What do you think?
Rate this book
1730 pages, Hardcover
First published January 1, 1921
هرچند ادبیات داستانی نمیتوان� عیناً زندگی واقعی را نمایش دهد، اما پر بیظراف� هم نیست. همواره دانش نویسندگانی بوده که توانسته��ن� طرحوارهها� زندگانی را به تناسب برگزینند، با تخیل خویش پروبال دهند و با دانش و نگاه ظریف خود پروارشان کنند و ما را با تکها� از تاریخ نه تنها آشنا که در آن غرقه سازند. رولان و «جانِ شیفته» از این نوعان�. «جانِ شیفته» درختیس� که با هنر نویسندها� شاخ و برگ گرفته و میوه داده است
آنچه که «جانِ شیفته» را خواندنی� میکن� نه اندیشه� صلحطل� نویسندها� بلکه وجود دو عنصریست ناهمتا کنار هم. اولی اوضاع نابسامان آن دوره، دومی ریزبینی و سبک توصیفی� نویسنده (و این دومی هیچ� است اگر با خارها و خونها� خوردهشده� مترجم توام نمیبو�.) داستان از روزگاریس� که «در سراسر اروپا فاشیسم سروروی مدافع نظم اخلاقی و اجتماعی میگرفت»� روزگار استثمار، کشتار، روزگار سقوط و «وضع وحشت بار خلاف اخلاق جهان»، روزگار چال شدن یک نسل در سه دقیقه، روزگار بزدلیها� بدگمانیها� تبها� دلتنگیه� و کینهها� فروخورده و روحها� تهی گشته. اما تاب این همه را چگونه است؟ چگونه از «جانِ شیفته» بهرغ� توصیفِ روزگار تاریکِ به زوال رانده شدۀ آن دورانْ خوراک هضمشدنی� باقی میماند� باید گفت شیوه پرداخت، سبک توصیفی روایت، و شخصیتپردازی� آنت بخشی از این بار را بدوش گرفته. رولان تحمل دردِ برهه� خود و پروازهای متوقف ماندها� که تجربه کرده را با نثر لطیف، هنر استعاره و تشبیه بر ما تسهیل میکن�. نثر شاعرانه و ظریف، با جزئیات فراوان بیهی� فزونی و نگاه دقیقِ او نه تنها بیان از کاردانی و ذوقش که نشان از شهودیس� از یک دنیای به محاق رفته. و نیز روایتی که سیاستزد� نیست. و مهمت� اینکه رولان به بشر آینده ایمان دارد و امیدواری میده�. روزنها� از نور که دل� تاریکی را میشکاف�. بر فراز ایتالیای به خواب رفته میگوی� «ایمان دارم ایتالیا از نو زنده خواهد شد.» از آینده هراسان نمیکن�. امیدواری و ایمان به آینده� بشریت، به زندگی و به حقیقت� آن جریان خون را رقیقت� میکن�. و البته وجود شخصیتهای� مثل آنت، ژولین و برونو که هرکدام همچو سبزه از دل آسفالت سر برمیکشند� که هرکدام قهرمان دنیا و جغرافیای خویشند و سرود اندیشه� آزاد و آزادی میخوانن�
غرور، آزادی و حقیقتجوی� عناصر اصلی تشکیلدهندۀ شخصیتها� داستانان� و تا پایان سرنوشتِ آنها لایتغیر میمان�. همگیشا� بیش و کم مغرور و حقیقت جویند و آزاد. از آنت و سیلوی گرفته تا تیمون که حقیقت را در خود زنده میکن� و سیلوی که در نهایتِ سرنوشتِ خود آن را باز مییاب�. غرور هیچگا� باعث جداییشا� نمیشو� هرچند گهگاه بیه� روزگار میگذارنن� اما رودخانه بعد از گذر از صخره و ریزسنگ� به دریا میریز�. آزادیشا� مستلزم بیبن� و باری و بیآزرم� نمیشو�. رولان میگوی� «سکس جز دالانی برای آرزو نیست. نخستین دالان. ولی نه یگانه دالان: دل و اندیشه میتوانن� دالانها� دیگر و دیگر و باز دیگرتر تا بینهای� بروی خود باز کنند» و حتا سیلوی� در نهایتْ آسایش را بر تجمل ترجیح میده�
براستی شخصیتها� داستانی الگوهای مناسب یادگیریان�. این الگو و مدله� توانایی خواننده در حوزه شناخت اجتماعی را دوچندان میکن�. یادگیری مشاهدها� یکی از دستاوردها� مهم ادبیات داستانیس� که در این نوع رمانه� میتوا� این ویژگی را بازیافت. «جانِ شیفته» برای این مهم� است که این الگو را برای مخاطب در قالب شخصیتها� به خوبی مهیا کرده؛ که به جزئیات روحیۀ زنانه، نیازها، آرمانه� و امیدها و سوداهاشان اشاره کرده� به مبارزتشان برای استقلال و آزادی و جهانبینیشا� و ناهمواریها� مسیرشان
آنت هم مثل خالقش در آن بلبشوی تاریخی «هرگز هواخواهِ کور یک سیاست معین» نبوده، همچنانکه فاشیسم را طاعون مُسری سیاه یا قهوها� رنگ میخوان� به ترس و بزدلیها� سوسیالیست و کمونیست میتاز�. رهنمود فعالیتهاشا� برفراز جنگ و حتی صلحْ دفاع از حقیقتیس� که ایمانشان را پر کرده، و نیز دفاع از بشریت «در برابر جهان کهنۀ سرمایهدار� و امپریالیستی.» او«ارادۀ برپا داشتن یک نظام جدید را اعلام میکند»� مدینها� که در آن «سرانجام، همکاری صلحآمی� و خردگرایانۀ جامعۀ آدمی در یک همبودی بیطبقا� و بیمرزه� استقرار مییابد»� یا همان شهرخدایی که فارغ از مرزهای دینیْ همگیشا� به آن ایمانی سخت دارند، حتی اگر به خدایی هم اعتقاد ندارند اما آنچه قلبتان را لبریز میکند� آن را چگونه میتوا� گفت؟
رولان در جایی میگوی� «دوستی که درکتا� کند، شما را میآفرین�.» کسانِ آنت در مواجه با زندگی هرگاه میمُردن� توسط این عیسیای مونث زنده و دوباره آفریده میشدن�. مگر برای آفریدن باید ایمان داشت؟ چه بارها که در مواجه با دیگران نگفت «تو به من تعلق داری..»، چه بارها او پناهگاه اطرافیانش نشد و چه بارها جهان را به درون نکشید «بچۀ کوچک جهان نام، آیا درون من خوشت� نبودی؟ برای چه از آن بیرون آمدی» براستی «رودخانها� ساخته از تب و عشق و درد.» براستی قصه� او مادرانهایس� برای جهان، قصه� دلسوزیه� و عاطفهها� جنگیدن با دنیای قضاوتکنندۀ بیرون و به آغوش کشیدن همان دنیا
هرچند آنت و کسانش تا پایان سرنوشت خود برای بهبود وضع بشر به پیش تاختند اما «در پیرامون مرگِ او، ورطۀ جهان ژرفت� میش�.» دودهای غلیظی که پیش و پس از ما همواره از دل پنجره� به درون آمده� و میآین� عزم آدمی برای رسیدن به شهر خدا را افزونت� میکن� چرا که «بدبختیِ چارهناپذی� آن است که این شکست پذیرفته شود.» آنها در این حماسۀ فاجعهبا� زندگی هیچگا� سر فرو نیاوردند. اگر پشتشا� به خاک مالیده� شد اما به� پا خواستند و خود سرنوشت نویی برای خود و اطرفیان ساختند. از اوج بورژوایی به حضیض فقر و تنگدست� پرت شدند اما ناامید نشدند و ایمانشان باقی ماند. مثل کنت برونویی که تنها در چند دقیقه نه فقط جبهه� عزیزانش که صد و بیست هزار هموط� را از کف داد اما برای آرمانها� خود دوچندان به فعالیت برخواست. بر ناصیههاشا� "تلاش" حک شده بود. براستی ناامیدی عنصر تمام آدمها� بیمایهایس� که دست از تلاش میکشند� که ایمانی به اندیشه و پیکار خویش ندارند. و مارک چه خوش گفت «روی هم رفته، بدبختیها� شرمساریه� و بیرحمیها� و مرگ در پایان کار، این همه زندگی کردنش میارزی�.» شاید تنها لذتِ بیکرانشا� این بود که در درآغوش هم بودند