What do you think?
Rate this book
96 pages, Paperback
First published October 16, 1964
آنه� بدترین خبر را با پاکیزهتری� زبان دادند. آنه� میخواهن� اطلاعرسا� باشند، اما مطمئنا در جزوهها� پزشکان هم راههای� برای انتقال اطلاعات دشوار وجود دارد که لحن آن به لحن آدمها� بیخیال شباهت نداشته باشد، اطلاعاتی که به فرد صدمه میزند� شما را به گریه میانداز�. فضای خالی بین زبان و واقعیت بینهایت وسیع است و به بیشتر بیماران و خانوادههایشا� آسیب میزن�. اینج� احتمالا حقیقت به معنای قدرت نیست - هرقدر هم که آرزویش را داشته باشیم - اما این مسئله فهم آن را اجتنابناپذی� نمیکن�. بعد این پرسش پیش میآی� که چنین فهم و درکی برای مادرم چه عواقبی داشت؟
مامان با اندوه و ناباوری نگاه کرد و پرسید: فکر میکن� به آنج� برگردم؟ تا به حال این یاس و تلخی را در چهرها� ندیده بودم، گویی آن روز فهمیده بود که از دست رفته است. فرجام کار را چنان نزدیک میدید� که حتی با ورود خواهرم هم اتاقش را ترک نکردم. مامان گفت ظاهرا حال من اصلا خوب نیست که هر دوی شما اینجا ماندهای�. وانمود کردم که عصبانی شدها� و گفتم: ماندم چون روحیها� خوب نیست. از عصبانیت غیرمنصفانها� ناراحت بودم. درست وقتی با حقیقت روبرو میش� و احتیاج داشت حرف بزند و خود را از آن خلاص کند، وادار به سکوتش میکردی� و میخواستی� دلهرها� را پنهان کند و تردیدش را نادیده بگیرد. به سیاق همه� عمر، اینجا هم خودش را خطاکار میدانس� و در عین حال فکر میکر� دیگران حرفش را نمیفهمن�. اما ما هم چاره دیگری نداشتیم، زیرا اولین چیزی که به آن احتیاج داشت امید بود
مامان را نگاه میکرد�. آنجا بود، حاضر و هوشیار، یکسره بیخب� از آنچه بر او میگذش�. بیخبر� آنچه درونمان میگذر� امریس� طبیعی؛ اما او حتی از بیرون بدنش هم بیخب� بود. از شکم زخمیاش� از لولها� که در بدنش کار گذاشته بودند و کثافاتی که از آن بیرون میریخت� از رنگ کبود صورتش. دیگر آینه نمیخواست� چون چهره نزار و محتضرش برای او وجود خارجی نداشت. فرسنکه� دور از جسم در حال پوسیدنش میآرامی� و خواب میدید� با گوشهای� مملو از دروغها� ما و با همه� وجودش که در امیدی پرشور خلاصه میش�: شفا یافتن. با چشمانی درشت و نگاهی ثابت و اندوهبا� به من چشم میدوخت� گویی نگریستن را دوباره کشف کرده است. با نگاهش به دنیا میچسبید� همانطور که با ناخنهای� ملافه را میچسبی� تا غرق نشود: زیستن! زیستن! دلم میخواس� از رنجها� بیثم� خلاصش کنم: دور از چشمش نیمی از غذایش را در سطل خالی میکرد� و میگفت� همها� را خوردی
بیماری قالب خشک پیشداور� و ادعاهایش را شکسته بود، شاید بدین خاطر که دیگر نیازی نبود پشت آنه� پناه بگیرد. دیگر صحبت از کفّ نفش و از خودگذشتگی نبود. پیروی بیچو� و چرا از غریزه� و امیالش عاقبت او را از قید بغض و کینه رها کرده بود. زیبایی و لبخند به چهرها� بازگشته بود و این خبر از آشتی آرام مامان با خودش میدا�. حال که در بستر احتضار افتاده بود، این هم نوعی خوشبختی بهشما� میرف�
مامان زندگی را همانقد� دوست داشت که من دوست دارم. در روزهای احتضارش ، نامهها� زیادی به دستم میرسی� که آخرین کتابم را نقد و بررسی کرده� بودند. مقدسمآبا� با دلسوزی کنایهآمیز� نوشته بودند: "اگر ایمان خود را از دست نداده بودید، مرگ چنین هراسانتان نمیکر�." و پیش خودم به آنه� جواب دادم همهتا� سخت در اشتباهید. مذهب، چه برای مادرم و چه برای من چیزی نبود جز امید به کامیابی پس از مرگ. ابدیت نمیتوان� تسلیبخ� انسانی باشد که زندگی را دوست دارد، اما مرگ را پیش روی خود میبین�