان ساده تر خواهد کرد."
نظرم راجع بهخان� شیمبورسکا همان است که یکی از مترجمان اشعار ایشان گفته: حتی اگر یک میلیون سال هم فکر کنی، نمیتوان� زاویه� دیدی بکر همچون شیمبورسکا به مضامین شعریا� داشته باشی. و نکته� بعدی نظر خود شیمبورسکا در رابطه� با صبغه� سیاسی شعرهایش است. او این نظریه را رد میکند� چون زندگی با سیاست گره خورده و او صرفاً برای زندگی شعر میگوید� اما سیاست را خاصمانه میکوب�.
معمولاً شعر زیاد نمیخون� چون نثر رو به شعر ترجیح مید�. اما این شعرها خوب بودند. فقط کاش مترجم بالای هر شعر اون رو به اطرافیانش تقدیم نمیکر�. تمرکز آدم رو از فضای شعر و شیمبورسکا یهو میبر� به آرش و علی و نقی.
كيفَ تأتّى لشمبورسكا أن تستنطقَ كلّ هذه التفاصيل الّتي تبدو خاصّة، فرديّة، ولا تُتَرجمُ إلى اللغة؟ هذه حساسية ما كنتُ أدري أن كاتبًا يقدر عليها؛ على ضغطِها في حروف، في قلبِ أسطُر، وبلغةٍ لا آلفُ منها كلمةً واحدة.
زندگى هنگامى كه منتظرى. نمايشى بدون تمرين. بدنى بدون پرُو. سرى بدون انديشه.
از نقشى كه بازى مي كنم، هيچ نمي دانم. فقط مى دانم مال من است، نمى توانم با كسى عوضش كنم.
بايد در لحظه حدس بزنم كه اين نمايش درباره ى چيست.
براى كسب افتخارات اين زندگى آماده نيستم. به سختى مى توانم خود را با كارى كه ازم انتظار دارند هماهنگ كنم. بايد بداهه نقش بازى كنم، گرچه از بداهه انجام دادن كارها بيزارم. قدم هايم سست و لغزنده ست، زيرا چيزى نمى دانم. ترسي كه از صحنه دارم، از همه تحقيرآميزتر است. كوچك شمردن اشتباهات، آزارم مى دهد.
كلمات و عكس العمل هايى كه پس گرفته نمى شوند. ستاره هايى كه هرگز تا آخر شمرده نمى شوند. شخصيت مانند كُتى است كه با عجله تن مى كنى چنين عجله اي نتايج تاسف آوري هم دارد.
اگر فقط مى توانستم يك چهارشنبه را از قبل، تمرين كنم، يا يكي از پنجشنبه هاى سپرى شده را تكرار كنم! اما بلافاصله جمعه مى آيد، با نمايش نامه اى كه اصلا نمى دانم درباره ى چيست. مى پرسم: ((آيا اين عادلانه است؟)) (صدايم كمى گرفته است، حتى نتوانستم گلويم را پشت صحنه صاف كنم.)
اگر فكر مى كنى اين فقط يك امتحان سرسرى است كه در يك جاى موقتى گرفته مى شود، در اشتباهى. ن. من روى صحنه ايستاده ام و مى بينم چقدر محكم است. لوازم صحنه، به طرز حيرت آورى، دقيق و مرتب است. ماشينى كه صحنه را مى گرداند، مدت هاست مشغول كار است. حتى دورترين كهكشان ها روشن شده اند، نه، جاى هيچ سوالى نيست، اين بايد نخستين نمايش عمومى باشد، و هر كارى كه انجام مى دهم، براى هميشه تبديل مى شود به كارى كه انجام داده ام.
نمیتون� بگم چقدر.. خیلی دوسش داشتم. از هر جهت بدیع بود خیلی ماهرانه از دوران مدرن صحبت میکر�. از دورانی که همه چیز ماهیت سیاسی پیدا کرده. از روزهایی که شکنجه با همون شرایط گذشته و چه بسا بدتر از اون اعمال میشه از آمارهایی مرگ و میری که به راحتی تعداد نفرات مرده را رُند میکنن�. از روزهایی که سریع میگذرن� بیانک� نسبت به روزهای پیش از خود متمایز باشند از آدمهای� که عشق واقعی رو به تمسخر میگیرن� از آدمهای� که وجه روحانی وجودشون رو فراموش کردن و تنها به جسم چسبیدن و غیره اشعار هرکدوم در جای خودش مثل یک داستان بود واژهها� بازیگرانی بودن که روی صحنه به زیبایی میرقصید�
"Nothing Twice/Nic dwa Razy" is the book that any Anglophone or person with a strong command of English should read to become acquainted with Wisława Szymborska, the winner of the 1996 Nobel Prize for literature. It contains all the poems found in "A Grain of Sand" and another dozen or so more. More importantly for the Polish emigrant family anxious to introduce its children to Polish literature, it contains all the Polish originals on the opposing pages. Szymborska was the poet-laureate of central European Stalinism. She wrote not as a naive Westerner possessed of romantic ideas about what life was like behind the Iron Curtain but as an insider who liked what she saw. Her mission was to convince her fellow Poles that communism was a project intended to create a just society. It was never intended to turn our lives into fairy tales. Szymborska's poems are sunny and cheerful . One must accept what one has without romantic notions. Her poems are remarkably clear by the standards of the 20th century not because she was simple-minded but because her intent was to educate Poles in Soviet citizenry. I regretfully concede that there at least 30 very good poems in this anthology. I particularly liked "Miłość Szczęliwa / True Love" which mocks the notion of the perfect love and "O Śmierci bez Przesdady / On Death without Exaggeration" which reminds that reader that while the grim reaper can put an end to your actions, he can never take away from you what you have accomplished before he arrives. I am not going to bother mentioning any others because I find it difficult to praise a writer of political stripe.
از معجزه ی جمله ی "نمی دانم." می گوید. او با دویست شعر، برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات است.شاعر لهستانی. حیف که شعر را نباید به ترجمه خواند. . "این باغ فقط از یک دانه بارور می شود. این معجزه. یک معجزه که هر اسمی میتوانی رویش بگذاری امروز،خورشید ساعت سه و چهارده دقیقه طلوع کرد." . "خواهرم شعر نمی نویسد. و احتمال ندارد یک دفعه نوشتن شعر را شروع کند. سوپ های فوق العاده ای درست می کند بدون اینکه تلاش زیادی بکند." . "در رویا کسی که تازه مرده است هنوز زنده است و در سلامت کامل و در اوج جوانی و سرزندگی اش. دنیای واقعی جنازه را پیش رویمان می گذارد. دنیای واقعی شوخی ندارد." . " تاریخ تعداد مردگانش را رند می کند. هزار و یکنفر تبدیل می شود به هزار نفر. گویی آن یک نفر هرگز وجود نداشته. یک جنین خیالی، یک گهواره ی خالی" . مونولگ سگ یکی از بهترین ها بود.
دع الناس الذين لم يجدوا الحبَّ الحقيقي يواصلون القول: لا يوجد شيء من هذا القبيل. إيمانهم سيسهل عليهم العيشَ والموت.
أحببتُ بعض القصائد أكثر من سواها، وأعجبني تعقيب المُترجم يوسف حنا علىٰ بعض القصائد، وجدته متذوقاً لشعر من يُترجم لها، وأعجبني تفاعلهُ مع ما يقوم بترجمته.
Dreams are featherweights, and memory can shake them off with ease. The real world doesn’t have to fear forgetfulness. It’s a tough customer. It sits on our shoulders, weights on our hearts, tumbles to our feet.
There’s no escaping it, it tags along each time we flee. And there’s no stop along our escape route where reality isn’t expecting us.