Daniel T's Reviews > تنگسیر
تنگسیر
by
by

در سرای بازار مردی آراسته با لباسی سفید ایستاده که از شانه وی، کمربند گلولها� به مانند معشوقها� تا پهلوی او، مرد قوی هیکل را به آغوش کشیده است.
دنیای جای عجیبی است، سال های سال جان بکنی کارگری کنی، پول و پلها� جمع کنی تا برای همسر و فرزندانت آیندها� دست و پا کنی و ناگاه، بی همه چیزانی آن چس مثقال را از چنگت درآورده و زحمات سالیانه تو را، عرق تنت را به راحتی از گلوی خود به پایین میسرانن�.
محکم قدم برداشته و به سوی دکان مشخصی روانه میشود� وارد میشود و تقاضای پول خود را میکند� مرد با ترشرویی پاسخ وی را میدهد� محمد دستان خود را بر روی تفنگ سفت میکن� و به چابکی آن را به زیر بغل مرد میچسبان� و خون مانند چشمها� آب زلال که راهی برای بیرون زدن از دل زمین پیدا کرده، روی زمین روان میشو�. با چشمانی خشمگین به سوی اهداف بعدی خود حرکت میکن� ...
ظلم هم حدی دارد دگر، مگر نه ؟ وقتی حکومت در دستان بیلیاقتا� و استبدادگران باشد که پشیزی به مردم اهمیت ندهد، کشوری که راهزنانش در در جامه روحانیت و کاسبان دست در جیب مردمان ساده دلی چون محمد میکنن� و به سادگی زحمات تمام عمر وی را میبلعند، چاره ای جز دست به کار شدن و انتقام گرفتن مگر میماند�
زایر محمد تنگسیری داستانی واقعی از شیر مردی است که در پی ناعدالتی هایی که بر وی توسط مرد شده بود و سال ها با خواهش و تمنا نتوانست به حق خود برسد تا در نتیجه مجبور شد تا در پی این عمل خون به پا کند، توسط صادق چوبک به ظرافت و قلمی شیوا و جذاب نگاشته شده است.
زایر محمد جنگجوی نترس و چابکی که در کنار رئیسعلی دلواری در مقابل انگلیسی ها مقاومت کرده بود و چندی از این متجاوزان به وطن را به هلاکت رسانده بود.
چوبک در کنار داستانی جذاب، همزمان اعتراض هایی نیز به حکوما وارد کرده و با زبانی شیرین و قلمی قدرتمند ما را به گوشه و کنار تنگسیر و دواس میبر�.
در خصوص توانا بودن نویسنده هر چی نوشته شود کم است، با توجه به حجم کم کتاب ، چوبک به ظرافت از سنت ها و فرهنگ مردمام، همچنین پوشش و باور های مردم سخن به میان آورده و خواننده را در میان مردمان جنوب از این پستو به پستویی دیگر و کوچه به کوچه میچرخان�.
تنگسیر رمانی است قهرمانانه، قهرمانی که بین مرگ و زندگی، راه مرگ را برمیگزیند� راهی که ممکن است آخرین روز های زندگی او را به ارمغان بیاورد، و با آگاهی بر تمام این مسائل، وی علیه ظلم ایستادگی میکند� در قبال ناحقی و جفا سکوت نمیکند� حتی اگر منجر به مرگ پایان او شود، نام زایر محمد را بعد از آن ماجرا شیر محمد میخوانن� و دیگر کسی حداقل تا مدت ها جرات نکرد حق دیگران را پایمال کند.
از نوشته ها و واپسین روز های صادق چوبک میتوا� وطن پرستی و میل شدید آن به وطن را متوجه شد، اما روزگار پست تر از آن بود که او را در آغوش مادرمان ایران به کام مرگ فرا بخواند.
صادق چوبک ۱۳ تیر ۱۳۷۷ شمسی در شهر بروکلی آمریکا درگذشت.
«منیرو روانیپور� در سوگ او مینویس� :« در شهر سیاتل آمریکا، یک نوع ماهی غریبی هست به نام سالمن که اندک زمانی بعد از تولد، به اقیانوس برمیگرد� تا همان جا که بدنیا آمده بود، بمیرد. حالا میتوان� بگویم که صادق چوبک در آخرین لحظات زندگی، چطور با بهت و حیرت نگاه کرده و پیش از این که خورشید زادگاهش را ببیند، از نفس افتاده. به یاد جمله� آخر او میافتم� در ثانیه های آخر زندگیا�:
«تو فکر میکن� من اینجا میمیرم� این جا توی غربت ...؟»
حالا صادق چوبک هم نیست، او میگف�: «وقتی به مرگ فکر میکن� خوابم نمیبر�. هرشب منتظرم که صبح شود و خورشید را دوباره ببینم. صدای قدسی (همسر صادق چوبک) را دوباره بشنوم. گاهی با خودم حرف میزنم� یعنی من اینجا میمیرم� ماهی سالمن نمیخواه� در اقیانوس بمیرد. رودخانه� خودش را میخواهد� زادگاه خودش را. اما دلم میخواه� قبل از مرگ، یک بار هم که شده، توی آن گرما و شرجی بوشهر، تکیه بدم به نخلی و یک کاسه� آب خنک بخورم ... دختر هر وقت رفتی ولایت، هرجا نشستی، یاد من کن ... یاد من باش.» و بعد بیتی از فایز را میخوان�:
اگر شاهی بمیرد از وطن دور
بهخوار� میبرند� سر گور
راستی چرا چوبک وصیت کرد که جسدش را بسوزانند و خاکسترش را به آب دهند. من میدان�. او نمیخواس� مردها� در غربتی که او را پیش از مرگ کشته بود، به خاک سپرده شود. اقیانوس های جهان با هم مرتبط هستند. شاید اندیشیده بود که آب، ذرها� از خاکسترش را به سواحل خلیج فارس میرسان� تا آخرین بوسه� او بر خاک وطنش باشد.
دنیای جای عجیبی است، سال های سال جان بکنی کارگری کنی، پول و پلها� جمع کنی تا برای همسر و فرزندانت آیندها� دست و پا کنی و ناگاه، بی همه چیزانی آن چس مثقال را از چنگت درآورده و زحمات سالیانه تو را، عرق تنت را به راحتی از گلوی خود به پایین میسرانن�.
محکم قدم برداشته و به سوی دکان مشخصی روانه میشود� وارد میشود و تقاضای پول خود را میکند� مرد با ترشرویی پاسخ وی را میدهد� محمد دستان خود را بر روی تفنگ سفت میکن� و به چابکی آن را به زیر بغل مرد میچسبان� و خون مانند چشمها� آب زلال که راهی برای بیرون زدن از دل زمین پیدا کرده، روی زمین روان میشو�. با چشمانی خشمگین به سوی اهداف بعدی خود حرکت میکن� ...
ظلم هم حدی دارد دگر، مگر نه ؟ وقتی حکومت در دستان بیلیاقتا� و استبدادگران باشد که پشیزی به مردم اهمیت ندهد، کشوری که راهزنانش در در جامه روحانیت و کاسبان دست در جیب مردمان ساده دلی چون محمد میکنن� و به سادگی زحمات تمام عمر وی را میبلعند، چاره ای جز دست به کار شدن و انتقام گرفتن مگر میماند�
زایر محمد تنگسیری داستانی واقعی از شیر مردی است که در پی ناعدالتی هایی که بر وی توسط مرد شده بود و سال ها با خواهش و تمنا نتوانست به حق خود برسد تا در نتیجه مجبور شد تا در پی این عمل خون به پا کند، توسط صادق چوبک به ظرافت و قلمی شیوا و جذاب نگاشته شده است.
زایر محمد جنگجوی نترس و چابکی که در کنار رئیسعلی دلواری در مقابل انگلیسی ها مقاومت کرده بود و چندی از این متجاوزان به وطن را به هلاکت رسانده بود.
چوبک در کنار داستانی جذاب، همزمان اعتراض هایی نیز به حکوما وارد کرده و با زبانی شیرین و قلمی قدرتمند ما را به گوشه و کنار تنگسیر و دواس میبر�.
در خصوص توانا بودن نویسنده هر چی نوشته شود کم است، با توجه به حجم کم کتاب ، چوبک به ظرافت از سنت ها و فرهنگ مردمام، همچنین پوشش و باور های مردم سخن به میان آورده و خواننده را در میان مردمان جنوب از این پستو به پستویی دیگر و کوچه به کوچه میچرخان�.
تنگسیر رمانی است قهرمانانه، قهرمانی که بین مرگ و زندگی، راه مرگ را برمیگزیند� راهی که ممکن است آخرین روز های زندگی او را به ارمغان بیاورد، و با آگاهی بر تمام این مسائل، وی علیه ظلم ایستادگی میکند� در قبال ناحقی و جفا سکوت نمیکند� حتی اگر منجر به مرگ پایان او شود، نام زایر محمد را بعد از آن ماجرا شیر محمد میخوانن� و دیگر کسی حداقل تا مدت ها جرات نکرد حق دیگران را پایمال کند.
از نوشته ها و واپسین روز های صادق چوبک میتوا� وطن پرستی و میل شدید آن به وطن را متوجه شد، اما روزگار پست تر از آن بود که او را در آغوش مادرمان ایران به کام مرگ فرا بخواند.
صادق چوبک ۱۳ تیر ۱۳۷۷ شمسی در شهر بروکلی آمریکا درگذشت.
«منیرو روانیپور� در سوگ او مینویس� :« در شهر سیاتل آمریکا، یک نوع ماهی غریبی هست به نام سالمن که اندک زمانی بعد از تولد، به اقیانوس برمیگرد� تا همان جا که بدنیا آمده بود، بمیرد. حالا میتوان� بگویم که صادق چوبک در آخرین لحظات زندگی، چطور با بهت و حیرت نگاه کرده و پیش از این که خورشید زادگاهش را ببیند، از نفس افتاده. به یاد جمله� آخر او میافتم� در ثانیه های آخر زندگیا�:
«تو فکر میکن� من اینجا میمیرم� این جا توی غربت ...؟»
حالا صادق چوبک هم نیست، او میگف�: «وقتی به مرگ فکر میکن� خوابم نمیبر�. هرشب منتظرم که صبح شود و خورشید را دوباره ببینم. صدای قدسی (همسر صادق چوبک) را دوباره بشنوم. گاهی با خودم حرف میزنم� یعنی من اینجا میمیرم� ماهی سالمن نمیخواه� در اقیانوس بمیرد. رودخانه� خودش را میخواهد� زادگاه خودش را. اما دلم میخواه� قبل از مرگ، یک بار هم که شده، توی آن گرما و شرجی بوشهر، تکیه بدم به نخلی و یک کاسه� آب خنک بخورم ... دختر هر وقت رفتی ولایت، هرجا نشستی، یاد من کن ... یاد من باش.» و بعد بیتی از فایز را میخوان�:
اگر شاهی بمیرد از وطن دور
بهخوار� میبرند� سر گور
راستی چرا چوبک وصیت کرد که جسدش را بسوزانند و خاکسترش را به آب دهند. من میدان�. او نمیخواس� مردها� در غربتی که او را پیش از مرگ کشته بود، به خاک سپرده شود. اقیانوس های جهان با هم مرتبط هستند. شاید اندیشیده بود که آب، ذرها� از خاکسترش را به سواحل خلیج فارس میرسان� تا آخرین بوسه� او بر خاک وطنش باشد.
Sign into ŷ to see if any of your friends have read
تنگسیر.
Sign In »
Reading Progress
October 9, 2024
–
Started Reading
October 9, 2024
– Shelved
October 14, 2024
–
Finished Reading
Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)
date
newest »


مرسی�( ꈍᴗꈍ)�"
مرسی که خوندی، چون داستان واقعی بود همراه با اشاره به واقعه گفتم
مرسی�( ꈍᴗꈍ)�