فؤاد's Reviews > شهرهای نامرئی
شهرهای نامرئی
by

من و شيراز
خوب يادم است كه وقتى چهارده پانزده ساله بودم، در خيالاتم شيراز را شهرى تصور مى كردم با ساختمان هاى قديمى، با ايوان هاى كاشيكارى شده، و مخصوصاً با درخت هايى در هر خيابان كه در بهار گلبرگ هايشان با هر باد مى ريزد ميان خيابان و فرش راه عابران مى شود (بعدها اين صحنه را در باغ هاى بادام قزوين تجربه كردم). تصورى كه فكر مى كنم غربى ها تا پنجاه سال پيش از شرق داشتند.
و خوب يادم است كه وقتى در همان سال ها به شيراز سفر كردم، چقدر سرخورده شدم از خيابان هاى معمولى، با ساختمان هاى معمولى، با درخت هاى معمولى. اين جا چراغ راهنماست كه هزارتايش را در هر شهرى ديده ام، اين جا ديوارها را پر كرده اند از پوسترهاى انتخاباتى همان طور كه در شهر خودمان هم مى كنند، اين جا شهردارى ميدان را حصار فلزى كشيده و كارهاى ساختمانى مى كند، با ماسه و سيمان و ماشين هاى ساختمان، انگار نه انگار كه اين خيابان و اين ميدان و اين شهر هفتصد سال قبل در كنار شاه شجاع و سعد بن ابوبكر زنگى و ساقى سيمين بر، موضوع غزل هاى حافظ و سعدى بوده.
آن زمان با خودم فكر كردم: ببين چطور مدرن سازى دست و پا شكسته شرقى، مانند آن زاغ و كبك معروف، هر چه شرقى بوده را از دست داده و در مقابل حتى شبيه به غرب هم نشده. و نوستالژى سال هاى دوردست به جانم افتاد، و تا مدت ها رهايم نكرد. فكر مى كردم مشكل از مدرن سازى است، وگرنه شيراز ماقبل مدرن سازى حتماً شهرى از جنس رؤيا و اثير بوده. و از يك تصور اشتباه به يك تصور اشتباه ديگر افتادم.
لازم بود مدت ها بگذرد و راجع به شكل و شمايل سال هاى دوردست ايران كمى بخوانم تا متوجه شوم يك شهر همان احساسى نيست كه از شنيدن نامش به ما دست مى دهد. يك شهر آن ايده اى نيست كه با حذف آجرها و آسفالت ها و كيسه هاى سيمان شهردارى و چراغ هاى راهنما، باقى مى ماند. اين ايده، اين احساس، جايش در ذهن ماست، به شهر معنى مى دهد، اما شهر اين معنى نيست. اشتباه است اگر فكر كنيم زمانى در قديم بوده كه شهر فقط و فقط از جنس ايده و رؤيا بوده، بدون هيچ پوستر انتخاباتى اى، يا چراغ راهنمايى، يا ماشين هاى ساختمانى اى. شهر يك كل نيست، شهر هيچ چيز نيست، تنها چيزى كه وجود دارد خانه ها و خيابان ها و آدم ها هستند.

كمى هم راجع به كتاب
كتاب بى نظير است. مثل يك رؤياى مكتوب است. ماركوپولو در قصر قوبلاى خان در چين، ماجراى شهرهاى غريبى كه ديده است را بازگو مى كند. كتاب مجموعه ايست از اين گزارش هاى كوتاه راجع به شهرهاى مختلف. هر شهر يك ايده جادويى يا فلسفى-مانند دارد، گاهى راجع به معمارى شهر، گاهى راجع به رسوم شهر، و... ايده هايى كه هم آدم را به فكر مى برد، و هم به ذوق مى آورد.
نقاشى بيشتر شهرهاى كتاب روى اينترنت هست. سر هر شهر فورى مى رفتم سرچ مى كردم و نقاشى ها را تماشا مى كردم و اين لذت كتاب را مضاعف مى كرد. این وسط یک نقاش خوب هم کشف کردم، به اسم ژرار ترینیاک*، که دو تا از نقاشی هایش را بالا گذاشتم.
* Gerard Trignac
by


من و شيراز
خوب يادم است كه وقتى چهارده پانزده ساله بودم، در خيالاتم شيراز را شهرى تصور مى كردم با ساختمان هاى قديمى، با ايوان هاى كاشيكارى شده، و مخصوصاً با درخت هايى در هر خيابان كه در بهار گلبرگ هايشان با هر باد مى ريزد ميان خيابان و فرش راه عابران مى شود (بعدها اين صحنه را در باغ هاى بادام قزوين تجربه كردم). تصورى كه فكر مى كنم غربى ها تا پنجاه سال پيش از شرق داشتند.
و خوب يادم است كه وقتى در همان سال ها به شيراز سفر كردم، چقدر سرخورده شدم از خيابان هاى معمولى، با ساختمان هاى معمولى، با درخت هاى معمولى. اين جا چراغ راهنماست كه هزارتايش را در هر شهرى ديده ام، اين جا ديوارها را پر كرده اند از پوسترهاى انتخاباتى همان طور كه در شهر خودمان هم مى كنند، اين جا شهردارى ميدان را حصار فلزى كشيده و كارهاى ساختمانى مى كند، با ماسه و سيمان و ماشين هاى ساختمان، انگار نه انگار كه اين خيابان و اين ميدان و اين شهر هفتصد سال قبل در كنار شاه شجاع و سعد بن ابوبكر زنگى و ساقى سيمين بر، موضوع غزل هاى حافظ و سعدى بوده.
آن زمان با خودم فكر كردم: ببين چطور مدرن سازى دست و پا شكسته شرقى، مانند آن زاغ و كبك معروف، هر چه شرقى بوده را از دست داده و در مقابل حتى شبيه به غرب هم نشده. و نوستالژى سال هاى دوردست به جانم افتاد، و تا مدت ها رهايم نكرد. فكر مى كردم مشكل از مدرن سازى است، وگرنه شيراز ماقبل مدرن سازى حتماً شهرى از جنس رؤيا و اثير بوده. و از يك تصور اشتباه به يك تصور اشتباه ديگر افتادم.
لازم بود مدت ها بگذرد و راجع به شكل و شمايل سال هاى دوردست ايران كمى بخوانم تا متوجه شوم يك شهر همان احساسى نيست كه از شنيدن نامش به ما دست مى دهد. يك شهر آن ايده اى نيست كه با حذف آجرها و آسفالت ها و كيسه هاى سيمان شهردارى و چراغ هاى راهنما، باقى مى ماند. اين ايده، اين احساس، جايش در ذهن ماست، به شهر معنى مى دهد، اما شهر اين معنى نيست. اشتباه است اگر فكر كنيم زمانى در قديم بوده كه شهر فقط و فقط از جنس ايده و رؤيا بوده، بدون هيچ پوستر انتخاباتى اى، يا چراغ راهنمايى، يا ماشين هاى ساختمانى اى. شهر يك كل نيست، شهر هيچ چيز نيست، تنها چيزى كه وجود دارد خانه ها و خيابان ها و آدم ها هستند.

كمى هم راجع به كتاب
كتاب بى نظير است. مثل يك رؤياى مكتوب است. ماركوپولو در قصر قوبلاى خان در چين، ماجراى شهرهاى غريبى كه ديده است را بازگو مى كند. كتاب مجموعه ايست از اين گزارش هاى كوتاه راجع به شهرهاى مختلف. هر شهر يك ايده جادويى يا فلسفى-مانند دارد، گاهى راجع به معمارى شهر، گاهى راجع به رسوم شهر، و... ايده هايى كه هم آدم را به فكر مى برد، و هم به ذوق مى آورد.
نقاشى بيشتر شهرهاى كتاب روى اينترنت هست. سر هر شهر فورى مى رفتم سرچ مى كردم و نقاشى ها را تماشا مى كردم و اين لذت كتاب را مضاعف مى كرد. این وسط یک نقاش خوب هم کشف کردم، به اسم ژرار ترینیاک*، که دو تا از نقاشی هایش را بالا گذاشتم.
* Gerard Trignac
Sign into ŷ to see if any of your friends have read
شهرهای نامرئی.
Sign In »
Reading Progress
January 29, 2018
–
Started Reading
January 29, 2018
– Shelved
January 29, 2018
– Shelved as:
داستان-خارجی
February 1, 2018
–
45.45%
"
اوکتاویا
اوکتاویا پرتگاهی است در وسط دو کوه بسیار نوک تیز، و شهر بر فراز آن معلق است و با کابلهای کلفت و زنجیر و نردبانهای موقت از هر طرف به ستیغ دو کوه وصل شده است. آنجا باید روی الوارهای چوبی راه رفت و مواظب بود که پاها در سوراخی فرو نروند. آن زیر تا صدها و صدها متر چیزی نیست: گاه که ابر می گذرد از پشت آن ته دره را می توان دید."
page
80

اوکتاویا
اوکتاویا پرتگاهی است در وسط دو کوه بسیار نوک تیز، و شهر بر فراز آن معلق است و با کابلهای کلفت و زنجیر و نردبانهای موقت از هر طرف به ستیغ دو کوه وصل شده است. آنجا باید روی الوارهای چوبی راه رفت و مواظب بود که پاها در سوراخی فرو نروند. آن زیر تا صدها و صدها متر چیزی نیست: گاه که ابر می گذرد از پشت آن ته دره را می توان دید."
February, 2018
–
Finished Reading
Comments Showing 1-11 of 11 (11 new)
date
newest »

من قبلا شیراز را ندیده بودم ولی توی این چند سالهای پیش که دیدمش خیلی دوستش داشتم...یک جور لطف و گرمای خاصی داشت این شهر که دلم میخواست برگردم و بروم آنجا زندگی بکنم....تصورتان را ولی در مورد آنچه که در ذهن داریم و آنچه که واقعیت دارد را میپذیرم و به نظرم این مسئله در مورد شهرهای امروزی کمتر صدق میکند...شما اگر عکس ونکور را ببینید مثلا و بعد بیایید اینجا شکل همان عکسش هست و به نظرم این در مورد شهرهای قدیمی و با تمدن زیبا و سنتی آن زمان صدق میکند که دیگر اصلا وجود ندارد با تاسف

"It's not he who adorns, but he who adores that makes a divinity ..."
:D




من هم یه مدت مجذوب آسیای مرکزی بودم. آواتارهام ته موندۀ همون علاقه است.