رێبوار's Reviews > مرگ کسبوکا� من است
مرگ کسبوکا� من است
by
by

آدمی در عالم خاکی نمیآی� به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
الان که کتاب رو تموم کردم این بیت به ذهنم
اومد.
واقعا برای یک لحظه آرزو کردم که ای کاش بعد از هولوکاست و جنایت های از این دست زمین دهن باز میکرد و همه آدمها رو در خودش میبلعید و به این وسیله دیگه کسی زنده نمیبود که این ننگ رو که بر دامن همه ی بشریت هست رو به یاد بیاره و ثبت بکنه.بعدش از نو شروع میکرد به آفرینش انسانهای جدید
ولی بعدش فکر کردم اگر این دست از اتفاقات در حافظه ی تاریخی ما نماند و حذف بشود چطوری میتونیم از تکرار دوباره ش جلوگیری کنیم؟
داستان کتاب در مورد رودولف هوس(مسئول اردوگاه آشویتش است.بنا به شواهد تاریخی در فاصله ی سالهای ۱۹۳۹ تا اواخر ۱۹۴۵ حدود ۶ میلیون نفر در آشویتس و داخائو و بیشتر از ۲۰ اردوگاه دیگر به کوره های آدم سوزی سپرده شدند.سهم رودولف هوس طبق گفته ی خودش دو و نیم میلیون نفر ذکر شده است و در کل ۶۰ میلیون انسان دیگر در جبهه های مختلف جنگ
اینجا به صحبت در مورد تعداد و اطلاعات ضد� نقیض کسانی که قربانی این کشتار سیستماتیک نژادپرستانه شدند نمیپردازم.خیلی ها میگویند ۶ میلیون و بعضی ۴ میلیون و بعضی ها هم دست کم ۱ الی دو میلیون.ولی آیا به راستی فرقی میکنه؟از دیدگاه انسانی و اخلاقی کشتن حتی یک انسان به هر دلیلی(بخصوص به دلیل مذهب و اعتقاداتش) جنایت علیه بشریت است و همه انسان ها در این جنایت سهیم هستیم.
ولی از نظر دیکتاتوری مانند استالین و طرفداران برتری نژادی مرگ یک انسان تراژدی هستش و مرگ یک میلیون انسان آمار
چیزی که ما در موردش مطمئنیم وجود کشتار سیستماتیک یهودی ها طی نظریه ای با عنوان" راه حل نهایی" هستش.
قبل از پرداختن به کتاب لازم است به نکته ی مهمی اشاره کنم.پس از پایان جنگ جهانی دوم متفقین(آمریکا،انگلیس،شوروی)سران حزب ناسیونال سوسیالیست آلمان(نازی) را در دادگاهی در شهر نورمبرگ به همین نام محاکمه کردند.اکثر افراد محاکمه شده به اتهام جنایت علیه بشریت به مرگ محکوم شدند.بخش مضحک ماجرا این است که این محاکمه توسط سه کشور زیر برگزار شد.آمریکایی هایی که مسئول کشتار میلیون ها نفر سرخپوست و ۲۰۰ هزار نفر از شهروندان هیروشیما و ناکازاکی،شوروی که مسئول مستقیم مرگ ۸ میلیون نفر از مردم اکراین و ۲۲ میلیون نفر دیگر از مردم تحت سلطه ی استالین، انگلیس(بریتانیای کبیر)که مسئول کشتار بسیاری از مردمان تحت سلطه و استعمار خود و دست کم ۲۰۰ هزار نفر مردمان هامبورگ و درسدن (در طی چندین ساعت)
اینجا لازم میبینم به نقل قولی که منتسب به آدلف هیتلر (دیکتاتور آلمان نازی)میباشد اشاره کنم.
"حق همیشه با پیروزمندان جنگ است و اگر برنده شوی نیاز نداری که شرح دهی"
بخش اول کتاب مربوط به دوران کودکی و نوجوانی رودولف هوس میباشد.تحت تعلیم یک پدر به شدت مذهبی و سابقا نظامی که با فرزندش به مانند سرباز برخورد میکند و اگر هرکس یک مقدار در زمینه روانشانسی مطالعه داشته باشد متوجه میشود که شروع شکل گیری و تبدیل این ادم به جلاد از همان دوران کودکی و بوسیله خانواده و اجتماع بوده است.اینجاست که ثابت میشود خشونتی را که ما در کودکی از خانواده و جامعه� میگیریم در بزرگسالی به اشکال مختلف به جامعه برمیگردانیم،که ظاهرا این امر در مورد رودولف هوس در وسعت و مقیاس بسیار بیشتری بوده است.مطالعه بخش اول و دوم� شناخت بسیاری از وضعیت روانی رودولف هوس و چگونگی شکل گیری شخصیت وی به ما میدهد.
ما بقی کتاب به شرح چگونگی آشنایی هوس با هیملر(مسئول سازمان اس اس) و ساخت اردوگاه های آشویتس و داخائو و چگونگی کشتار سیستماتیک زندانی ها و نهایتا دستگیری وی توسط امریکایی ها و اعدام وی توسط لهستانی ها در اردوگاه آشویتس میپردازد.نکته ی جالب توجه در مورد شخصیت رودولف هوس این است که از اواسط کارش به درجه ای از سقوط انسانی میرسد که کشتار روزانه هزاران نفر را تحت عنوان وظیفه و دستور از مافوق تلقی میکند و بارها به خود میگوید که من وظیفه ام صرفا اطلاعت از پیشوا و هیملر است.کار به جایی میرسد که قربانیان خود را کمتر از انسان میبیند و هر بار شیوه های جدیدی برای کشتار بیشتر و رسیدن به آمار مطلوب امتحان میکند.گویی در مورد کشتار آفت و حشرات مضر صحبت میکند.
درسهایی که از میشود گرفت
سکوت در مورد توهین و نژادپرستی و تبعیض جنسیتی و پست شمردن مردمان دیگر باعث میشود طی زمان خشونت علیه نژادهای دیگر و اقلیت های جامعه عادی تلقی شود و این امر مردم را در جنایت سیستماتیک دولت و حکومت سهیم میکند.مردم آلمان در این پروسه به اندازه حکومت آلمان مقصر بودند.هیتلر و نازی ها را جامعه آلمان پرورش دادند و انتخاب کردند و بر سر منسب نشاندند.ذکر این نکته نیز لازم است که تحمیل قرارداد(آلمانی ها آن را دیکته مینامیدند) ورسای به سال ۱۹۱۹ پس از جنگ ملل اول به آلمان و سقوط و رکود بی سابقه اقتصاد آلمان و تحقیر آنها سوی دیگر کشورهای پیروز زمینه ساز بوجود اوردن هیتلر توسط آلمانی ها شد.مردمی که هیتلر را انتخاب کردند تا غرور شکسته شد� شان را احیا کند و آلمان را به عظمت دوران رایش اول و دوم و امپراطوری پروس(فردریک کبیر)برگرداند.پس نتیجه میگیریم مردم از بوجود امدن همچنین وضعیتی خبر داشتند یا دست کم عواقب آن را پیش بینی میکردند. چنان که وقتی ویدئوهای استقبال مردم آلمان از هیتلر را در بازگشت از فتح پاریس میبینیم(جمعیتی حدود دو میلیون نفر ) به واقعیت حمایت مردم آلمان از حزب نازی و کمک به پیشروی اهداف آن پی میبریم.
سرگذشت مردم آلمان و حزب نازی میتواند درس بزرگی برای دوستان آریایی(نژاد برتر )و طرفدار برتری ایرانی ها و پست شمردن اعراب و افغان ها و سایر غیر ایرانی ها(و گاها بعضی از از ایرانی ها) هستند باشد. دوستان عزیز دوران به دور خود حصار کشیدن تموم شده و صحبت از نژاد و ملیت به سر رسیده.بنظرم دوران افتخار و ستایش کسانی مانند رضا خان و کوروش هخامنشی و شاه عباس و.... به سر رسیده.کسانی به مانند گاندی لیاقت ستایش و بزرگداشت دارند.کسان� که سعی در پیوند و نزدیک کردن انسانها با جنسیت و دین مختلف کرده اند و جان خود را در این راه داده اند.نه کسانی که لشکرکشی و سرکوب و کشتار کرده اند.
دوران دسته بندی آدمها بر اساس جنسیت و رنگ پوست و دین و مذهب تمام شده.توی این دنیایی که روز به روز کوچکتر میشود بهتر است سعی کنیم به انسانها با هر عقیده و جنسیت و نژادی عشق بورزیم و سعی در پیوند دادن بکنیم و یافتن تشابه بکنیم نه گسستن و تاکید روی اختلافات.
دوران افتخار به نژاد و ملیت و زبون به سر رسیده
بیاین امیدوار باشیم که ما ایرانی ها از سرنوشت مردم ژاپن و ایتالیا و آلمان درس بگیریم.
انتقادی که به مترجم کتاب (شاملوی عزیز) دارم استفاده ی بی اندازه از واژگان آلمانی در متن اصلی و برچسب زدن به افراد میباشد.برچسب هایی مانند اوباش و نا انسان و نا درست و... میباشد.
بنظرم رسالت مترجم و نویسنده صرفا توجه به امور واقع بدون تعصب میباشد�. با این برچسب زنی شاملو ناگهان یاد ویلیام شایرر نویسنده کتابهای ظهور و سقوط رایش سوم و سالهای کابوس افتادم.او نیز در کتاب خود هاینریش هیملر را مرغدار سابق و عقده ای،هرمان گورینگ را افیونی و هوسباز و ارنست روهم را همجنس باز و منحرف مینامید.رسالت نویسنده فقط بیان حقایق تاریخی است و بس نه اعمال نظرها و نفرت یا طرفداری شخصی یا گروه خاصی.
خوندن این کتاب رو به همه دوستانی که خواهان درس گرفتن از تاریخ هستند توصیه میکنم..
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
الان که کتاب رو تموم کردم این بیت به ذهنم
اومد.
واقعا برای یک لحظه آرزو کردم که ای کاش بعد از هولوکاست و جنایت های از این دست زمین دهن باز میکرد و همه آدمها رو در خودش میبلعید و به این وسیله دیگه کسی زنده نمیبود که این ننگ رو که بر دامن همه ی بشریت هست رو به یاد بیاره و ثبت بکنه.بعدش از نو شروع میکرد به آفرینش انسانهای جدید
ولی بعدش فکر کردم اگر این دست از اتفاقات در حافظه ی تاریخی ما نماند و حذف بشود چطوری میتونیم از تکرار دوباره ش جلوگیری کنیم؟
داستان کتاب در مورد رودولف هوس(مسئول اردوگاه آشویتش است.بنا به شواهد تاریخی در فاصله ی سالهای ۱۹۳۹ تا اواخر ۱۹۴۵ حدود ۶ میلیون نفر در آشویتس و داخائو و بیشتر از ۲۰ اردوگاه دیگر به کوره های آدم سوزی سپرده شدند.سهم رودولف هوس طبق گفته ی خودش دو و نیم میلیون نفر ذکر شده است و در کل ۶۰ میلیون انسان دیگر در جبهه های مختلف جنگ
اینجا به صحبت در مورد تعداد و اطلاعات ضد� نقیض کسانی که قربانی این کشتار سیستماتیک نژادپرستانه شدند نمیپردازم.خیلی ها میگویند ۶ میلیون و بعضی ۴ میلیون و بعضی ها هم دست کم ۱ الی دو میلیون.ولی آیا به راستی فرقی میکنه؟از دیدگاه انسانی و اخلاقی کشتن حتی یک انسان به هر دلیلی(بخصوص به دلیل مذهب و اعتقاداتش) جنایت علیه بشریت است و همه انسان ها در این جنایت سهیم هستیم.
ولی از نظر دیکتاتوری مانند استالین و طرفداران برتری نژادی مرگ یک انسان تراژدی هستش و مرگ یک میلیون انسان آمار
چیزی که ما در موردش مطمئنیم وجود کشتار سیستماتیک یهودی ها طی نظریه ای با عنوان" راه حل نهایی" هستش.
قبل از پرداختن به کتاب لازم است به نکته ی مهمی اشاره کنم.پس از پایان جنگ جهانی دوم متفقین(آمریکا،انگلیس،شوروی)سران حزب ناسیونال سوسیالیست آلمان(نازی) را در دادگاهی در شهر نورمبرگ به همین نام محاکمه کردند.اکثر افراد محاکمه شده به اتهام جنایت علیه بشریت به مرگ محکوم شدند.بخش مضحک ماجرا این است که این محاکمه توسط سه کشور زیر برگزار شد.آمریکایی هایی که مسئول کشتار میلیون ها نفر سرخپوست و ۲۰۰ هزار نفر از شهروندان هیروشیما و ناکازاکی،شوروی که مسئول مستقیم مرگ ۸ میلیون نفر از مردم اکراین و ۲۲ میلیون نفر دیگر از مردم تحت سلطه ی استالین، انگلیس(بریتانیای کبیر)که مسئول کشتار بسیاری از مردمان تحت سلطه و استعمار خود و دست کم ۲۰۰ هزار نفر مردمان هامبورگ و درسدن (در طی چندین ساعت)
اینجا لازم میبینم به نقل قولی که منتسب به آدلف هیتلر (دیکتاتور آلمان نازی)میباشد اشاره کنم.
"حق همیشه با پیروزمندان جنگ است و اگر برنده شوی نیاز نداری که شرح دهی"
بخش اول کتاب مربوط به دوران کودکی و نوجوانی رودولف هوس میباشد.تحت تعلیم یک پدر به شدت مذهبی و سابقا نظامی که با فرزندش به مانند سرباز برخورد میکند و اگر هرکس یک مقدار در زمینه روانشانسی مطالعه داشته باشد متوجه میشود که شروع شکل گیری و تبدیل این ادم به جلاد از همان دوران کودکی و بوسیله خانواده و اجتماع بوده است.اینجاست که ثابت میشود خشونتی را که ما در کودکی از خانواده و جامعه� میگیریم در بزرگسالی به اشکال مختلف به جامعه برمیگردانیم،که ظاهرا این امر در مورد رودولف هوس در وسعت و مقیاس بسیار بیشتری بوده است.مطالعه بخش اول و دوم� شناخت بسیاری از وضعیت روانی رودولف هوس و چگونگی شکل گیری شخصیت وی به ما میدهد.
ما بقی کتاب به شرح چگونگی آشنایی هوس با هیملر(مسئول سازمان اس اس) و ساخت اردوگاه های آشویتس و داخائو و چگونگی کشتار سیستماتیک زندانی ها و نهایتا دستگیری وی توسط امریکایی ها و اعدام وی توسط لهستانی ها در اردوگاه آشویتس میپردازد.نکته ی جالب توجه در مورد شخصیت رودولف هوس این است که از اواسط کارش به درجه ای از سقوط انسانی میرسد که کشتار روزانه هزاران نفر را تحت عنوان وظیفه و دستور از مافوق تلقی میکند و بارها به خود میگوید که من وظیفه ام صرفا اطلاعت از پیشوا و هیملر است.کار به جایی میرسد که قربانیان خود را کمتر از انسان میبیند و هر بار شیوه های جدیدی برای کشتار بیشتر و رسیدن به آمار مطلوب امتحان میکند.گویی در مورد کشتار آفت و حشرات مضر صحبت میکند.
درسهایی که از میشود گرفت
سکوت در مورد توهین و نژادپرستی و تبعیض جنسیتی و پست شمردن مردمان دیگر باعث میشود طی زمان خشونت علیه نژادهای دیگر و اقلیت های جامعه عادی تلقی شود و این امر مردم را در جنایت سیستماتیک دولت و حکومت سهیم میکند.مردم آلمان در این پروسه به اندازه حکومت آلمان مقصر بودند.هیتلر و نازی ها را جامعه آلمان پرورش دادند و انتخاب کردند و بر سر منسب نشاندند.ذکر این نکته نیز لازم است که تحمیل قرارداد(آلمانی ها آن را دیکته مینامیدند) ورسای به سال ۱۹۱۹ پس از جنگ ملل اول به آلمان و سقوط و رکود بی سابقه اقتصاد آلمان و تحقیر آنها سوی دیگر کشورهای پیروز زمینه ساز بوجود اوردن هیتلر توسط آلمانی ها شد.مردمی که هیتلر را انتخاب کردند تا غرور شکسته شد� شان را احیا کند و آلمان را به عظمت دوران رایش اول و دوم و امپراطوری پروس(فردریک کبیر)برگرداند.پس نتیجه میگیریم مردم از بوجود امدن همچنین وضعیتی خبر داشتند یا دست کم عواقب آن را پیش بینی میکردند. چنان که وقتی ویدئوهای استقبال مردم آلمان از هیتلر را در بازگشت از فتح پاریس میبینیم(جمعیتی حدود دو میلیون نفر ) به واقعیت حمایت مردم آلمان از حزب نازی و کمک به پیشروی اهداف آن پی میبریم.
سرگذشت مردم آلمان و حزب نازی میتواند درس بزرگی برای دوستان آریایی(نژاد برتر )و طرفدار برتری ایرانی ها و پست شمردن اعراب و افغان ها و سایر غیر ایرانی ها(و گاها بعضی از از ایرانی ها) هستند باشد. دوستان عزیز دوران به دور خود حصار کشیدن تموم شده و صحبت از نژاد و ملیت به سر رسیده.بنظرم دوران افتخار و ستایش کسانی مانند رضا خان و کوروش هخامنشی و شاه عباس و.... به سر رسیده.کسانی به مانند گاندی لیاقت ستایش و بزرگداشت دارند.کسان� که سعی در پیوند و نزدیک کردن انسانها با جنسیت و دین مختلف کرده اند و جان خود را در این راه داده اند.نه کسانی که لشکرکشی و سرکوب و کشتار کرده اند.
دوران دسته بندی آدمها بر اساس جنسیت و رنگ پوست و دین و مذهب تمام شده.توی این دنیایی که روز به روز کوچکتر میشود بهتر است سعی کنیم به انسانها با هر عقیده و جنسیت و نژادی عشق بورزیم و سعی در پیوند دادن بکنیم و یافتن تشابه بکنیم نه گسستن و تاکید روی اختلافات.
دوران افتخار به نژاد و ملیت و زبون به سر رسیده
بیاین امیدوار باشیم که ما ایرانی ها از سرنوشت مردم ژاپن و ایتالیا و آلمان درس بگیریم.
انتقادی که به مترجم کتاب (شاملوی عزیز) دارم استفاده ی بی اندازه از واژگان آلمانی در متن اصلی و برچسب زدن به افراد میباشد.برچسب هایی مانند اوباش و نا انسان و نا درست و... میباشد.
بنظرم رسالت مترجم و نویسنده صرفا توجه به امور واقع بدون تعصب میباشد�. با این برچسب زنی شاملو ناگهان یاد ویلیام شایرر نویسنده کتابهای ظهور و سقوط رایش سوم و سالهای کابوس افتادم.او نیز در کتاب خود هاینریش هیملر را مرغدار سابق و عقده ای،هرمان گورینگ را افیونی و هوسباز و ارنست روهم را همجنس باز و منحرف مینامید.رسالت نویسنده فقط بیان حقایق تاریخی است و بس نه اعمال نظرها و نفرت یا طرفداری شخصی یا گروه خاصی.
خوندن این کتاب رو به همه دوستانی که خواهان درس گرفتن از تاریخ هستند توصیه میکنم..
Sign into ŷ to see if any of your friends have read
مرگ کسبوکا� من است.
Sign In »
Reading Progress
January 26, 2019
–
Started Reading
January 26, 2019
– Shelved
January 26, 2019
–
0.22%
"توتالیتاریسم چیست؟
1. نظارت و کنترل دولت بر همه بنیادهای اقتصادی، اجتماعی و حتی کنترل اخلاق خصوصی
2. انحصار قدرت سیاسی در دست یک حزب و حذف همه اشکال نظارتهای مردمی
3. تلاش برای شکل دادن به جامعه بر اساس ایدئولوژی حزبی و به کارگیری همه ابزارها برای تحقق این امر
هسته مرکزی توتالیتاریسم، وجود رهبری است که هدفش سرکوبی هر گونه نهادی است که در برابر او قد برافرازد."
page
1
1. نظارت و کنترل دولت بر همه بنیادهای اقتصادی، اجتماعی و حتی کنترل اخلاق خصوصی
2. انحصار قدرت سیاسی در دست یک حزب و حذف همه اشکال نظارتهای مردمی
3. تلاش برای شکل دادن به جامعه بر اساس ایدئولوژی حزبی و به کارگیری همه ابزارها برای تحقق این امر
هسته مرکزی توتالیتاریسم، وجود رهبری است که هدفش سرکوبی هر گونه نهادی است که در برابر او قد برافرازد."
January 28, 2019
–
Finished Reading
Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)
date
newest »



با این حرفت به شدت موافقم