ŷ

مجموعه اشعار حمید مصدق Quotes

Rate this book
Clear rating
مجموعه اشعار حمید مصدق مجموعه اشعار حمید مصدق by حمید مصدق
425 ratings, 4.01 average rating, 26 reviews
مجموعه اشعار حمید مصدق Quotes Showing 1-15 of 15
“من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی
-رگز-رگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ی این هرگز کشت!

حمید مصدق, مجموعه اشعار حمید مصدق
“گاه می‌اندیش�
خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید�

آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می‌شنو�
روی زیبای تو را
کاشکی می‌دید�

شانه بالازدنت را -بی قید -
و تکان دادن دستت که - مهم نیست زیاد -
و تکان دادن سر را که
«عجیب! عاقبت مُرد؟ افسوس!»
کاشکی می‌دید�

با خود می‌گوی�
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد!؟”
حمید مصدق, مجموعه اشعار حمید مصدق
“تو به اندازۀ تنهایی من خوشبختی
من به اندازۀ زیبایی تو غمگینم”
حمید مصدق, مجموعه اشعار حمید مصدق
“گرچه شب تاریک است

دل قوی دار

سحر نزدیک است”
حمید مصدق, مجموعه اشعار حمید مصدق
“تو مپندار
که خاموشیِ من

هست بُرهانِ فراموشیِ من”
حمید مصدق, مجموعه اشعار حمید مصدق
“گاه گاهی که دلم می‌گیر�
پیش خود می‌گوی�
آن‌ک� جانم را سوخت
یادمی‌آر� از این بنده هنوز!؟”
حمید مصدق, مجموعه اشعار حمید مصدق
“من صبورم اما
به خدا دست خودم نيست اگر مى‌رنج�
يا اگر شادى زيباى تو را
به غمِ غربتِ چشمانِ خودم مي‌بند�

من صبورم اما
چه‌قدَ� با همۀ عاشقى‌ا� محزونم
و به ياد همۀ خاطره‌ها� گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما
بى‌دلي� از قفس كهنۀ شب مى‌ترس�
بى‌دلي� از همۀ تيرگى رنگ غروب
و چراغى كه تو را از شب متروک دلم دور كند

من صبورم اما
آه، اين بغض گران
صبر چه مى‌دان� چيست”
حمید مصدق, مجموعه اشعار حمید مصدق
tags: صبر
“این لحظه‌ها� با تو نشستن

سرودنی‌س�&ܴ;
حمید مصدق, مجموعه اشعار حمید مصدق
“می‌توان� تو به من
زندگانی بخشی

یا بگیری از من
آنچه را می‌بخش�”
حمید مصدق, مجموعه اشعار حمید مصدق
tags: یار
“شب سردی‌س� و من با دل سرد
به خودم می‌گوی�

خبری نیست‌� بخواب
بازهم خواب محبت دیدی”
حمید مصدق, مجموعه اشعار حمید مصدق
“کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود”
حمید مصدق, مجموعه اشعار حمید مصدق
tags: غرق
“به سوی عشق بیا
وارهان دل از تشویش”
حمید مصدق, مجموعه اشعار حمید مصدق
“در تو
هزار مزرعه خشخاش تازه است

آدم به چشم‌ها� تو معتاد می‌شو�”
حمید مصدق, مجموعه اشعار حمید مصدق
tags: چشم
“تو به من خندیدی
و نمی‌دانست� من
به چه دلهره از باغچۀ همسایه
سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال‌هاس� که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرارکنان
می‌ده� آزارم

و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانۀ ما سیب نداشت”
حمید مصدق, مجموعه اشعار حمید مصدق
tags: فقر
&ܴ;بسم‌اʤʤČتعال�..
صبح روز یکشنبه نهم آبان راه افتادیم به‌طر� شهر کریمان؛ با دستی پُر، سری بالا، و مختصر بادی در غبغب. البته می‌دانستی� و می‌دانی� که «در کوی دوست شکسته‌دل� می‌خرن� و بس، بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است» اما خب چه می‌شو� کرد با نَفسی که کوچک است و با چاپ یک کتاب خود را کسی می‌بین� و چیزی.


چه کسی می‌خواه�
من و تو ما نشویم

خانه‌ا� ویران باد”
حمید مصدق, مجموعه اشعار حمید مصدق