ŷ

عشق Quotes

Quotes tagged as "عشق" Showing 1-30 of 136
مصطفى صادق الرافعي
“والحب الروحى الصحيح إنما هو كالطفولة ,لا تعرف وجه الفتى إلا شبيها بوجه الفتاة, فلي فيه تذكير وتأنيث, بل حالة متشابهة كاخضرار الشجر تبعث عليها الحياة حين لا يجىء الحس فيها إلأا من جهة القلب، وما أرى الشجرة حين تخضر إلا قد تبتت فيها كلمة من قدرة الله ذات حروف كثيرة؛ ولا الزهرة حين تتعطر إلا قد لاح فى جمالها معنى بديع فى حكمة الكلمة الإلهية ؛ولا الإنسان حين يعشق عشقا صحيحا كما نروّح الشجرة وتنفطر إلا قد صار قلبه كتبا من تلك الحكة النقية الجميلة المعطرة!”
مصطفى صادق الرافعي, رسائل الأحزان

أحمد فؤاد نجم
“أنا اتوب عن حبك أنا؟
أنا ليّ ف بعدك هنا
دة انا بترجاك
الله يجازيك
يا شاغلني معاك
وشاغلني عليك
وان غبت سنة
أنا برضه أنا
لا أقدر أنساك
ولا لي غنى
ولا اتوب عن حبك أنا
***
زي ما يحلالك
زي هواك
سهرني عليك
سهرني معاك
دة انا عمري ما اخاف من هجرك يوم
ولا قلبي بيفرح وانا وياك
وان كان أمل العشاق القرب
أنا أملي ف حبك
هو الحب
وان غبت سنه
أنا برضه أنا
لا أقدر أنساك
ولا لي غنا
ولا اتوب عن حبك أنا
***
أنا لا اتمنيت
ولا قلت يا ريت
ولا بعدك عني
جعلني سليت
دنا كل منايا أدوق اللوم
ويقولوا علي الناس
حبيت
وان كان أمل العشاق القرب
أنا أملي ف حبك
هو الحب
وإن غبت سنه أنا برضه أنا
لا أقدر أنساك
ولا لي غنا
ولا اتوب عن حبك أنا
***
تخاصمني كتير
تصالحني كتير
كل دا يا حبيبي ما لوش تأثير
توصلني سنين
تهجرني سنين
ما تغيرنيش
دنا حبي كبير
و ان كان أمل العشاق القرب
أنا أملي ف حبك
هو الحب
وإن غبت سنه
أنا برضه أنا
لا أقدر أنساك
ولا اتوب
عن حبك أنا”
أحمد فؤاد نجم

أحلام مستغانمي
“الدوار هو العشق، هو الوقوف على حافة السقوط الذي لا يقاوم، هو التفرج على العالم من نقطة شاهقة للخوف، هو شحنة من الإنفعالات والأحاسيس المتناقضة, التي تجذبك للأسفل والأعلى في وقت واحد، لأن السقوط دائما اسهل من الوقوف على قدمين خائفتينّ”
أحلام مستغانمي, ذاكرة الجسد

صلاح جاهين
“كان ياما كان فيه ملك لـكن مالوش أحـباب
عشـق رمى التاج و عاش العمر كله شـباب
فيه نـاس يقـولوا عليه مجنون و ناس جاحد
وأنا اقول أبيع عمرى كله بيوم غرام واحـد”
صلاح جاهين, الأعمال الكاملة لصلاح جاهين

“يمكن لأي شخص أن يختارك حين توجك ، ولكني أنا سأختارك حين تنطفئ ، تأكد بأني و إن رأيت النور في غيرك سأختار عتمتك.”
شمس التبريزي

حسین پناهی
“>کودکی ها<

به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود”
حسین پناهی / hossein panaahi

رضوى عاشور
“ في هذه الصبية شيء من ماء النبع يندفع بقوة آسرة، تشعل فيه نار العشق و لوعة السهاد، أي عشق و أي سهاد ما العشق إلا نظرة”
رضوى عاشور, ثلاثية غرناطة

حمید مصدق
“گاه می‌اندیش�
خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید�

آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می‌شنو�
روی زیبای تو را
کاشکی می‌دید�

شانه بالازدنت را -بی قید -
و تکان دادن دستت که - مهم نیست زیاد -
و تکان دادن سر را که
«عجیب! عاقبت مُرد؟ افسوس!»
کاشکی می‌دید�

با خود می‌گوی�
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد!؟”
حمید مصدق, مجموعه اشعار حمید مصدق

Oriana Fallaci
“حسادت زانوهارو خم می کنه و خواب رو از آدم می دزده، و جیگر رو آتیش می زنه و فکر رو از کار میندازه. حسادت آدم رو با زهر سوءظن مسموم می کنه، حیثت و اخلاق آدم رو زیر سوال می بره. خودت رو گول خورده حس می کنی و تبدیل به پلیسی میشی که زندانبان معشوقتی! واسه همین باید همیشه عشق رو مرمت کرد”
Oriana Fallaci, A Man

محمد حسن علوان
“ماذا بوسع العاشق فعله إذا اكتمل القمر غير أن يعوي مثل ذئب جائع؟ ماذا بوسع الجرح المفتوح سوى أن يثعب كل الدماء التي فيه قبل أن ينكفئ على نفسه و يتخثر؟”
محمد حسن علوان, القندس

أحمد شوقي
“ليلى على دين قيس .. فحيث مال تميلُ
وكل ما سر قيسا .. فعند ليلى جميلُ”
أحمد شوقي

Mouloud Benzadi
“لَقَد نما حُبيّ لَكِ يا عَاشِقة،
حَتَّى أصْبَحَ شَجرةً باسِقة.
والتهَبتْ في صَدْري لَوْعَةُ الحَنِينِ الحَارِقَة،
وباتَتْ رُوحِي في بحْرِكِ غَارِقة.
****
حُبُّكِ رَوْضَةٌ نَاضِرَةٌ عَابِقَة،
تُنِيرُهَا أشِعَّةُ شَمْسِكِ البَارِقَة،
تُثِيرُ نَبَضَات قَلبي الرَّائِقَة،
وتُنْعِش رُوحِي المتَشَوِّقة.”
Mouloud Benzadi, Riyahelkadar رواية رياح القدر

Kahlil Gibran
“نفرزندانتان از آنِ شما نیستند! آن‌ه� پسران و دخترانی هستندکه از خودشیفتگی زندگی، جان گرفته‌ان�. آن‌ه� به وسیله شما، و نه از شما شکل می‌گیرند� گرچه درکنار شما آسوده‌ان� اما در تملک شما نیستند. شما مجازید که عشق خود را به ایشان هدیه کنید، نه افکارتان را، که آن‌ه� خود فکورند.”
جبران خلیل جبران, النبي

محمد المنسي قنديل
“الشعراء لا يصلحون للعشق .. و لا للصوصية


محمد المنسي قنديل, تفاصيل الشجن في وقائع الزمن
tags: عشق

Ali Shariati
“زندگی داستان مرد یخ فروشی ست
که پرسیدند فروختی؟
گفت: نخریدند آب شد”
Ali shariati,علی شریعتی

“كاسطوانة غاز فارغة
كعاشق يجلس في ظلام البيت
وحد
يسمع أغنيات العشق
ويردد من حين لآخر
مقاطع من روايات رومانتيكية
ويحلم بالطيران إلي شرفة حبيبته
يجلس
كإله تخلي عنه عباده
فبدأ يتسلي بإحصاء أسمائهم”
عبد الحفيظ طايل, حكايات الشرفة
tags: عشق

“سميتك الوقت

سميتك:
الوقت.
لقيتو بيتغير.

ماحبيت الوقت.

سميتك:
البحر.
لقيتو بيسافر
بالغيمي،
وبالموج،
ماحبيت البحر.

سميتك:
الريح.
لقيتا
بتتقلب،
وبشعا
لما بتغضب
ما
حبيت الريح.

شو بدي سميك؟! ما بعرف.
الأشيا
كلا بتتغير،
وبتجي وبترحل
وكلا
منقلا:
خليكي.
وم بتقبل.”
جوزف حرب - سنونو تحت شمسية بنفسج
tags: عشق

أسامة السيد الأزهري
“وهو الذي أسَّس الحضارة.
ونشر العمران.
وعلَّمنا الخُلُق العظيم.
وبلَّغنا مراد الله منا.
وشرح لنا مناهج التفكير المستنير.
وعلَّمنا أن نقوم بهداية الأمم.
وبالإحسان إلى الخلق.
وبالإنابة إلى الدار الآخرة.
وربطنا بربنا سبحانه، في كل أنفاسنا، وأحوالنا، وشئوننا.
صلى الله عليه وسلم.
***

فهو ذاتٌ مطهرة.
واصطفاءٌ إلهي.
ورسالةٌ خاتمة.
وهدايةٌ عامة.
وشريعةٌ سمحة.
وأمةٌ هادية.
وكتابٌ معجز.
فهو رسولٌ ورسالة، وأمةٌ ومنهج، وكتابٌ وتشريع.
وهو كلمةُ الله الأخيرة، التي ألقاها سبحانه إلى خلقه، لهدايتهم إليه.
وهو عشق قلبي.
صلى الله عليه وسلم”
د. أسامة السيد الأزهري, صائد اللؤلؤ
tags: عشق

Marcel Proust
“زنی که این اندازه رنجش می‌دا� نه تنها کمتر که برعکس، هرچه بیشتر برایش عزیز می‌شد� انگار که همراه با هرچه بالاتر گرفتن درد، ارزش نوشدارو، ارزش داروی آرام‌بخش� هم که تنها در دست اودت بود فزونی می‌یاف�. سوان می‌خواس� بیشتر تیمارش کند، آن گونه که برای بیماری‌ا� که ناگهان دریابی از آنچه بوده وخیم‌ت� است.”
Marcel Proust, Swann’s Way

Marcel Proust
“اغلب گفته می‌شو� که با برشمردن خطاهای معشوقه‌� یک دوست، تنها بر مهر او در دلش می‌افزایی� چون آن‌ه� را باور نمی‌کن�!
و چقدر بیشتر، اگر باور کند!”
Marcel Proust, Swann’s Way

Marcel Proust
“آن شب مادام دلوم به شوهرش گفت: «طفلک سوان ... فکر می‌کن� مسخره باشد که مردی به این فهمیدگی برای همچو زنی رنج بکشد که حتی زن جالبی هم نیست، چون می‌گوین� خیلی احمق است.»

این را با خردمندی آدم‌ها� عاشق نشده گفت که معتقدند یک مرد فهمیده باید تنها به خاطر کسی غصه بخورد که لیاقتش را داشته باشد؛ و این کمابیش به آن می‌مان� که کسی تعجب کند چرا آدم به خاطر چیزی به کوچکی یک باسیل ناقابل دچار وبا می‌شو�!”
Marcel Proust, Swan's Way

Marcel Proust
“آن شب مادام دلوم به شوهرش گفت: «طفلک سوان ... فکر می‌کن� مسخره باشد که مردی به این فهمیدگی برای همچو زنی رنج بکشد که حتی زن جالبی هم نیست، چون می‌گوین� خیلی احمق است.»

این را با خردمندی آدم‌ها� عاشق نشده گفت که معتقدند یک مرد فهمیده باید تنها به خاطر کسی غصه بخورد که لیاقتش را داشته باشد؛ و این کمابیش به آن می‌مان� که کسی تعجب کند چرا آدم به خاطر چیزی به کوچکی یک باسیل ناقابل دچار وبا می‌شو�.”
Marcel Proust, Swann’s Way

Marcel Proust
“عشق سوان به همان جایی رسیده بود که در برخی بیماری‌ه� بی‌باک‌تری� جراح هم از خود می‌پرس� آیا هنوز منطقی یا حتی شدنی هست که اعتیاد یا مرض بیمار از او گرفته شود؟”
Marcel Proust, Swann’s Way

Marcel Proust
“[سوان] به خود می‌گف�: «واقعا پیشرفت محسوس است؛ خوب که به قضیه دقیق می‌شوم� می‌بین� که دیروز از بودن با او تقریبا هیچ لذت نمی‌برد�: عجیب است که حتی به نظرم زشت می‌رسی�.» و البته راست می‌گفت� اما عشقش از محدوده‌� تمنای بدنی بسیار فراتر می‌رف�. دیگر خود وجود اودت در آن چندان جایی نداشت.”
Marcel Proust, Swann’s Way

Marcel Proust
“فردای آن روز [سوان] به خود می‌گف�: «واقعا پیشرفت محسوس است؛ خوب که به قضیه دقیق می‌شوم� می‌بین� که دیروز از بودن با او تقریبا هیچ لذت نمی‌برد�: عجیب است که حتی به نظرم زشت می‌رسی�.» و البته راست می‌گفت� اما عشقش از محدوده‌� تمنای بدنی بسیار فراتر می‌رف�. دیگر خود وجود اودت در آن چندان جایی نداشت.”
Marcel Proust, Swann’s Way

Alain-Fournier
“هنوز چیزی نگذشته یکی از کوچولوهایی که روی زمین نشسته بودند به سویش آمد،از بازویش گرفت و بالا رفت و روی زانویش نشست تا با با او کتاب را تماشا کند؛ کودک دیگری هم از آن طرف بالا رفت و روی زانوی دیگرش نشست. آنگاه بود که رویایی همانند آنچه سالها پیش دیده بود به سراغش آمد. زمان درازی خود را در حالتی مجسم کرد که در شب خوش و دا انگیزی در خانه ی خودش نشسته است و کتاب می خواند و آن زیبای ناشناسی که پیانو می زند همسر اوست...”
Alain-Fournier, Le Grand Meaulnes

Alain Fournier
“هنوز چیزی نگذشته یکی از کوچولوهایی که روی زمین نشسته بودند به سویش آمد،از بازویش گرفت و بالا رفت و روی زانویش نشست تا با با او کتاب را تماشا کند؛ کودک دیگری هم از آن طرف بالا رفت و روی زانوی دیگرش نشست. آنگاه بود که رویایی همانند آنچه سالها پیش دیده بود به سراغش آمد. زمان درازی خود را در حالتی مجسم کرد که در شب خوش و دل انگیزی در خانه ی خودش نشسته است و کتاب می خواند و آن زیبای ناشناسی که پیانو می زند همسر اوست..”
Alain Fournier, Le Grand Meaulnes

Alain Fournier
“هنوز چیزی نگذشته یکی از کوچولوهایی که روی زمین نشسته بودند به سویش آمد،از بازویش گرفت و بالا رفت و روی زانویش نشست تا با با او کتاب را تماشا کند؛ کودک دیگری هم از آن طرف بالا رفت و روی زانوی دیگرش نشست. آنگاه بود که رویایی همانند آنچه سالها پیش دیده بود به سراغش آمد. زمان درازی خود را در حالتی مجسم کرد که در شب خوش و دل انگیزی در خانه ی خودش نشسته است و کتاب می خواند و آن زیبای ناشناسی که پیانو می زند همسر اوست...”
Alain Fournier, Grand Meaulnes

Alain-Fournier
“هنوز چیزی نگذشته یکی از کوچولوهایی که روی زمین نشسته بودند به سویش آمد،از بازویش گرفت و بالا رفت و روی زانویش نشست تا با با او کتاب را تماشا کند؛ کودک دیگری هم از آن طرف بالا رفت و روی زانوی دیگرش نشست. آنگاه بود که رویایی همانند آنچه سالها پیش دیده بود به سراغش آمد. زمان درازی خود را در حالتی مجسم کرد که در شب خوش و دل انگیزی در خانه ی خودش نشسته است و کتاب می خواند و آن زیبای ناشناسی که پیانو می زند همسر اوست...”
Alain-Fournier, Le Grand Meaulnes

Marcel Proust
“اگر هم بتوانیم آرزو کنیم کارهای کسی که تاکنون رنجمان داده است از تهِ دل نبوده باشد، [...] باید بپرسیم که کردار فردای آن کس چه خواهد بود؟
این گفته‌ها� تازه به گوش عشق من می‌رسید� به او می‌باورانی� که فردا فرقی با روزهای گذشته نخواهد داشت و احساس ژیلبرت به من کهنه‌ت� از آن است که تغییر کند، احساس بی‌اعتنای� است، و در دوستی من و ژیلبرت تنها منم که عشق می‌ورز�!
و عشقم در پاسخ می‌گف�: «درست است، دیگر با این دوستی هیچ کاری نمی‌شو� کرد، دگرگون نخواهد شد.»”
Marcel Proust, Swann’s Way

« previous 1 3 4 5