ŷ

From Books Quotes

Quotes tagged as "from-books" Showing 1-26 of 26
Alain-Fournier
“اما کسی که یک بار گذارش به بهشت افتاده چطور می تواند با زندگی عادی کنار بیاید؟”
Alain-Fournier, Le Grand Meaulnes

Ivan Klíma
“در آن زمانی که رژیمی جنایتکار قواعد قانون را به کلی زیر پا می گذارد، در آن زمانی که جرم و جنایت مجاز شمرده می شود، در آن زمانی که عده ی معدودی که فراتز از قانون هستند می کوشند دیگران را از شأن و کرامت و حقوق اولیه شان محروم کنند، اخلاق مردمان عمیقا آسیب می بیند. رژیم های جنایتکار به خوبی از این امر آگاهند و آن را می شناسند و سعی می کنند با ایجاد وحشت شرف و رفتار اخلاقی آدمیان را به مخاطره اندازند، شرف و اخلاقی که بی آن هیچ جامعه ای، حتی جامعه ای تحت حکومت چنین رژیمی نمی تواند بپاید. اما بر همگان معلوم شده است که ترور و وحشت وقتی که مردمان انگیزه ای برای رفتار اخلاقی دارند نمی تواند به جایی برسد یا چیزی به چنگ آورد.”
Ivan Klíma, روح پراگ

Ivan Klíma
“پی بردم که بسیار اندکند آن چیزهایی که بتوانند جایگزین شرف از دست رفته، اخلاق آسیب دیده شوند، و شاید برای همین بود که تا جایی که می شد جان کندم که این اصول را در طول دوره ی رژیم کمونیستی حفظ کنم. هر جامعه ای که بنایش بر بی صداقتی است و هر جرم و جنایتی را تحمل می کند با این بهانه که این بخشی از رفتار عادی انسانی است، رفتاری منحصر به مشتی از نخبگان، و گروه دیگری را هر قدر اندک و کوچک محروم می کند از غرور و شرفش و حتی حق زندگی اش، خودش را دستی دستی محکوم به انحطاط اخلاقی و نهایتا فروپاشی محض می کند.”
Ivan Klíma, روح پراگ

Ivan Klíma
“ما می نوشتیم تا واقعیتی را که به نظر می آمد در حال فرو رفتن و غرق شدنی ابدی در یک فراموشی تحمیلی است در حافظه هامان زنده نگه داریم. این جمله ی میلان کوندرا در کتاب خنده و فراموشی به یادم می آید:(( ملت ها این گونه نابود نی شوند که نخست حافظه شان را از آن ها می دزدند، کتاب هایشان را تباه می کنند، دانش شان را تباه می کنند،و تاریخشان را نیز. و بعد کسی دیگر می آید و کتاب های دیگری می نویسد، و دانش و اموزش دیگری به آن ها می دهد، و تاریخ دیگری را جعل می کند)) .”
Ivan Klíma, روح پراگ

Ivan Klíma
“هر وقت زندگی نویسنده ای، به دلیل بیان آزادانه، به مخاطره می افتد، خود خلاقیت است که در ذات و جوهرش به خطر می افتد.”
Ivan Klíma, روح پراگ

Stefano Benni
“پدربزرگ می گه هر چیز زیبایی پیچیدگی هم داره. می گه پیزولو مثل یه خونه یا حتی مثل کل دنیا می مونه. توی هر خونه ای هم سالن نشیمن قشنگ، حموم عالی، مبلمان آنتیک پیدا می شه هم انباری خاکی، لوله های لجن گرفته، موریانه های جونده، اتاق بازی و زیرزمینتاریک که بچه ها رو می ترسونه و به همون اندازه هم براشون جذابه. توی هر خونه، هر قدر هم که فکر کنیم همه جاش رو خوب می شناسیم، باز همیشه یه چیز فراموش شده و مخفی وجود داره. مثلا یه صندوق درسته با یه چاقوی خونی لا به لای قاشق های چای خوری که آروم کنار هم چیده شدن. یا مثلا توی باغ یه نوشته ی اسرارآمیز روی یه درخت کشف می کنیم یا اینکه به وجود یه گلی پی می بریم که هیچ وقت ندیده بودیم. توی خیابونی که هر روز ازش رد می شیم یه کوچه ی تاریک هست. توی شهرمون یه باند جنایتکار، مخفیانه زندگی می کنن.”
Stefano Benni, Margherita Dolce Vita

Stefano Benni
“بابا می گه انسان مالک زمین خلق شده اما یه چیزی کم داره: یه پیچ گوشتی برای باز کردن افکار اشتباه، یه چکش واسه محکم کردن نیات خوب، یه آچار فرانسه برای سفت کردن عشق تا ابد، یه ارّه واسه بریدن از گذشته. اما این ابزار رو به ما ندادن و بعد از تلو تلو خوردن و تلق و تولوق کردن بلاخره دیر یا زود خراب می شیم.”
Stefano Benni, Margherita Dolce Vita

Stefano Benni
“تازه برای اینکه آدم بتونه بخوابه، باید افکارش رو متوقف کنه و این ساده نیست. عین وقتی می مونه که تو یه قایق هستی: دیگه پارو نمی زنی اما موج تو رو با خودش می بره و تو می بینی که از ساحل یا اون دوردورا یا ناکجاآباد، سر در آوردی ولی این قضیه شامل حال من نمی شه چون من خوب بلدم لنگر بیندازم و خودم رو کنترل کنم. به ندرت حاشیه می رم و تو خیالبافی غرق می شم.”
Stefano Benni, Margherita Dolce Vita

Stefano Benni
“تازه اون قدر تو وجودم زندگی دارم که موندم این همه زندگی از کجا می یاد.”
Stefano Benni, Margherita Dolce Vita

Stefano Benni
“آدمای دنیا به چند دسته تقسیم می شن: اونایی که شکلات رو بدون نون می خورن اونایی که شکلات نمی خورن مگه با نون اونایی که شکلات ندارن اونایی که نون ندارن.”
Stefano Benni, Margherita Dolce Vita

Romain Gary
“البته برای هوش آدمیزاد هیچ چیز محرک تر از نفهمیدن نیست.
همینه که زندگی رو این قدر جالب می کنه.”
Romain Gary, خداحافظ گاری کوپر

Romain Gary
“من یه رفیقی دارم، اسمش باگ مورنه.-باید یه روز باش آشنا بشین- می گه یک جنتلمن کسی است که راه خودش را کج نکنه تا یک چاقو توی پشت کسی که اصلا نمی شناسه و کاری هم بش نکرده فرو کنه.”
Romain Gary, خداحافظ گاری کوپر

Romain Gary
“کسی که سزاوار نام انسان باشد همیشه احساس ندامت می کند و این خود محکی برای شناختن انسان هاست.”
Romain Gary, خداحافظ گاری کوپر

Truman Capote
“راستش نه آنها به من نقش می دادند و نه من این کاره بودم. اگر احساس گناه می کنم، به نظرم برای این است که وقتی من حتی سر سوزنی هم رؤیاپردازی نمی کردم، اجازه دادم او همین طور رؤیا ببافد. من فقط داشتم تظاهر می کردم تا کمی ترقی کنم. مثل روز برایم روشن بود که هیچ وقت ستاره ی سینما نخواهم شد. خیلی کار سختی است. اگر باهوش باشی، خسابی معذب می شوی. من به اندازه ی کافی عقده ی حقارت ندارم. ظاهرش این است که برای ستاره ی سینما شدن باید خیلی خودمحور باشی. اما در واقعیت شر شرطش این است که هیچ منیتی نداشته باشی.”
Truman Capote, Breakfast at Tiffany's

Truman Capote
“البته منظورم این نیست که من از پولدار و معروف شدن بدم می آید. اتفاقا هر دو اینها جزو برنامه های زندگی ام هستند و سعی می کنم یک روز بهشان برسم. اما دوست دارم وقتی این اتفاق می افتد، خود خودم هم سر جایش باشد. دوست دارم وقتی یک روز صبح بیدار می شوم و به تیفانی می روم تا صبحانه بخورم، هنوز خودم باشم.”
Truman Capote, Breakfast at Tiffany's

Truman Capote
“تا روزی که بدانم جایی را پیدا کرده ام که من و چیزهایش به هم تعلق داریم، نمی خواهم مالک هیچ چیزی باشم. خودم هم درست نمی دانم آن جا کجاست. اما می دانم چه شکلی است.”
Truman Capote, Breakfast at Tiffany's

Truman Capote
“(( چرت نگو. چه اشکالی دارد به مردی که دوستش داری نگاهی موقرانه بیندازی؟ مردها زیبایند، بیشترشان زیبایند، و ژوزه هم همینطور. اگر حتی نمی خواهی نگاهش کنی، به نظر من که یک بشقاب ماکارونی سرد نصیبش شده.))

(( صدایت را بیییار پایین.))
(( محال است عاشقش باشی. بفرما. جواب سوالت را گرفتی؟ ))
(( نننه، چون من یک بشقاب ماکارونی سرد نیستم. من یک آدم رررقیق القلبم. خمیره ی شخصیت من همین است.))
(( قبول. تو قلب رئوفی داری. اما من ترجیح می دهم با یک بطری آب داغ به رخت خواب بروم. گرمایش ملموس تر است.))”
Truman Capote, Breakfast at Tiffany's

Truman Capote
“راستش نه آنها به من نقش می دادند و نه من این کاره بودم. اگر احساس گناه می کنم، به نظرم برای این است که وقتی من حتی سر سوزنی هم رؤیاپردازی نمی کردم، اجازه دادم او همین طور رؤیا ببافد. من فقط داشتم تظاهر می کردم تا کمی ترقی کنم. مثل روز برایم روشن بود که هیچ وقت ستاره ی سینما نخواهم شد. خیلی کار سختی است. اگر باهوش باشی، خسابی معذب می شوی. من به اندازه ی کافی عقده ی حقارت ندارم. ظاهرش این است که برای ستاره ی سینما شدن باید خیلی خودمحور باشی. اما در واقعیت شر شرطش این است که هیچ منیتی نداشته باشی”
Truman Capote, Breakfast at Tiffany’s and Three Stories

Truman Capote
“البته منظورم این نیست که من از پولدار و معروف شدن بدم می آید. اتفاقا هر دو اینها جزو برنامه های زندگی ام هستند و سعی می کنم یک روز بهشان برسم. اما دوست دارم وقتی این اتفاق می افتد، خود خودم هم سر جایش باشد. دوست دارم وقتی یک روز صبح بیدار می شوم و به تیفانی می روم تا صبحانه بخورم، هنوز خودم باشم”
Truman Capote, Breakfast at Tiffany’s and Three Stories

Truman Capote
“تا روزی که بدانم جایی را پیدا کرده ام که من و چیزهایش به هم تعلق داریم، نمی خواهم مالک چیزی باشم. خودم هم درست نمی دانم آن جا کجاست. اما می دانم چه شکلی است.”
Truman Capote, Breakfast at Tiffany’s and Three Stories

Truman Capote
“(( چرت نگو. چه اشکالی دارد به مردی که دوستش داری نگاه موقرانه بیندازی؟ مردها زیبایند، بیشترشان زیبایند، و ژوزه هم همینطور. اگر حتی نمی خواهی نگاهش کنی، به نظر من که یک بشقاب ماکارونی سرد نصیبش شده. ))
(( صدایت را بیییار پایین ))
(( محال است عاشقش باشی. بفرما. جواب سوالت را گرفتی؟ ))
(( نننه، چون من یک بشقاب ماکارونی سرد نیستم. من یک آدم رررقیق القلبم. خمیره ی شخصیت من همینطور است.))
(( قبول. تو قلب رئوفی داری. اما من ترجیح می دهم با یک بطری آب داغ به رخت خواب بروم. گرمایش ملموس تر است.((”
Truman Capote, Breakfast at Tiffany’s and Three Stories

“اما وادی دیگری هست که همیشه می توانیم احساست صادقانه را در آن تجربه کنیم- محضر دوست. آن جا که خودپسندی های حقیرمان را دور می ریزیم و صمیمیت و تفاهم را حس می کنیم؛ همان جا که خودخواهی های حقیرغیرممکنند و شراب و کتاب و و کلام معنای دیگری به زندگی ما می دهند. به این ترتیب چیزی ساخته ایم که هیچ دروغی به آن راه ندارد. آن جا در آرامش کاملیم.”
Kressman Taylor, Address Unknown

“ناپلئون هر دفعه که به ((وادی صیادان)) می رفت، کنار رودخانه کوچک زیر درخت می ایستاد و گاهی سر بلند می کرد و آسمان آبی را می نگریست. چون در آسمان وادی صدایی شنیده نمی شد ناپلئون اسم آن را ((وادی سکوت)) گذاشته بود و یک روز در آن وادی به لاسکاس گفت در تمام مدتی که من در اروپا بودم به فکر نیفتادم که از مشاهده ی آسمان آبی لذت ببرم و اینک در اینجا می فهمم که آسمان آبی، از مناظر زیبای طبیعت است.”
Ralph Korngold, خاطراتی از یک امپراطور

“ناپلئون در کتاب خواندن اعجوبه بود و هنوز شنیده نشده که کسی مثل وی بتواند با سرعت کتاب بخواند و آنچه خوانده است به خاطر داشته باشد. خانم ((مونتولون)) در خاطرات خود می نویسد مقداری کتاب برای امپراتور فرستاده بودند و یکی از کتابها تاریخی بود و در بیست و دو جلد قطور. امپراتور جلد اول تاریخ مزبور را به دست گرفت و شروع به خواندن کرد و سه روز بعد هر بیست و دو جلد را خوانده بود. من برای اینکه او را آزمایش کنم و بدانم که آیا آنچه خوانده به خاطر دارد یا نه، جلدهای تاریخ را یکی پس از دیگری برداشتم و هر صفحه را که می گشودم همین که قدری از مضمون تاریخ را می گفتم ناپلئون دنباله ی آن را می گفت و گر چه نمی توانست عین عبارات کتاب را تکرار کند ولی مضمون را بر زبان می آورد.”
Ralph Korngold, خاطراتی از یک امپراطور

“ناپلئون هر دفعه که به ((وادی صیادان)) می رفت، کنار رودخانه ی کوچک زیر درخت می ایستاد و گاهی سر بلند می کرد و آسمان آبی را می نگریست. چون در آسمان وادی صدایی شنیده نمی شد ناپلئون اسم آن را ((وادی سکوت)) گذاشته بود و یک روز در آن وادی به لاسکاس گفت در تمام مدتی که من در اروپا بودم به فکر نیفتادم که از مشاهده ی آسمان آبی لذت ببرم و اینک در اینجا می فهمم که آسمان آبی، از مناظر زیبای طبیعت است”
Ralph Korngold, The Last Years of Napoleon: His Captivity on St. Helena

Sorj Chalandon
“آن وقت به خودم گفتم لابد روال کار همین است. تا وقتی که مسئله ای پیش نیامده است، درباره ی آن حرف می زنیم و در لحظه ای که در آستانه ی واقعیت قرار می گیریم و باید قدمی برداریم، سکوت می کنیم.”
Sorj Chalandon, Profession du père