From Books Quotes
Quotes tagged as "from-books"
Showing 1-26 of 26

“اما کسی که یک بار گذارش به بهشت افتاده چطور می تواند با زندگی عادی کنار بیاید؟”
― Le Grand Meaulnes
― Le Grand Meaulnes

“در آن زمانی که رژیمی جنایتکار قواعد قانون را به کلی زیر پا می گذارد، در آن زمانی که جرم و جنایت مجاز شمرده می شود، در آن زمانی که عده ی معدودی که فراتز از قانون هستند می کوشند دیگران را از شأن و کرامت و حقوق اولیه شان محروم کنند، اخلاق مردمان عمیقا آسیب می بیند. رژیم های جنایتکار به خوبی از این امر آگاهند و آن را می شناسند و سعی می کنند با ایجاد وحشت شرف و رفتار اخلاقی آدمیان را به مخاطره اندازند، شرف و اخلاقی که بی آن هیچ جامعه ای، حتی جامعه ای تحت حکومت چنین رژیمی نمی تواند بپاید. اما بر همگان معلوم شده است که ترور و وحشت وقتی که مردمان انگیزه ای برای رفتار اخلاقی دارند نمی تواند به جایی برسد یا چیزی به چنگ آورد.”
― روح پراگ
― روح پراگ

“پی بردم که بسیار اندکند آن چیزهایی که بتوانند جایگزین شرف از دست رفته، اخلاق آسیب دیده شوند، و شاید برای همین بود که تا جایی که می شد جان کندم که این اصول را در طول دوره ی رژیم کمونیستی حفظ کنم. هر جامعه ای که بنایش بر بی صداقتی است و هر جرم و جنایتی را تحمل می کند با این بهانه که این بخشی از رفتار عادی انسانی است، رفتاری منحصر به مشتی از نخبگان، و گروه دیگری را هر قدر اندک و کوچک محروم می کند از غرور و شرفش و حتی حق زندگی اش، خودش را دستی دستی محکوم به انحطاط اخلاقی و نهایتا فروپاشی محض می کند.”
― روح پراگ
― روح پراگ

“ما می نوشتیم تا واقعیتی را که به نظر می آمد در حال فرو رفتن و غرق شدنی ابدی در یک فراموشی تحمیلی است در حافظه هامان زنده نگه داریم. این جمله ی میلان کوندرا در کتاب خنده و فراموشی به یادم می آید:(( ملت ها این گونه نابود نی شوند که نخست حافظه شان را از آن ها می دزدند، کتاب هایشان را تباه می کنند، دانش شان را تباه می کنند،و تاریخشان را نیز. و بعد کسی دیگر می آید و کتاب های دیگری می نویسد، و دانش و اموزش دیگری به آن ها می دهد، و تاریخ دیگری را جعل می کند)) .”
― روح پراگ
― روح پراگ

“هر وقت زندگی نویسنده ای، به دلیل بیان آزادانه، به مخاطره می افتد، خود خلاقیت است که در ذات و جوهرش به خطر می افتد.”
― روح پراگ
― روح پراگ

“پدربزرگ می گه هر چیز زیبایی پیچیدگی هم داره. می گه پیزولو مثل یه خونه یا حتی مثل کل دنیا می مونه. توی هر خونه ای هم سالن نشیمن قشنگ، حموم عالی، مبلمان آنتیک پیدا می شه هم انباری خاکی، لوله های لجن گرفته، موریانه های جونده، اتاق بازی و زیرزمینتاریک که بچه ها رو می ترسونه و به همون اندازه هم براشون جذابه. توی هر خونه، هر قدر هم که فکر کنیم همه جاش رو خوب می شناسیم، باز همیشه یه چیز فراموش شده و مخفی وجود داره. مثلا یه صندوق درسته با یه چاقوی خونی لا به لای قاشق های چای خوری که آروم کنار هم چیده شدن. یا مثلا توی باغ یه نوشته ی اسرارآمیز روی یه درخت کشف می کنیم یا اینکه به وجود یه گلی پی می بریم که هیچ وقت ندیده بودیم. توی خیابونی که هر روز ازش رد می شیم یه کوچه ی تاریک هست. توی شهرمون یه باند جنایتکار، مخفیانه زندگی می کنن.”
― Margherita Dolce Vita
― Margherita Dolce Vita

“بابا می گه انسان مالک زمین خلق شده اما یه چیزی کم داره: یه پیچ گوشتی برای باز کردن افکار اشتباه، یه چکش واسه محکم کردن نیات خوب، یه آچار فرانسه برای سفت کردن عشق تا ابد، یه ارّه واسه بریدن از گذشته. اما این ابزار رو به ما ندادن و بعد از تلو تلو خوردن و تلق و تولوق کردن بلاخره دیر یا زود خراب می شیم.”
― Margherita Dolce Vita
― Margherita Dolce Vita

“تازه برای اینکه آدم بتونه بخوابه، باید افکارش رو متوقف کنه و این ساده نیست. عین وقتی می مونه که تو یه قایق هستی: دیگه پارو نمی زنی اما موج تو رو با خودش می بره و تو می بینی که از ساحل یا اون دوردورا یا ناکجاآباد، سر در آوردی ولی این قضیه شامل حال من نمی شه چون من خوب بلدم لنگر بیندازم و خودم رو کنترل کنم. به ندرت حاشیه می رم و تو خیالبافی غرق می شم.”
― Margherita Dolce Vita
― Margherita Dolce Vita

“تازه اون قدر تو وجودم زندگی دارم که موندم این همه زندگی از کجا می یاد.”
― Margherita Dolce Vita
― Margherita Dolce Vita

“آدمای دنیا به چند دسته تقسیم می شن: اونایی که شکلات رو بدون نون می خورن اونایی که شکلات نمی خورن مگه با نون اونایی که شکلات ندارن اونایی که نون ندارن.”
― Margherita Dolce Vita
― Margherita Dolce Vita

“البته برای هوش آدمیزاد هیچ چیز محرک تر از نفهمیدن نیست.
همینه که زندگی رو این قدر جالب می کنه.”
― خداحافظ گاری کوپر
همینه که زندگی رو این قدر جالب می کنه.”
― خداحافظ گاری کوپر

“من یه رفیقی دارم، اسمش باگ مورنه.-باید یه روز باش آشنا بشین- می گه یک جنتلمن کسی است که راه خودش را کج نکنه تا یک چاقو توی پشت کسی که اصلا نمی شناسه و کاری هم بش نکرده فرو کنه.”
― خداحافظ گاری کوپر
― خداحافظ گاری کوپر

“کسی که سزاوار نام انسان باشد همیشه احساس ندامت می کند و این خود محکی برای شناختن انسان هاست.”
― خداحافظ گاری کوپر
― خداحافظ گاری کوپر

“راستش نه آنها به من نقش می دادند و نه من این کاره بودم. اگر احساس گناه می کنم، به نظرم برای این است که وقتی من حتی سر سوزنی هم رؤیاپردازی نمی کردم، اجازه دادم او همین طور رؤیا ببافد. من فقط داشتم تظاهر می کردم تا کمی ترقی کنم. مثل روز برایم روشن بود که هیچ وقت ستاره ی سینما نخواهم شد. خیلی کار سختی است. اگر باهوش باشی، خسابی معذب می شوی. من به اندازه ی کافی عقده ی حقارت ندارم. ظاهرش این است که برای ستاره ی سینما شدن باید خیلی خودمحور باشی. اما در واقعیت شر شرطش این است که هیچ منیتی نداشته باشی.”
― Breakfast at Tiffany's
― Breakfast at Tiffany's

“البته منظورم این نیست که من از پولدار و معروف شدن بدم می آید. اتفاقا هر دو اینها جزو برنامه های زندگی ام هستند و سعی می کنم یک روز بهشان برسم. اما دوست دارم وقتی این اتفاق می افتد، خود خودم هم سر جایش باشد. دوست دارم وقتی یک روز صبح بیدار می شوم و به تیفانی می روم تا صبحانه بخورم، هنوز خودم باشم.”
― Breakfast at Tiffany's
― Breakfast at Tiffany's

“تا روزی که بدانم جایی را پیدا کرده ام که من و چیزهایش به هم تعلق داریم، نمی خواهم مالک هیچ چیزی باشم. خودم هم درست نمی دانم آن جا کجاست. اما می دانم چه شکلی است.”
― Breakfast at Tiffany's
― Breakfast at Tiffany's

“(( چرت نگو. چه اشکالی دارد به مردی که دوستش داری نگاهی موقرانه بیندازی؟ مردها زیبایند، بیشترشان زیبایند، و ژوزه هم همینطور. اگر حتی نمی خواهی نگاهش کنی، به نظر من که یک بشقاب ماکارونی سرد نصیبش شده.))
(( صدایت را بیییار پایین.))
(( محال است عاشقش باشی. بفرما. جواب سوالت را گرفتی؟ ))
(( نننه، چون من یک بشقاب ماکارونی سرد نیستم. من یک آدم رررقیق القلبم. خمیره ی شخصیت من همین است.))
(( قبول. تو قلب رئوفی داری. اما من ترجیح می دهم با یک بطری آب داغ به رخت خواب بروم. گرمایش ملموس تر است.))”
― Breakfast at Tiffany's
(( صدایت را بیییار پایین.))
(( محال است عاشقش باشی. بفرما. جواب سوالت را گرفتی؟ ))
(( نننه، چون من یک بشقاب ماکارونی سرد نیستم. من یک آدم رررقیق القلبم. خمیره ی شخصیت من همین است.))
(( قبول. تو قلب رئوفی داری. اما من ترجیح می دهم با یک بطری آب داغ به رخت خواب بروم. گرمایش ملموس تر است.))”
― Breakfast at Tiffany's

“راستش نه آنها به من نقش می دادند و نه من این کاره بودم. اگر احساس گناه می کنم، به نظرم برای این است که وقتی من حتی سر سوزنی هم رؤیاپردازی نمی کردم، اجازه دادم او همین طور رؤیا ببافد. من فقط داشتم تظاهر می کردم تا کمی ترقی کنم. مثل روز برایم روشن بود که هیچ وقت ستاره ی سینما نخواهم شد. خیلی کار سختی است. اگر باهوش باشی، خسابی معذب می شوی. من به اندازه ی کافی عقده ی حقارت ندارم. ظاهرش این است که برای ستاره ی سینما شدن باید خیلی خودمحور باشی. اما در واقعیت شر شرطش این است که هیچ منیتی نداشته باشی”
― Breakfast at Tiffany’s and Three Stories
― Breakfast at Tiffany’s and Three Stories

“البته منظورم این نیست که من از پولدار و معروف شدن بدم می آید. اتفاقا هر دو اینها جزو برنامه های زندگی ام هستند و سعی می کنم یک روز بهشان برسم. اما دوست دارم وقتی این اتفاق می افتد، خود خودم هم سر جایش باشد. دوست دارم وقتی یک روز صبح بیدار می شوم و به تیفانی می روم تا صبحانه بخورم، هنوز خودم باشم”
― Breakfast at Tiffany’s and Three Stories
― Breakfast at Tiffany’s and Three Stories

“تا روزی که بدانم جایی را پیدا کرده ام که من و چیزهایش به هم تعلق داریم، نمی خواهم مالک چیزی باشم. خودم هم درست نمی دانم آن جا کجاست. اما می دانم چه شکلی است.”
― Breakfast at Tiffany’s and Three Stories
― Breakfast at Tiffany’s and Three Stories

“(( چرت نگو. چه اشکالی دارد به مردی که دوستش داری نگاه موقرانه بیندازی؟ مردها زیبایند، بیشترشان زیبایند، و ژوزه هم همینطور. اگر حتی نمی خواهی نگاهش کنی، به نظر من که یک بشقاب ماکارونی سرد نصیبش شده. ))
(( صدایت را بیییار پایین ))
(( محال است عاشقش باشی. بفرما. جواب سوالت را گرفتی؟ ))
(( نننه، چون من یک بشقاب ماکارونی سرد نیستم. من یک آدم رررقیق القلبم. خمیره ی شخصیت من همینطور است.))
(( قبول. تو قلب رئوفی داری. اما من ترجیح می دهم با یک بطری آب داغ به رخت خواب بروم. گرمایش ملموس تر است.((”
― Breakfast at Tiffany’s and Three Stories
(( صدایت را بیییار پایین ))
(( محال است عاشقش باشی. بفرما. جواب سوالت را گرفتی؟ ))
(( نننه، چون من یک بشقاب ماکارونی سرد نیستم. من یک آدم رررقیق القلبم. خمیره ی شخصیت من همینطور است.))
(( قبول. تو قلب رئوفی داری. اما من ترجیح می دهم با یک بطری آب داغ به رخت خواب بروم. گرمایش ملموس تر است.((”
― Breakfast at Tiffany’s and Three Stories
“اما وادی دیگری هست که همیشه می توانیم احساست صادقانه را در آن تجربه کنیم- محضر دوست. آن جا که خودپسندی های حقیرمان را دور می ریزیم و صمیمیت و تفاهم را حس می کنیم؛ همان جا که خودخواهی های حقیرغیرممکنند و شراب و کتاب و و کلام معنای دیگری به زندگی ما می دهند. به این ترتیب چیزی ساخته ایم که هیچ دروغی به آن راه ندارد. آن جا در آرامش کاملیم.”
― Address Unknown
― Address Unknown
“ناپلئون هر دفعه که به ((وادی صیادان)) می رفت، کنار رودخانه کوچک زیر درخت می ایستاد و گاهی سر بلند می کرد و آسمان آبی را می نگریست. چون در آسمان وادی صدایی شنیده نمی شد ناپلئون اسم آن را ((وادی سکوت)) گذاشته بود و یک روز در آن وادی به لاسکاس گفت در تمام مدتی که من در اروپا بودم به فکر نیفتادم که از مشاهده ی آسمان آبی لذت ببرم و اینک در اینجا می فهمم که آسمان آبی، از مناظر زیبای طبیعت است.”
― خاطراتی از یک امپراطور
― خاطراتی از یک امپراطور
“ناپلئون در کتاب خواندن اعجوبه بود و هنوز شنیده نشده که کسی مثل وی بتواند با سرعت کتاب بخواند و آنچه خوانده است به خاطر داشته باشد. خانم ((مونتولون)) در خاطرات خود می نویسد مقداری کتاب برای امپراتور فرستاده بودند و یکی از کتابها تاریخی بود و در بیست و دو جلد قطور. امپراتور جلد اول تاریخ مزبور را به دست گرفت و شروع به خواندن کرد و سه روز بعد هر بیست و دو جلد را خوانده بود. من برای اینکه او را آزمایش کنم و بدانم که آیا آنچه خوانده به خاطر دارد یا نه، جلدهای تاریخ را یکی پس از دیگری برداشتم و هر صفحه را که می گشودم همین که قدری از مضمون تاریخ را می گفتم ناپلئون دنباله ی آن را می گفت و گر چه نمی توانست عین عبارات کتاب را تکرار کند ولی مضمون را بر زبان می آورد.”
― خاطراتی از یک امپراطور
― خاطراتی از یک امپراطور
“ناپلئون هر دفعه که به ((وادی صیادان)) می رفت، کنار رودخانه ی کوچک زیر درخت می ایستاد و گاهی سر بلند می کرد و آسمان آبی را می نگریست. چون در آسمان وادی صدایی شنیده نمی شد ناپلئون اسم آن را ((وادی سکوت)) گذاشته بود و یک روز در آن وادی به لاسکاس گفت در تمام مدتی که من در اروپا بودم به فکر نیفتادم که از مشاهده ی آسمان آبی لذت ببرم و اینک در اینجا می فهمم که آسمان آبی، از مناظر زیبای طبیعت است”
― The Last Years of Napoleon: His Captivity on St. Helena
― The Last Years of Napoleon: His Captivity on St. Helena

“آن وقت به خودم گفتم لابد روال کار همین است. تا وقتی که مسئله ای پیش نیامده است، درباره ی آن حرف می زنیم و در لحظه ای که در آستانه ی واقعیت قرار می گیریم و باید قدمی برداریم، سکوت می کنیم.”
― Profession du père
― Profession du père
All Quotes
|
My Quotes
|
Add A Quote
Browse By Tag
- Love Quotes 99.5k
- Life Quotes 77.5k
- Inspirational Quotes 74.5k
- Humor Quotes 44.5k
- Philosophy Quotes 30.5k
- Inspirational Quotes Quotes 27.5k
- God Quotes 26.5k
- Truth Quotes 24k
- Wisdom Quotes 24k
- Romance Quotes 23.5k
- Poetry Quotes 22.5k
- Life Lessons Quotes 20.5k
- Death Quotes 20.5k
- Happiness Quotes 19k
- Quotes Quotes 18.5k
- Faith Quotes 18k
- Hope Quotes 18k
- Inspiration Quotes 17k
- Spirituality Quotes 15.5k
- Religion Quotes 15k
- Motivational Quotes 15k
- Writing Quotes 15k
- Relationships Quotes 15k
- Life Quotes Quotes 14.5k
- Love Quotes Quotes 14.5k
- Success Quotes 13.5k
- Time Quotes 12.5k
- Motivation Quotes 12.5k
- Science Quotes 12k
- Motivational Quotes Quotes 11.5k