گاهی اوقات آنچنان تحت تاثیر بعضی آثار ادبی قرار میگیر� که دچار نوعی فلج تحلیلی میشم� اینجاست که غنای ادبیات باعث میش� واقعیت زندگی کمبضاع� جلوه کنگاهی اوقات آنچنان تحت تاثیر بعضی آثار ادبی قرار میگیر� که دچار نوعی فلج تحلیلی میشم� اینجاست که غنای ادبیات باعث میش� واقعیت زندگی کمبضاع� جلوه کنه. ویکتور هوگو بعد از شکسپیر، در میان نویسندگان غربی کسی است که بیشترین پژوهشها� ادبی، تحلیلها� زبانشناسانه� پیشگفتارها و حاشیهنویسیها� نقادانه، زندگینامهها� ترجمهه� و اقتباسه� از آثارش را در کره زمین دارا است. اغراق نیست اگه بنویسم، ویکتور هوگو یکی از غنیتری� و پرماجراتری� زندگیها� زمانه نصیبا� شده، از زندگی عاشقانه بزرگوار بگیر تا مقام بزرگی که در خلق کلام و ادبیات و حتی شرکت در سیاست داشته، ماجراجوییایس� بس عظیم که ضربآهنگ جنونآمی� آن کل سده� نوزدهم را در برگرفته است. برویم سراغ اصل مطلب، بینوایا� که بدون ذرها� تردید یکی از بلندپروازانهتری� آفرینشها� ادبی سده نوزدهم است، در حالی نوشته شد که ویکتور هوگو آن را نه یک رمان پرماجرا بلکه رسالها� دینی میدانست� لازم به ذکر است که ویکتور هوگو و بینوایا� در زمانی به وجود آمدن که میدان دست اساطیر سترگ خداکشی نظیر ملویل، بالزاک، تولستوی و استاد دیکنز بود.
شخصیت اصلی بینوایا� نه اسقف است، نه ژان والژان، نه فانتین، نه ماریوس، نه کوزت، نه گاوروش و نه هیچکدام از شخصیتها� متعدد بینوایان� بلکه کسی است که سرگذشت تمام آنان را شرح میده� و آنه� را به وجود آورده است، راوی مورد نظر حضوری پایدار و خردکننده دارد، هر جایی لازم بداند روایت را قطع میکن� و اظهار نظر میکند� همواره تلاش میکن� به صورت اول شخص ظاهر شود و به ما بقبولاند که خود ویکتور هوگوست. به عبارتی دروغ شکوهمند بینوایا� کاملاً ساخته و پرداخته ذهن اوست، همچین دروغ بزرگی فقط به واسطه هنر و قریحه سازنده آن است که شکلی از واقعیت به خود گرفته است و نه به علتی که اقتباسی از حقیقت است. از دیگر خصوصیات راوی میتوانی� به دانای مطلق بودن او اشاره کنیم، او تمام آنچه که در بینوایا� اتفاق افتاده و قرار هست اتفاق بیفتد را میدان� و نیاز میدان� هر چه میدان� را بیان کند و در همین گیرودار دچار نوعی خودشیفتگی ذاتی است، او نمیتوان� از اینکه خود را ابراز کند عقبنشین� کند، از تیکه انداختن به مخاطب نیز ابایی ندارد، در واقع او اول شخص است چرا که میخواه� خودنمایی کند نه اینکه با تواضع داستان را برای ما تعریف کند، تناقض موضوع دقیقاً آنجاست که راوی با اینکه دانای مطلق است گاهی اوقات خود را به نفهمی و حماقت میزند� و در دادن اطلاعات خساست میورزد� سوال مهمی که پیش میآی� همین است که چرا همچین کاری میکند� اول اینکه او دنبال جلب اعتماد خواننده� است، میخواه� بگوید بعضی مسائل را حتی من نمیدانم� پس باور کنید آنچ� میدان� راست و حقیقت است؛ دوم اینکه او میخواه� این نادانستهه� را پیش خود نگه دارد که در زمان مناسب پدر ما را در بیاورد و از همین رازها برای خلق تعلیق و نابودی جهانبین� خوشبینانهما� استفاده کند و در کلامی نفسما� را بند بیاورد. هوگو عمدتاً نویسندها� بود که در بازنگریه� به اصل مطلب خود اضافه میکر� و همین بینوایا� را از سرگذشت زندانی سابق ژان والژان که به یمن خوشدل� یک اسقف به راه نیک هدایت میشو� و به وسیله نوعی شهادت مدنی در سلسلهمدار� اخلاقی به مرتبها� غیرقابل تصور و دستنیافتن� میرس� به یک جنگل بیح� و مرز تبدیل کرده است که ما آن را امروزه به نام بینوایا� اثر، ویکتور هوگو، میشناسی�. به روایتی همین رویدادهای آشفته که از هرج و مرج نیرو میگیرند� همه� این وفور شرح و تفسیرها، سادهدلیه� و سوز و گدازهای مبالغهآمی� است که به این اثر ماهیتی سیلابگون� دادهان� بینوایا� را به یکی از بهیادماندنیتری� داستانها� تاریخ ادبیات تبدیل میکن� و در کنار برادران کارامازوفها� دن کیشوته� و جنگ و صلحه� قرار میده�.
میخواه� نکته حیاتی و مهم را بگویم که به نظرم همه باید دیر یا زود به همچین نتیجها� برسند، هر رمان یک دنیای قراردادی است، که خواننده باید قواعدش را بپذیرد تا داستان پیش برود. عموماً هیچ بخشی از بینوایا� واقعگرایان� نیست، کافی هست اندکی به داستانی که خواندید فکر کنید، بعضی خطابهها� طولانی بینوایا� برایتا� منطقیاند� سخنرانی بیپایا� ژان والژان برای جوجه� جیببر� در پاریس که میخواس� کیف پولش را بدزدد منطقی است؟ چرا هیچکس خطابهه� را قطع نمیکند� چرا کسی نمیگوی� خفه� شو و صحنه را ترک کند؟ بینوایا� مشخصاً صحنها� تئاتری است که در آن شخصیته� فقط به واسطه خطابهه� و مونولوگهای� درونی (که البته آنچنانم درونی نیستند) قادر به ابراز خود هستند. در باب طولانی بودن کتاب باید عارض شد که اگر انبوه کلمات نبود، رمان بینوایا� به صلابت کنونیا� نمیرسی�. هرچند ممکن است به هنگام مطالعه� رمان، از کشدار شدن بعضی قسمته� کلافه شویم، منتها بینوایا� بدون همین رودهدرازیه� هیچوقت این درام ژرف و عمیق را به ما منتقل نمیکرد� و باعث نمیش� استنباط کنیم که با دنیایی کامل روبهر� هستیم. میخواه� به سراغ نکتها� بحثبرانگی� بروم، مادام بواری، یکی از شاخصتری� رمانها� تاریخ ادبیات (به زعم منتقدین و اهل ادب) شش سال قبل از بینوایا� منتشر شد و ما میتوانی� آن را اولین رمان بزرگ مدرن خطاب کنیم، در حالی که باید از بینوایا� به عنوان آخرین رمان بزرگ کلاسیک یاد کنیم، سرچشمه این تفاوت را باید در نقش برجسته راوی در بینوایا� که کاملاً از حد و مرزهای کلاسیک استفاده میکن� و نقش کاملاً نامرئی راوی مادام بواری جستجو کنیم که البته بحث جداگانها� میطلب� ولی به صورت اجمالی عرض میکن� که فلوبر بزرگوار در اقدامی انقلابی معصومیت راوی را کشت و به نوعی خودآگاهی یا آگاهی بر تقصیر را در روایتکنند� داستان بیدار کرد، در واقع فلوبر اولین کسی بود که متوجه شد راوی همان نویسنده داستان نیست.
بینوایا� نه به خاطر اینکه تولستوی از آن به عنوان «برترین تمام رمانها� و یکی از منابع الهام نوشتن جنگ و صلح یاد میکند� نه برای اینکه بودلر آن را ستایش میکن� در جایگاه آسمانی خود قرار نمیگیرد� بینوایا� هیچکدام اینه� نیست، و در عین حال نمیتوا� آن را توصیف و تفسیر جامعه فرانسه از ۱۸۱۵ تا ۱۸۳۳ دانست، بلکه باید گفت Les Miserables داستانی استثنایی است، آفریدهشد� با الهام از واقعیت توأمان با آرمانها� رویاها، جراحتها� روحی، دلهرهها� خورهها� ذهنی، ضایعات روانی، و صد البته شیاطین درون که همگی در درون اولین رمانتیک فرانسه ذوب شدهان�. آنچه در کتاب جنبها� واقعی دارد صحت تاریخی کاملی ندارد و به واسطه گذشت زمان نقش کمرنگی به خود گرفته است، پس باید گفت آنچ� تازگی و متعلق نبودن به هیچ زمان و مکانی را برای بینوایا� حفظ کرده است تمام چیزهایی هست که ویکتور هوگو به آن سبک بخشیده، مطابق با خیالپرداز� و تخیل خود آن را زشت یا زیبا توصیف نموده و علارغم غیرواقعی و تخیلی بودن آن حقیقتی بس ژرف را بیان میکنند� حقیقت بعضی خوابها� هراسه� یا تمناهایما� که با آنچه او در این آفرینش شکوهمند مادیت بخشید همسانی دارند. بینوایا� را میتوا� اینگون� نیز توصیف کرد: درامی که محورش یک مطرود اجتماعی است و عنوان حقیقیا� پیشرفت. در جایی از خود کتاب راوی چنین میگوی�: «کتابی که خواننده در این لحظه پیش چشم دارد، از ابتدا تا انتها، در کل و در جزییاتاش� بیتوج� به به وقفهها� استثناها و سست عنصریها� حرکت شرارت است به سوی نیکی، بیعدالت� به سوی عدالت، ناراستی به سوی راستی، شب به سوی روز، طمع به سوی وجدان، پوسیدگی به سوی زندگی، حیوانخوی� به سوی انسانیت، دوزخ به سوی بهشت، نیستی به سوی پروردگار. مبدأ: ماده، مقصد: روح. هیولا در آغاز، فرشته در پایان.»...more
جلد سوم خانواده تیبو: بخش ششم، تابستان ۱۹۱۴ در باب روایت و تغییرات آن: در دو جلد اول خانواده تیبو، همه مسائل راجع به آنتوان و ژاک، دو شخصیت اصلی کتاب بجلد سوم خانواده تیبو: بخش ششم، تابستان ۱۹۱۴ در باب روایت و تغییرات آن: در دو جلد اول خانواده تیبو، همه مسائل راجع به آنتوان و ژاک، دو شخصیت اصلی کتاب بود، در حالی که در جلد سوم شاهد تمرکز به روی جنبهها� تاریخی و سیاسی رمان خانواده تیبو هستیم. روژه مارتین دوگار به تابستان ۱۹۱۴ شیرجه میزن� و در همین مسیر شخصیتها� عزیزتر از جان خود را در پیرن� داستان غرق میکن�. تابستان ۱۹۱۴ طولانیتری� بخش کتاب، و همچنین سختخوانتری� آن است، تعداد اسامی زیاد است، موضوعات تماتیک عمیقی که قبلاً در لایهها� زرین کتاب بررسی میشد� در جلد سوم به روی کار آمدهان� و پیرن� اصلی داستان را شکل میدهن�.
در باب تز تاریخی جنگ جهانی اول و دلایل رخ دادن آن: در تابستان ۱۹۱۴ که زمزهها� جنگ با ترور ولیعهد اتریش-مجارستان شروع میشود� و سلسلها� از اقدامات رخ میده� که در نهایت مسیر اروپا، کره� زمین و اگه بخواهیم کلی بنگریم نسل بشریت را تغییر میده�. دوگار آنچنان دقیق و با موشکافی راجع به جنگ جهانی اول مینویس� که گاهی در هنگام خواندن کتاب یادم میرف� خانواده تیبو تحلیلی تاریخی از مورخی مجرب نیست و رمان است.
در باب شخصیته�: دکتر آنتوان تیبو، اسطوره زندگی من است، شخصیتی بهشد� دوستداشتنی� خوشفکر� خوشدل� و در کمال تعجب بازیگوش؛ حتی اشتباهات آنتوان را دوست دارم، اشتباهاتی که میکن� همزادپنداری من را نسبت به خود برمیانگیز�. در آن سوی دیگر، ژاک، نسبت به دو جلد اول که از مرگ ژاک خوشحال میشدم� باید بگویم که الان کمی نسبت به او اهمیت میدم� مخصوصاً که بزرگوار تصمیم گرفت بیشعور� و حماقت را کنار بگذارد و به همان شخصیت مورد نظر که اسم آن را برای دوری از اسپویل به کار نمیبرم� ابراز علاقه کند. دو برادر هر کدام محاسن و معایب خود را دارند و همین است که آنه� را زنده و به شکلی انسانی در میآور�.
در باب درونمای� اصلی کتاب: بعد از کمی تفکر خواهید فهمید که خانواده تیبو راجع به تفاوت عقاید است، عقایدی که در نهایت به انتخابها� متفاوت و دو سبک زندگی مجزا ختم میشون�. تفاوتی که من حتی در زندگی خودم هم شاهد آن هستم، برادری دارم که زمین تا آسمون با من تفاوت دارد و از همین حالا انشعاب زندگیما� را در انتخابهایما� میبین�.
در باب ترجمه کتاب: ابولحسن نجفی یکی از بهترین مترجمها� ایرانی هست، البته اگه بخواهیم تأمل کنیم و متعصبانه نگوییم بهترین مترجم است، کاری که او با ترجمه خانواده تیبو کرده است بعید میدان� تا به حال انجام شده باشد، یا اگر انجام شده من سعادت خواندن آن را نداشتم، غلطهای� که در ترجمه خانواده تیبو در طول سه جلد پیدا کردها� از تعداد انگشتان یک دستم فراتر نمیرو�.
امتیاز کتاب: صرفاً به علت سرعت روایت عذابآو� کتاب در بخشها� ابتدایی و میانی و کسالتبار� آن یک ستاره کم میکن� و چهار ستاره را برای جلد سوم خانواده تیبو میگذار�.
با فاصلها� کوتاه به سراغ جلد چهارم میر� و نظر کلیا� را راجع به خانواده تیبو به قلم روژه مارتین دوگار مینویس�....more
نام کتاب: آخرین روز یک محکوم+کلود بینو� نام نویسنده: #ویکتور_هوگو نام مترجم: فرشته فریسآباد� نام نشر: چشمه گونه ادبی(ژانر): رمانتیسم #ادبیاتفرانس
گفتانام کتاب: آخرین روز یک محکوم+کلود بینو� نام نویسنده: #ویکتور_هوگو نام مترجم: فرشته فریسآباد� نام نشر: چشمه گونه ادبی(ژانر): رمانتیسم #ادبیاتفرانس
گفتاری در باب چاپ کتاب: در یکی از روزهای سال ۱۸۲۹ ویکتور هوگو کتاب «آخرین روز یک محکوم» را منتشر کرد، کتابی که نام نویسنده آن معلوم نبود، کتابی که شخصیت و روایت کننده� اصلی آن نیز نامی نداشت، ما صرفاً در ابتدای کتاب میفهمی� که او در شرف اعدام است، او جرمی انجام داده است، جرمی که از کمیت و کیفیت آن اطلاعی نداریم. ساله� بعد ویکتور هوگو نسخها� به همراه مقدمها� طولانی و امضای شخصی خود در اختیار ناشر گذاشت؛ مقدمه طولانی هوگو راجع به چرایی نوشتن کتاب بود، نشان دهنده اعتراض مستقیم هوگو نسبت به حکم اعدام و خواسته او مبنی بر لغو آن که در کتابی کوتاه با نثری قدرتمند به چاپ رسید.
در باب فهم کتاب: ویکتور هوگو با نوشتن کتاب آخرین روز یک محکوم هدفی به غیر از دفاع از محکومان حال و آینده ندارد، اثر هوگو صرفاً دفاعیها� ساده و شخصی از فردی خاص نیست، بلکه او در پی رسیدن به خطابها� جاودان و جهان شمول است، در پی رسیدن به دنیایی که در آن مسئله مرگ و زندگی به عنوان مفهومی عریان و آشکار، نه در دادگاه، نه در نزد قاضی، نه در کنار جلاد، و نه در بارگاه گیوتینه� بلکه در جایگاه واقعی آن بررسی شود، جایگاهی که به حق شایسته� آن است. به نظر نویسنده کتاب، ویکتور هوگو، هیچ هدفی والاتر، مقدست� و باشکوهت� از تلاش انسان برای لغو حکم اعدام نیست؛ هوگو میگوی� هیچ انقلابی نیست که بتواند جامعه را از پیکره نحس اعدام برهاند، بدبختانه خود انقلابه� به اعدام نیاز دارند، آنان از اعدام به منزله داسی برای درو کردن علفها� هرز جامعه استفاده میکنن� و خود را از داشتن آن محروم نمیکنن�. دنیایی بدون اعدام در زمانه هوگو چیزی به غیر رویای یک مدینه فاضله، یک نظریه صرف، یک خیال، یک دیوانگی و یک تخیل شاعرانه نبوده و نیست ولی آیا همچین موانعی میتوانن� جلوی ویکتور هوگو، که به قطع یکی از نوابغ تاریخ ادبیات فرانسه است را برای نوشتن کتاب، آخرین روز یک محکوم بگیرد؟
گفتاری در باب نثر کتاب: هرچند فرانسوی نمیدانم� ولی نثر زیبا و چشمنوا� ویکتور هوگو از توی سطرهای ترجمه� کتاب نیز با چشمانم عشقباز� میکرد� هوگو بلد هست چگونه بنویسد که مخاطب حتی به پای توصیفات او بنشیند، وقتی کتابی از هوگو میخوانی� دیگر خبری از توصیفات ملالآو� نیست، توصیفات هوگو از دل و جان است، و برای خواندن آن مایه گذاشتن از دل و جان لازم است.
در باب ترجمه کتاب: هرچند ترجمهها� متعددی از کتاب «آخرین روز یک محکوم» در ایران چاپ شده است و حتی اسم محمد قاضی را در میان� نامها� مختلف مترجمان کتاب میبینیم� بنده ترجمه خانم فریسآباد� را به همه� دوستانم پیشنهاد میکنم� که داستان «کلود بینوا� را نیز در پایان خود دارد. خانم فرشته فریسآباد� زوایای مختلف زبان فارسی را به خوبی میدان� و از متن زیبای هوگو ترجمها� سختخوا� پدید نیاورده است، بلکه روان بودن و سبک ترجمه مدرن را میتوانی� در ترجمه او ببینیم.
در باب داستانک کلود بینو�: شخصیت اصلی کلود بینو� را میتوانی� تجسمی دوباره از شخصیت اصلی نامآشنا� بینوایا� ببینید، شخصیتی که در پی فقر مجبور است دست به کارهای که نمیخواه� بزند. ویکتور هوگو از نوشتن همچین داستانی میتوان� دو هدف داشته باشد، یک روشن کردن مسئله تعلیم و تربیت، و دوم مسئله مجازات، و ارتباط دو مفهوم به یکدیگر است. کاش جامعه برای هر فرد همان کاری را انجام دهد که طبیعت برای انسان میکند� در داستان هوگو، کلود بینو� بیش� انسان وارستها� بود، او مغزی پخته و قلبی پاک و مهربان داشت، سرنوشت بود که او را در میان جامعها� فاسد قرار داد، جامعها� که در نهایت او را مجبور به دزدی کرد، دزدی� که او را به زندان آویخت و زندانی که سرنوشت تراژدیک او را رغم زد، حالا سوال اینجاست که مقصر کیست؟ کلود؟ جامعه؟ جواب سوال نیازمند تفکر است، تفکری که نه فقط از سوی مسئولان و نمایندگان مجلس و قانونگذارا� باید به آن توجه شود، بلکه تکت� ما باید نسبت به آن دغدغهها� خود را داشته باشیم. همانطور که هوگو میگوی�: «مردم گرسنهاند� مردم از سرما به خود میلرزند� و فقر آنه� را به فراخور جنسیتشا� به سمت جنایت و فحشا هدایت میکن�. به مردم رحم کنید. دلتا� به حال ملتی که پسرانش به زندان، و دخترانش روانه فاحشهخانهه� میشوند� بسوزد.»
در نهایت برای درمان یک بیماری ابتدا باید به درد توجه کرد، سپس ابعاد مختلف مختلف آن درد و بیماری را باید سنجید، از درمانها� موقت باید پرهیز کرد، جامعه به چارهها� موقت نیازی ندارد. هوگو اذهان میکن� که باید به سراغ دستگاهها� تعلیم و تربیت رفت، چرا که دستگاه آموزش هست که مردم جامعها� را فرهیخته یا نادان بار میآور�.
بررسی نهایی و امتیاز من: کلود بینو� و آخرین روز محکوم، هردو لایق تحسین و تمجید هستند، روح آزادیخوا� و عدالتخوا� هوگو در هردوی آنه� دمیده شده و آثاری خواندنی پدید آورده است؛ ایراد خاصی نمیتوان� از آنه� بگیرم و بدون چشمپوش� از مسئله خاصی به جفت داستانه� پنج ستاره کامل میدهم� و با شور و شوق فراوان به سوی «بینوایان� حرکت میکن�.
نقلولام�: به دوستان عزیز پیشنهاد میکن� برای جلوگیری از فاش شدن جزییات داستان با احتیاط نسبت به خواندن بخش نقلقو� اقدام کنید.*
«میگوین� اعدام چیز مهمی نیست و کسی از آن رنج و درد نمیبین�. میگوین� چنین مردنی بسیار شیرین و بیدردس� است و هرگز سادهت� از این نمیتوا� مرد. اگر چنین است پس این رنج و عذاب شش هفته اخیر و این شور و التهاب یک روزه واپسین عمر چیست؟»
«البته دزدی کرده و مرتکب قتل هم شدها� ولی شما آخر از خود بپرسید که من چرا دزدی کردهام� چرا آدم کشتهام� آقایان قضات، اگر راست میگویی� به این دو سوال جواب بدهید.»
«انسان از روزی که به زندان میافت� دیگر انسان نیست بلکه به او به چشم سگ پستی مینگرن� و از راه توهین و تحقیر همیشه به او «تو» خطاب میکنن�.»
«ای آقایانی که در قلب مجلس نشستهاید� ای ذوات محترمی که در طرفین آن جا گرفتهاید� بدانید و آگاه باشید که اکثریت قریب به اتفاق ملت رنج میکش�. شما هر نامی که به حکومت بدهید، اعم از جمهوری یا مشروطه یا حکومت مطلقه مختارید ولی بدانید که اصل این است که ملت رنج میکش�. و جز این هیچ موضوعی مطرح نیست.»
«در آن چند ساعتی که در بیمارستان گذراندم در کنار پنجره و رو به آفتان نشسته بودم زیرا در آن مدت که باز آفتاب از زیر ابر بیرون آمده بود گرچه من کاملا در آفتاب قرار نگرفته بودم ولی تا آنج� که نردهها� آهنین پنجره اتاقم اجازه میدا� آفتاب میخورد�.»
«من قبل از اینکه محاکمه و محکوم به اعدام شوم بیشتر از حال حاضر احساس ندامت و پشیمانی میکرد� و از وجدان خود شرمنده و منفعل میشد� لیکن از آن به بعد ترس و تشویش اعدام دیگر جایی برای این قبیل افکار در مغزم باقی نگذاشته است.»
«تا شش ساعت دیگر خواهم مرد! تا شش ساعت دیگر بدل به لاشه کثیف و نفرتانگیز� خواهم شد که مرا بر سر میز سرد و بیرو� متوفیات به هر سو خواهند کشید. تا شش ساعت دیگر سرم را به گوشها� خواهند انداخت و تنها� را در گوشه دیگری تشریح خواهند کرد، سپس باقیمانده وجود مرا در تابوتی خواهند ریخت و به قربستان «کلامار» که مخصوص مجرمین است خواهند برد.»...more
روژه مارتین دوگار نویسنده معاصر فرانسوی و یکی از بزرگترین رماننویسا� عالم، بیست سال از عمر خود را وقف نوشتن شاهکاری به نام «خانواده تیبو» کرد. او در روژه مارتین دوگار نویسنده معاصر فرانسوی و یکی از بزرگترین رماننویسا� عالم، بیست سال از عمر خود را وقف نوشتن شاهکاری به نام «خانواده تیبو» کرد. او در سال ۱۹۳۷، پیش از انتشار جلد آخر خانواده تیبو جایزه نوبل را با شایستگی تمام دریافت کرد و سرانجام در سال ۱۹۵۸ چشم از جهان فرو بست.
خانواده تیبو مشتمل بر هشت «کتاب» است که زندگی دو خانواده کاتولیک و پروتستان و بهویژ� دو برادر به نام آنتوان و ژاک را در اوایل قرن بیستم شرح میده�. وقایعی که در دو جلد اول خانواده تیبو رخ میده� زمان مشخصی ندارند و تنها در جلد سوم و چهارم هست که بعد از ورود شخصیتها� واقعی داستان سمتوسوئ� تاریخی پیدا میکن�.
فارغ از اینکه قبول کنیم «خانواده تیبو» اثر روژه مارتین دوگار یکی از بهترین رمانها� قرن بیستم است یا اینکه بخواهیم به سادگی آن را به واسطه استانداردهای جدید ادبیات مدرن نادیده بگیریم باید اذهان داشته باشیم همواره دو شیوه داستاننویس� وجود داشته است: یکی شیوه کسانی که میخواهن� تصویر جهان را به صورتی که هست نقش کنند و دیگری شیوه کسانی که میخواهن� جهان خود را، جهان شخصی و منحصربهفرد� را که در آن به سر میبرن� یا با آن در کشمکشاند� در برابر جهان بیرونی قرار دهند، دو تن از نویسندگان روس پیشرو و استاد این دو شیوهان�: یکی تالستوی و دیگری داستایفسکی.
چندین ماه پیش در ریویو جلد اول «خانواده تیبو» که نوشته بودم اشاره کردم که «روژه مارتین دوگار» خود را پیروی تالستوی میدان� و با خطابها� که در هنگام گرفتن جایزه نوبل ایراد میکن� نسبت به همین موضوع تأکید میورز�. در خطابه دوگار میگوی�: «رماننوی� واقعی کسی است که میخواه� همواره در شناخت انسان پیشتر برود و در هر یک از شخصیتهایی که میآفرین� زندگی فردی را آشکار کند، یعنی نشان دهد که چگونه هر موجود انسانی نمونها� است که هرگز تکرار نخواهد شد. به گمان من، اگر اثر رماننوی� بخت جاودانگی داشته باشد به یمن کمیت و کیفیت زندگیها� منحصربهفرد� است که توانسته است به صحنه بیاورد. ولی این به تنهایی کافی نیست. رماننوی� باید زندگی کلی را نیز حس کند، باید اثرش نشاندهند� جهانبین� خاص او باشد. اینجا نیز تالستوی استاد همه رماننویسا� است. هر یک از آفریدهها� او همواره بیش و کم در اندیشه هستی و ماوراءهستی است، و شرح زندگانی هر کدام از این موجودات بیش از آنکه تحقیقی درباره انسان باشد پرسش اضطرابآمیز� است درباره معنای زندگی.»
امروزه میتوا� گفت تنها نویسندها� که در حد و اندازه تالستوی داستان میگوی� و از پیرنگها� یکسانی استفاده میکن� فقط «روژه مارتین دوگار» است. با توجه به «مرگ ایوان ایلیچ» که تنها اثری هست که از تالستوی خواندها� میتوان� نتیجه بگیرم که تالستوی و دوگار هردو به انسانه� علاقه دارند و هردو قابلیت آن را دارند که انسانه� را با همان ضعفه� و تیرگیها� جسمانی و روحی ترسیم کنند، کاری که یا امروز کسی نمیتوان� انجام دهد، یا انجام آن توسطی قانونی نانوشته منسوخ شده است. البته باید بگویم که کتاب «مرگ پدر» دوگار، «مرگ ایوان ایلیچ» را له میکند�.
فلوبر در خطابها� میگوی�: «شاهکارها مانند حیوانات تنومندند. ظاهر آرامی دارند.» فلوبر به زبان کوچه و بازاری بهشد� حق میگفته� است، «خانواده تیبو به ظاهر بسیار آرام است ولی کافی است آن را آغاز کنید، مانند شیری میغر� و پاچهتا� را چنان میگیر� که باید قید پایتا� را بزنید! ساده بخوانید ولی ساده ننگرید.
نخستین نکتها� که در خواندن خانواده تیبو باید به آن توجه داشته باشید، بیاعتنای� دوگار به عنصر هیجان به عنوان یکی از روشها� هنر و داستانگویی� است، دوگار با تلاشی صبورانه «خانواده تیبو»ئی دو هزار و سیصد صفحها� را در گوشها� از انزوا از کار در آورد. از همچین روایت صادقانه و بیتهور� نباید انتظار تعلیق و ضربآهنگ هیجانی داشت. دوگار از آن جمله انسانهای� بود که آثار خود را همچون فرزندان خود دوست داشت و پیوسته دغدغه زمان کافی داشتن برای نوشتن داشت، که شاید در نهایت همین نگرانیه� و دغدغهه� بود که از وی انسانی غیراجتماعی ساخته بودند، انسانی که کار خود را با ساختار زندگی خود یکی میدانست� در همچین صورتی است که زمان دیگر صرفاً ظرفی برای انجام گرفتن کار نیست، بلکه به خودکاری بدل میشو� که هرگونه انحراف آن را به خطر میافکن�.
دوگار از جمله معدود نویسندگانی هست که هیچکس حتی شماره تلفن او را نمیدانست� آلبر کامو همواره انکار میکر� که هنرمند متواضع وجود داشته باشد، با شناخت دوگار، کامو، نظر خود را تغییر داد.
عبارتی هست که میگوی�: «هنر قانونی دارد که میگوی� هر هنرآفرینی در زیر بار آشکارترین فضایل خود فرسوده میشو�.» دوگار هیچگاه در برابر وسوسه هرزگویی تسلیم نمیشود� وسوسها� که بسیاری از رمانها� معاصر را به اندازه کتابها� زرد ملالآو� ساخته است�. او هیچوقت به قصد خودشیرینی بیبندوباریها� یکنواخت را وصف نمیکن�.دوگار صرفاً صداقت دارد، او میدان� رابطه جنسی چه تاثیری بر اخلاقیات آدمیان دارد و آنچه هست را واضح میگوی�. شاید دوگار علاقه زیادی به مکتب و عناصر سمبولیسم نداشته است، حتی امکان دارد او استفاده از آن را برای روایت خود ضروری نمیدانست� باشد، به هر شکل دوری از ظاهرآرایی و جلوهفروش� و رکگوی� و صداقت از ویژگیها� بارز قلم دوگار هستند. هیچ راهی برای نشان دادن تحقیرشدگی بهتر از سکوت وجود ندارد، شخصیتها� خانواده تیبو سکوت کردن را خوب بلدند، تحقیرشدگی که هیچکس در توصیف عینی آن به اندازه دوگار موفق نیست، البته مگر داستایفسکی که سطح دیگری از ادبیات است و من فعلا به خود اجازه صحبت راجع به او را نمیده�. دوگار همچنین میتوان� حالات پیدرپ� روحی را وصف کند که از خود هستی وسیلها� برای خودنمایی میسازند� او نیازی ندارد که از کسی چیزی فرار گیرد. او جز آنکه به ما درس بدهد، آن هم درسها� ماندنی، چیز دیگری نیست که به ما نداده باشد�.
شخصیتها� اصلی «خانواده تیبو»، ژاک و آنتوان هر دو به نوعی دچار تحول میشوند� تغییری که از سوی ژاک هرچند پیشبینیپذی� است ولی همانقد� منطقی جلوه میکن� که تغییر و تحولات روحی آنتوان جلوه میکند� آنتوان در کتاب اول انسانی است که زمین تا آسمان با آدم کتاب آخر فرقه� دارد. به عبارتی شخصیتها� دوگار یا به صورت منطقی خطی و تخت هستند، یا به صورت منطقی تغییرپذیر. رذایل و فضایل اخلاقی از شخصیتها� داستانی انسانها� زنده میسازند� در واقع همین تناقضه� هستند که ارزشها� معیارها و استانداردهای انسانیت را شکل میدهن�. در هنر و ادبیات اگر معجزها� وجود داشته باشد همین قدرت شخصیتپرداز� تولستوی و دوگار هست.
در دو کتاب اول خانواده تیبو، دوگار بیشتر روی افراد تمرکز میگذار� و موضوعات که بررسی میشو� عمدتاً شامل بحرانها� اخلاقی و دینی هستند، بحرانها� دینی که میتوانی� اسم آن را جدال شک و ایمان بگذاریم، لحظات چند از بهترینها� کتاب دوم را تشکیل میدهند� کتاب اول نیز بهترین لحظات انسانی مجموعه را دارد. در کتاب سوم و در ادامه چهارم، وقایع تاریخی پا در روایت دوگار میگذارن� و آن را سرتاپا و ذرهذر� دگرگون میسازن�. براساس نظر شخصی خودم در جایگاه نخست کتاب اول مجموعه را با اختلاف بهترین میدانم� سپس کتاب چهارم که موخره عالی داستان است را قرار میدهم� و در مراتب بعدی کتاب دوم و سوم را به ترتیب دوست میدار�. کتاب سوم پرمحتواترین و سنگینتری� کتاب مجموعه است، کتاب چهارم نیز به گونها� حکم ادامها� مستقیم و بدون پرش زمانی برای کتاب سوم است و آنچنان تفاوتی با آن مگر بخش پایانی ندارد. در نهایت کتاب خانواده تیبو که با آنتوان شروع شده بود با آنتوان نیز پایان یافت. آنتوانی که الگوی بیچونوچرا� زندگی من هست، آنتوانی که تا میتوانس� درس زندگی داد.
کارنامه کتاب: رمان بلند «خانواده تیبو» تا به اینجای کار بهترین رمانی هست که من به عمرم خواندهام� آن را بیانداز� دوست دارم و بدون شک پنج ستاره را برای برایش در نظر گرفتهام� امسال فرانسویه� و روسه� وجودم را تکهپار� کردهاند� از آن سمت مرشد و مارگریتا باعث فوران احساساتم شد، از سمتی دیگر «خانواده تیبو»، چندی دیگر هم میخواه� به سراغ بینوایا� بروم، امیدوارم بازم ردهبند� برترینهای� در همین امسال تغییر کند. تغییر در همچین مسائلی را با آغوشی باز پذیرا هستم.
سه کتاب برترم تا شهریور ماه ۱۴۰۲ ۱. «خانواده تیبو» روژه مارتین دوگار ۲. «مرشد و مارگریتا» میخائیل بولگاکف ۳. «باباگوریو» اونوره دو بالزاک...more