گاهی اوقات آنچنان تحت تاثیر بعضی آثار ادبی قرار میگیر� که دچار نوعی فلج تحلیلی میشم� اینجاست که غنای ادبیات باعث میش� واقعیت زندگی کمبضاع� جلوه کنگاهی اوقات آنچنان تحت تاثیر بعضی آثار ادبی قرار میگیر� که دچار نوعی فلج تحلیلی میشم� اینجاست که غنای ادبیات باعث میش� واقعیت زندگی کمبضاع� جلوه کنه. ویکتور هوگو بعد از شکسپیر، در میان نویسندگان غربی کسی است که بیشترین پژوهشها� ادبی، تحلیلها� زبانشناسانه� پیشگفتارها و حاشیهنویسیها� نقادانه، زندگینامهها� ترجمهه� و اقتباسه� از آثارش را در کره زمین دارا است. اغراق نیست اگه بنویسم، ویکتور هوگو یکی از غنیتری� و پرماجراتری� زندگیها� زمانه نصیبا� شده، از زندگی عاشقانه بزرگوار بگیر تا مقام بزرگی که در خلق کلام و ادبیات و حتی شرکت در سیاست داشته، ماجراجوییایس� بس عظیم که ضربآهنگ جنونآمی� آن کل سده� نوزدهم را در برگرفته است. برویم سراغ اصل مطلب، بینوایا� که بدون ذرها� تردید یکی از بلندپروازانهتری� آفرینشها� ادبی سده نوزدهم است، در حالی نوشته شد که ویکتور هوگو آن را نه یک رمان پرماجرا بلکه رسالها� دینی میدانست� لازم به ذکر است که ویکتور هوگو و بینوایا� در زمانی به وجود آمدن که میدان دست اساطیر سترگ خداکشی نظیر ملویل، بالزاک، تولستوی و استاد دیکنز بود.
شخصیت اصلی بینوایا� نه اسقف است، نه ژان والژان، نه فانتین، نه ماریوس، نه کوزت، نه گاوروش و نه هیچکدام از شخصیتها� متعدد بینوایان� بلکه کسی است که سرگذشت تمام آنان را شرح میده� و آنه� را به وجود آورده است، راوی مورد نظر حضوری پایدار و خردکننده دارد، هر جایی لازم بداند روایت را قطع میکن� و اظهار نظر میکند� همواره تلاش میکن� به صورت اول شخص ظاهر شود و به ما بقبولاند که خود ویکتور هوگوست. به عبارتی دروغ شکوهمند بینوایا� کاملاً ساخته و پرداخته ذهن اوست، همچین دروغ بزرگی فقط به واسطه هنر و قریحه سازنده آن است که شکلی از واقعیت به خود گرفته است و نه به علتی که اقتباسی از حقیقت است. از دیگر خصوصیات راوی میتوانی� به دانای مطلق بودن او اشاره کنیم، او تمام آنچه که در بینوایا� اتفاق افتاده و قرار هست اتفاق بیفتد را میدان� و نیاز میدان� هر چه میدان� را بیان کند و در همین گیرودار دچار نوعی خودشیفتگی ذاتی است، او نمیتوان� از اینکه خود را ابراز کند عقبنشین� کند، از تیکه انداختن به مخاطب نیز ابایی ندارد، در واقع او اول شخص است چرا که میخواه� خودنمایی کند نه اینکه با تواضع داستان را برای ما تعریف کند، تناقض موضوع دقیقاً آنجاست که راوی با اینکه دانای مطلق است گاهی اوقات خود را به نفهمی و حماقت میزند� و در دادن اطلاعات خساست میورزد� سوال مهمی که پیش میآی� همین است که چرا همچین کاری میکند� اول اینکه او دنبال جلب اعتماد خواننده� است، میخواه� بگوید بعضی مسائل را حتی من نمیدانم� پس باور کنید آنچ� میدان� راست و حقیقت است؛ دوم اینکه او میخواه� این نادانستهه� را پیش خود نگه دارد که در زمان مناسب پدر ما را در بیاورد و از همین رازها برای خلق تعلیق و نابودی جهانبین� خوشبینانهما� استفاده کند و در کلامی نفسما� را بند بیاورد. هوگو عمدتاً نویسندها� بود که در بازنگریه� به اصل مطلب خود اضافه میکر� و همین بینوایا� را از سرگذشت زندانی سابق ژان والژان که به یمن خوشدل� یک اسقف به راه نیک هدایت میشو� و به وسیله نوعی شهادت مدنی در سلسلهمدار� اخلاقی به مرتبها� غیرقابل تصور و دستنیافتن� میرس� به یک جنگل بیح� و مرز تبدیل کرده است که ما آن را امروزه به نام بینوایا� اثر، ویکتور هوگو، میشناسی�. به روایتی همین رویدادهای آشفته که از هرج و مرج نیرو میگیرند� همه� این وفور شرح و تفسیرها، سادهدلیه� و سوز و گدازهای مبالغهآمی� است که به این اثر ماهیتی سیلابگون� دادهان� بینوایا� را به یکی از بهیادماندنیتری� داستانها� تاریخ ادبیات تبدیل میکن� و در کنار برادران کارامازوفها� دن کیشوته� و جنگ و صلحه� قرار میده�.
میخواه� نکته حیاتی و مهم را بگویم که به نظرم همه باید دیر یا زود به همچین نتیجها� برسند، هر رمان یک دنیای قراردادی است، که خواننده باید قواعدش را بپذیرد تا داستان پیش برود. عموماً هیچ بخشی از بینوایا� واقعگرایان� نیست، کافی هست اندکی به داستانی که خواندید فکر کنید، بعضی خطابهها� طولانی بینوایا� برایتا� منطقیاند� سخنرانی بیپایا� ژان والژان برای جوجه� جیببر� در پاریس که میخواس� کیف پولش را بدزدد منطقی است؟ چرا هیچکس خطابهه� را قطع نمیکند� چرا کسی نمیگوی� خفه� شو و صحنه را ترک کند؟ بینوایا� مشخصاً صحنها� تئاتری است که در آن شخصیته� فقط به واسطه خطابهه� و مونولوگهای� درونی (که البته آنچنانم درونی نیستند) قادر به ابراز خود هستند. در باب طولانی بودن کتاب باید عارض شد که اگر انبوه کلمات نبود، رمان بینوایا� به صلابت کنونیا� نمیرسی�. هرچند ممکن است به هنگام مطالعه� رمان، از کشدار شدن بعضی قسمته� کلافه شویم، منتها بینوایا� بدون همین رودهدرازیه� هیچوقت این درام ژرف و عمیق را به ما منتقل نمیکرد� و باعث نمیش� استنباط کنیم که با دنیایی کامل روبهر� هستیم. میخواه� به سراغ نکتها� بحثبرانگی� بروم، مادام بواری، یکی از شاخصتری� رمانها� تاریخ ادبیات (به زعم منتقدین و اهل ادب) شش سال قبل از بینوایا� منتشر شد و ما میتوانی� آن را اولین رمان بزرگ مدرن خطاب کنیم، در حالی که باید از بینوایا� به عنوان آخرین رمان بزرگ کلاسیک یاد کنیم، سرچشمه این تفاوت را باید در نقش برجسته راوی در بینوایا� که کاملاً از حد و مرزهای کلاسیک استفاده میکن� و نقش کاملاً نامرئی راوی مادام بواری جستجو کنیم که البته بحث جداگانها� میطلب� ولی به صورت اجمالی عرض میکن� که فلوبر بزرگوار در اقدامی انقلابی معصومیت راوی را کشت و به نوعی خودآگاهی یا آگاهی بر تقصیر را در روایتکنند� داستان بیدار کرد، در واقع فلوبر اولین کسی بود که متوجه شد راوی همان نویسنده داستان نیست.
بینوایا� نه به خاطر اینکه تولستوی از آن به عنوان «برترین تمام رمانها� و یکی از منابع الهام نوشتن جنگ و صلح یاد میکند� نه برای اینکه بودلر آن را ستایش میکن� در جایگاه آسمانی خود قرار نمیگیرد� بینوایا� هیچکدام اینه� نیست، و در عین حال نمیتوا� آن را توصیف و تفسیر جامعه فرانسه از ۱۸۱۵ تا ۱۸۳۳ دانست، بلکه باید گفت Les Miserables داستانی استثنایی است، آفریدهشد� با الهام از واقعیت توأمان با آرمانها� رویاها، جراحتها� روحی، دلهرهها� خورهها� ذهنی، ضایعات روانی، و صد البته شیاطین درون که همگی در درون اولین رمانتیک فرانسه ذوب شدهان�. آنچه در کتاب جنبها� واقعی دارد صحت تاریخی کاملی ندارد و به واسطه گذشت زمان نقش کمرنگی به خود گرفته است، پس باید گفت آنچ� تازگی و متعلق نبودن به هیچ زمان و مکانی را برای بینوایا� حفظ کرده است تمام چیزهایی هست که ویکتور هوگو به آن سبک بخشیده، مطابق با خیالپرداز� و تخیل خود آن را زشت یا زیبا توصیف نموده و علارغم غیرواقعی و تخیلی بودن آن حقیقتی بس ژرف را بیان میکنند� حقیقت بعضی خوابها� هراسه� یا تمناهایما� که با آنچه او در این آفرینش شکوهمند مادیت بخشید همسانی دارند. بینوایا� را میتوا� اینگون� نیز توصیف کرد: درامی که محورش یک مطرود اجتماعی است و عنوان حقیقیا� پیشرفت. در جایی از خود کتاب راوی چنین میگوی�: «کتابی که خواننده در این لحظه پیش چشم دارد، از ابتدا تا انتها، در کل و در جزییاتاش� بیتوج� به به وقفهها� استثناها و سست عنصریها� حرکت شرارت است به سوی نیکی، بیعدالت� به سوی عدالت، ناراستی به سوی راستی، شب به سوی روز، طمع به سوی وجدان، پوسیدگی به سوی زندگی، حیوانخوی� به سوی انسانیت، دوزخ به سوی بهشت، نیستی به سوی پروردگار. مبدأ: ماده، مقصد: روح. هیولا در آغاز، فرشته در پایان.»...more
بررسی کتاب مرشد و مارگاریتا: نویسنده: میخائیل بولگاکف مترجم: عباس میلانی ناشر: نشر نو گونه ادبی: رئالیسم جادویی
مرشد و مارگریتا، شاهکاری که در آسمان ادبیابررسی کتاب مرشد و مارگاریتا: نویسنده: میخائیل بولگاکف مترجم: عباس میلانی ناشر: نشر نو گونه ادبی: رئالیسم جادویی
مرشد و مارگریتا، شاهکاری که در آسمان ادبیات پرستاره روسیه به مانند خورشید میدرخش�.
ادبیات خوب، ادبیات اصیل، همواره ویرانگر، تقسیمناپذی� و عصیانگ� است، ماریو بارگاس یوسا درست میگوی�: «ادبیات خوب هستی و نیستیتا� را به چالش میکش�.» دنیایی که ادبیات ندارد، دنیای بدون تمدن است، دنیایی بدون بهره از احساسات، و ناپخته در سخن گفتن، جاهل و غریزی، خامکار در شور و عشق و تباه از همه نظر است، به معنی واقعی کلمه دنیای بدون ادبیات، کابوسی بیش نیست، دنیای تندادنه� و بردگیه� است. به نظر من ادبیاتی خوب است، که کاملاً اعتراضی باشد، تعریفتا� از زندگی خوب را به چالش بکشد، و باعث شود پرسشها� اساسی راجع به جهانی که در آن زندگی میکنی� از خود بپرسید. مرشد و مارگریتا کتابی است که بولگاکف بزرگوار، استاد ادبیات رئالیسم جادویی، دوازده سال از عمر خود را وقف آن کرد ولی متأسفانه زنده نماند که موفقیت و تاثیر کتاب خود را در اذهان عاشقان ادبیات و همه� مردمی که وقت گذاشتهان� و کتاب او را خواندهان� ببیند. وقتی برای یافتنِ تعریف کلمه� «اعتقاد» به ویکیپدیا سر میزنی� نوشته: «اعتقاد یک وضعیت ذهنی است که فرد در آن به حقانیت و وجود چیزی باور دارد. درحالی که ممکن است مدرک و دلیلی تجربی که با اطمینان کامل بر واقعی بودن آن چیز صحه بگذارد، وجود داشته یا نداشته باشد». در اینجا با همان معنای عمومی «اعتقاد» کار دارم. همانی که وقتی اسمش میآی� یاد خدا و پیغمبر و نیرویی فراتر میافتی�. شاید نه همه� انسانها� اما اکثرا به چیزی فراتر از خودشان اعتقاد دارند. یکی به بهشت و جهنم و آخرت و عیسی مسیح و امام حسین اعتقاد دارد و با فکر کردن به آنها آرامش میگیر� و وجودش در دنیا را بیهد� پیدا نمیکن� و یکی با بلعیدنِ بزرگی هستی و طبیعت زیبای اطرافش. یکی به فرمولها� ریاضیوار� پیچیده� استیون هاوکینگی و نظریه� داروین باور دارد و یکی به معنای حقیقی آفرینش خدا. این وسط، بدونش� بین مردم عادی هستند کسانی که گوشهچشم� هم به باور دیگران دارند. نهایتا اما همه با درک ثابتشدها� خود از دنیای اطرافشان� روزگار میگذرانن�. تا اینکه... . تصور کنید روزی تمام عقایدتان توسط اتفاقی غیرقابل توضیح، ماوراءالطبیعه، و در ابعاد جهنمی بهه� بریزد، سقوط کند و تعریف تازها� به خود بگیرد، چه خواهد شد اگر تمام محاسبات ایمانمحور� که در طول زندگیما� کرده� بودیم، یک روز با پاسخی غیرمنتظره و مرگآو� روبهر� شود که هیچ انتظارش را نمیکشیدیم� بولگاکف پاسخ میده� که چه اتفاقی میافت�.
کتاب مرشد و مارگریتا از یک کلان پیرن� و یک خرده� پیرن� تشکیل شده است، پیرن� اصلی کتاب متشکل از روایاتی هست که برای شخصیتها� کتاب در مسکو جریان دارد میافت�. و خرده پیرن� یا همان روایت فرعی متشکل از رویدادی هست که در بازه زمانی محاکمه مسیح در اورشلیم جریان دارد و عمدتاً درباره حاکم یهودا، به نام پونتس پیلاطس است. نکتها� که راجع به شخصیتها� انسان مرشد و مارگریتا وجود دارد حقیقتی هست که نشان میده� همه� آنه� خواه به صورت مستقیم یا غیرمستقیم از بیماری «روانگسیختگی� رنج میبرند� بیماریا� که در زمان زیستن بولگاکف به جنگ و دعوای دو نیمه وجود و شخصیتها� دوگانه اطلاق میشدهاست� معنایی که با مفهوم امروزی اسکیزوفرنی فرقه� دارد؛ بگذریم، به نوعی میتوانی� بگوییم تقریباً تمام شخصیتها� مرشد و مارگریتا شاکلها� ثابت دارند که برگرفته از خواستهه� و نیازها� درونیشا� است، که در کنار فرم سازمانی و البته اجباریا� که به واسطه جبر نظام� کمونیستی حاکم به آنه� تلقین شدهاس� قرار میگیر�. فکر میکن� تا به اینجا هدف بولگاکف از روانی کردن تمام شخصیته� را فهمیدهاید� او به واسطه نبوغ خود از همین تکنیک برای اعتراض به شرایط حاکم در زمانه استفاده میکن�. به عبارتی شخصیت شیطان در کتاب مرشد و مارگریتا شخصیت خوبی نیست، بلکه تجسم کاملی از قدرت و حتی حکومت است. او به ایوان شاعر میفهمان� که شعر او چه ارزش داشته باشد، چه ارزش نداشته باشد قابل چاپ نیست، و از همین طریق روبهر� کردن خواسته درونی ایوان با شرایط موجود و حاکم ضربه سختی به ایوان میزن� که در نهایت کار او را به تیمارستان میکشان�. تیمارستانی که برای درمان تعارض وجود او ساخته شده است. در ادامه داستان فرمول مشابها� را با اندک تغییراتی در قبال بقیه شخصیته� نیز خواهید دید. بنابر تحلیلها� متعدد، در کل کتاب دو نوع بیماری اسکیزوفرنی وجود دارد، بیمارانی که تعارض بیرونی آنه� با خواستهها� درونیشا� سازگار است، و تعارض بنیادینی با هم ندارد که شامل اکثر شخصیتها� انسان داستان به غیر از دو نفر بهخصو� که در درسته بیماران ناسازگار قرار میگیرن� میشود� حالا بیایید حدس بزنید بیماران ناسازگار داستان چه کسانی هستند؟ مرشد و مارگریتا بیمارانی که به زعم بنده اسکیزوفرنی ناسازگار دارند و خواسته درونیشا� ضد وضع موجود است و باعث فروریختن نظام عقیدتی جامعه میشو�. هرچقدر در طول روایت مرشد و مارگریتا پیش میروی� متوجه میشوی� شیطان همان حکومت آن روزهای جامعه شوروی است، حکومتی که میتوان� هرچند با فریب اکثر مردم جامعه حتی آنانی را که دارای بیماری اسکیزوفرنی سازگار هستند را مطابق با خواستهها� خود حرکت دهد، نمیتوان� با بیماران ناسازگار یا به عبارتی همان مرشدها و مارگریتاها دست به مقابله بزند و دقیقاً همینجاست که جمله افسانها� مرشد و مارگریتا سر از کار در میآورد� «دستنوشتهه� نمیسوزن�.» و درست در همینجاست که شیطان (که قبلاً راجع به اینکه نماد چیست صحبت کردیم.) اعتراف میکن� که نمیتوان� جلوی نوشتن رمان مرشد را بگیرد، یا نمیتوان� مانع عشق مارگریتا به مرشد شود.
مهارت بولگاکف در بههمبافت� و ترکیب دو نیمه داستان خود مثالزدن� است، او میدان� چه سخنانی را در لفافه بگوید، و چه حرفهای� را صریح بزند، هر عنصر خارج از عادت و عجیب و غریبی که در پیرن� مسکوی داستان میبینید� در پیرن� اورشلیم با علت و معلول توضیح داده شده است�.
بهترین روش برای پیدا کردن کتابها� جدید به نظر من کتاب خواندن بیشتر است، در همین مرشد و مارگریتا بولگاکف بارها نام آنا کارنینا، دن کیشوت، نفوس مرده، و مهمت� از همه فاوست گوته را میگف� که همگی الان در لیست خرید کتابم قرار دارند. از شقایق که پیشنهاد خوندن مرشد و مارگریتا را به من داد خیلی تشکر میکنم� یکی از بهترین همخوانیه� بود که تا حالا شرکت کردم.
راجع به ترجمه اگه بخوام صحبت کنم هیچی به غیر از ناامیدی از نشر نو و ایراد و اشکال نمیتوان� حرف بزنم، سرتاپای ترجمه پر از ایرادهای حروفچین� هست، ترجمه� عباس میلانی از کتاب مرشد و مارگریتا در ابتدا قطعاً بدون ایراد نبوده، و حتی بعد از ویراست و انواع و اقسام مطابقت با ترجمه� انگلیسی و متن روسی هنوز هم پر از ایراد است. صرفاً امیدوارم ترجمه عباس میلانی بهترین ترجمه از مرشد و مارگریتا نباشد�. به آتش برآب که اهمیتی نمیده� ولی امکان دارم برای بازخوانی به سراغ ترجمه بهمن فرزانه بروم.
در نهایت به کتاب پنج ستاره میدم� هر چه میخواست� و حتی فراتر داشت....more
«نورآور» با ساختار و هویت منحصربهفر� مستقل خود تبدیل به یکی از بهترین کتابها� مجموعه قیام سرخ میشو�.
گفتاری در باب ستایش نویسنده: پیرس براون ثابت می�«نورآور» با ساختار و هویت منحصربهفر� مستقل خود تبدیل به یکی از بهترین کتابها� مجموعه قیام سرخ میشو�.
گفتاری در باب ستایش نویسنده: پیرس براون ثابت میکن� یکی از کاربلدترینها� ادبیات گمانهز� و به ویژه علمیتخیل� در سالها� اخیر است، او در کتاب ششم مجموعه به نوعی کمال و پختگی در شخصیتپرداز� رسیده است، شخصیتها� او همگی خود را پذیرفتهان� و با اشتباهات خود کنار آمدهان� و میدانن� چگونه با نقصها� خود زندگی کنند، از سویی دیگر پیرس براون در اکشننویس� و توصیف صحنهها� نبرد بهترین است، هیچک� به مانند پیرس براون بلد نیست صحنهها� اکشن را اینگونه دراماتیک و نفسگی� بنویسد، تنشی که با میدانها� مبارزه یا چگونه عرض کنم قتلگاهها� پیرس براون حس کردم را در هیچ اثر متنی یا تصویری دیگری ندیدم.
کلاس درس پیرس براون در خلق کشمکش: براون میدان� که چگونه بحرانها� مختلف را درهم انگیزد و به وسیله تنشی که از همزمانی تمام بحرانه� در طی روایت پدید میآی� کتاب خود را به یک ترن هوایی تمامعیا� تبدیل کند. به عبارتی کشمکش بهوسیله� برخوردِ دو نیروی متضاد که مانعِ تحقق خواسته� یکدیگر میشوند� شکل میگیر�. «نورآور» در خلق تنش به وسیله� طرحِ سلسلها� از خُردهبحرانه� و خُردهکشمکشها� درهمتنید� و انباشتهشد� عالی عمل میکن�. بخشِ نبوغآمیز� ماجرا این است که گرچه مخاطب با هجوم بیامان� مشکلاتِ مختلف مواجه میشود� اما داستانگوی� هرگز بهطر� سردرگمکنندها� درهمبره� و غیرقابلهض� نمیشو�. علتش ساده است: گرچه این خُردهبحرانه� در ظاهر پراکنده به نظر میرسند� اما پیرس براون از یک ریسمانِ تماتیک برای مُتصل نگه داشتنِ آنه� استقاده میکنند� ریسمان تماتیکی که همان سوال اصلی مجموعه قیام سرخ است؛ چه کسی شایسته حکومت است؟ همه� این خُردهبحرانه� محصولِ کشمکشِ اصلی داستان هستند و در مدار سؤال دراماتیکِ اصلی قیام سرخ میچرخن�. به بیان دیگر، این خُردهبحرانه� دلبخواهی و مندرآورد� نیستند، بلکه نتیجه� اُرگانیکِ اصطکاکِ نوع نگرشِ متفاوت کاراکترها هستند. آنه� محصول رویکرد و انگیزهها� شخصیِ متضادِ کاراکترها برای حل کردنِ مشکل مشترکشان هستند.
مثال خوب خلق کشمش به وسیله درهم تنیدن بحرانها� مختلف مجموعه «نغمها� از یخ و آتش» است، ما در مجموعه فانتزی استادانه مارتین با همزمانی بحرانها� مختلفی طرف هستیم، از طرفی مشکلات حکومت مرکزی و دسیسهها� درباریان را داریم، از سمتی دیگر خرده و کلان روایتها� قارها� به غیر از وستروس را که یکی از بازیگران اصلی داستان آنجا حضور دارد شاهد هستیم، در کنار همه� موارد ذکر شده یکدونه عامل آخرالزمانی لعنتی نیز وجود دارد که در پشتپرد� ماجرا میلولد� همزمان شدن تمام بحرانها� موجود باعث خلق کشمش و تنشی شده است که مجموعه� «نغمه� یخ و آتش» را تبدیل به یکی از بهترین آثار ژانر خود کرده است. مثال بد ماجرا هم میخواه� بزنم: جایی دوری نمیروم� همین «نغمه� یخ و آتش» مثال بد ماجرا نیز هست، ولی خوشبختانه کتاب از همچین اشتباهاتی بری است و اشتباه اصلی گردن سریال و مخصوصاً فصل آخر تباه آن است، فصل آخری که نویسندگان فاجعه آن به واسطه تقسیم بحرانه� و اختصاص دادن دو قسمت به بحرانهای� که هفت فصل گذشته برای آنه� زمینهچین� کردند فاجعها� تکرارنشدنی خلق کردند که هنوز که هنوز است از یاد طرفداران پاک نشده است.
در باب پیچشها� داستانی «نورآور»: دلهره، بهتزدگ� و سردرگمی ناشی از واژگون شدن ناگهانی داستان که موقتا قدرت تفکر و تکلمما� را ازمان سلب میکند� واقعیت را مثل آوار در سرمان خراب میکند� و پیش از آنکه فرصت جنبیدن داشته باشیم، زمین سفت و قابلاتکا� زیر پایما� را به خلایی بیانته� تبدیل میکند� چنان تجربه� فراموشناشدنیا� را رقم میزن� که نمیتوانی� دست از صحبت کردن درباره� آن بکشیم؛ تعریف پیچشها� داستانی در کتاب ششم قیام سرخ همین است، توییستهای� که یکی دوتا نیستند.
در باب ارگانیک نبودن بعضی خطوط داستانی: پیرس براون «اوتلاینر� آنچنان خوبی نیست و بعضی از خطوط داستانی او حاصل اقدامات و پیشآمدها� ارگانیک داستان نیستند، و صرفاً رویدادی برای جلو رفتن داستان طبق خواسته� او هستند، از محدود ایرادهایی که میتوان� از «نورآور» بگیرم همین است.
در باب انتظار برای کتاب آخر مجموعه: «ایزد سرخ» قطعاً آخرین کتاب مجموعه قیام سرخ است، من خوشبختانه «دوران تاریک» را در روز انتشار نخواندم و خواسته یا ناخواسته مدت کمتری به انتظار کتاب ششم مجموعه نشستم ولی حدس میزن� اولین فارسیزبان� باشم که «نورآور» را تمام میکن� و خدا میدان� باید چقدر منتظر آخرین کتاب مجموعه که حکم خداحافظی را دارد بمانم، در واقع نمیدان� ناراحت باشم یا خوشحال.
امتیاز کتاب: اندکی با ارفاق به «نورآور» پنج ستاره میدهم� با اینکه از خیلی جهات بهترین کتاب مجموعه است ولی نسبت به «دوران تاریک» که بیش� شاهکار است آنچنان حرفی برای گفتن ندارد، در واقع اگه بخواهم کتابها� مجموعه قیام سرخ را به ترتیب علاقه شخصی خودم دستهبند� کنم به ترتیب دوران تاریک، پسر زرین، نورآور، زرین پولادتن، ستاره سپیدهدم� قیام سرخ را قرار میده�.
ریویو بنده از اینجا به بعد اسپویل ناموسی دارد.*
گفتاری در باب دورهمنشین� شخصیته�: «نورآور» مملو از گردهمایی شخصیتهای� هست که من عاشق آنه� بودم، دارو و کسیوس، در مقطعی از کتاب دارو، کسیوس و سورو، که من از کتاب دوم منتظر همچین روبهر� شدنهای� بودم. اگر بخواهم صحبت بیشتری راجع به شخصیته� بکنم باید بگویم که کتاب ششم، کتابی بود که من بالاخره از لیریای آزاردهنده هم خوشم آمد، لیریایی که اینبار نقش تقریباً تاثیرگذاری در داستان داشت و یاد گرفت کمتر احمق باشد. از لیریا بگذریم باید به سراغ شخصیتی برویم که اینقدر راجع به او صحبت نکردم تا زمانی که پیرس براون سنگدل او را از من گرفت، کسیوس، بله، قهرمان بیچو� و چرای قیام سرخ، آرک رستگاری خود را میگیر� و از داستان به گونها� تراژدیوار� خارج میشود� شخصیتی که بدون شک بهترین شخصیت قیام سرخ بود. در نهایت به حرامزادهتری� شخصیت تاریخ ادبیات گمانهز� لیسندر میرسیم� کتاب ششم ثابت کرد که من حتی میتوان� بیشتر از او بدم بیاید، حرامزادها� تکرارنشدنی که در نهایت حماقت تنها یاور خود را کشت و به فرای مرزهای حماقت رهسپار شد.
گفتاری در باب دوئله� و نبردهای فضایی: کتاب ششم قیام سرخ بهترین کتاب مجموعه از نظر نبردهای تن به تن است، باید عرض کنم که نهتنه� تعداد همچین نبردهایی در کتاب ششم زیاد است، بلکه کیفیت آنه� نیز خون را در رگها� شما منجمد میکن�. در رابطه به نبردهای فضایی در مقیاس عظیم، «نورآور» نبردی دارد که صد صفحه به درازا میکشد� و از نظر زیبایی درست در کنار نبرد عطارد و نبرد ایلیوم برای من قرار میگیرد� نبردی که دارو در آن حضور ندارد و بار آن را به تمامی ویکترا و ماستنگ در دفاع از مرزهای فوبوس به دوش میکشن�. ناگفته� نماند لیسندر حرامزاده� خوب رنده میکن� و جمهوری را به گوشها� کشانده است....more
استاد داستانسر� و شاهکاری به نام جنایت و مکافات؛ اکثراً از برادران کارامازوف به عنوان بهترین اثر داستایفسکی یاد میکنن� و معتقدند در مقابل برادران کااستاد داستانسر� و شاهکاری به نام جنایت و مکافات؛ اکثراً از برادران کارامازوف به عنوان بهترین اثر داستایفسکی یاد میکنن� و معتقدند در مقابل برادران کارامازوف، جنایت و مکافات هیچی نیست منتها ذرها� فکر نکنید جنایت و مکافات کتاب معمولی و سادها� هست.
کتاب به صورتی ساده راجع به روح و روان انسانهاست� در داستان ما با شخصیتهای� طرف هستیم که از انواع مختلف بیماریها� روانی رنج میبرند� و به عبارتی هر شخصیتی نمادی از مسائل مختلف است.
موضوع اصلی کتاب و اون درونمای� بنیادی جنایت و مکافات راجع به اراده آزاد انسانه� و نتایج اون در جامعهست� کتاب به شما نشون مید� اگه آدمه� هرکاری دلشون بخواد انجام بدن دنیا به سمت چه فاجعه و هرجومرج� کشیده میشه� راسکلینکف که شخصیت اصلی قصهس� نمونه مورد بررسی همین موضوعه
کتابی هست که بعدها قطعاً بازخوانی خواهم کرد چون خوندن جنایت و مکافات با یکبار به سرانجام نمیرس�...more
روژه مارتین دوگار نویسنده معاصر فرانسوی و یکی از بزرگترین رماننویسا� عالم، بیست سال از عمر خود را وقف نوشتن شاهکاری به نام «خانواده تیبو» کرد. او در روژه مارتین دوگار نویسنده معاصر فرانسوی و یکی از بزرگترین رماننویسا� عالم، بیست سال از عمر خود را وقف نوشتن شاهکاری به نام «خانواده تیبو» کرد. او در سال ۱۹۳۷، پیش از انتشار جلد آخر خانواده تیبو جایزه نوبل را با شایستگی تمام دریافت کرد و سرانجام در سال ۱۹۵۸ چشم از جهان فرو بست.
خانواده تیبو مشتمل بر هشت «کتاب» است که زندگی دو خانواده کاتولیک و پروتستان و بهویژ� دو برادر به نام آنتوان و ژاک را در اوایل قرن بیستم شرح میده�. وقایعی که در دو جلد اول خانواده تیبو رخ میده� زمان مشخصی ندارند و تنها در جلد سوم و چهارم هست که بعد از ورود شخصیتها� واقعی داستان سمتوسوئ� تاریخی پیدا میکن�.
فارغ از اینکه قبول کنیم «خانواده تیبو» اثر روژه مارتین دوگار یکی از بهترین رمانها� قرن بیستم است یا اینکه بخواهیم به سادگی آن را به واسطه استانداردهای جدید ادبیات مدرن نادیده بگیریم باید اذهان داشته باشیم همواره دو شیوه داستاننویس� وجود داشته است: یکی شیوه کسانی که میخواهن� تصویر جهان را به صورتی که هست نقش کنند و دیگری شیوه کسانی که میخواهن� جهان خود را، جهان شخصی و منحصربهفرد� را که در آن به سر میبرن� یا با آن در کشمکشاند� در برابر جهان بیرونی قرار دهند، دو تن از نویسندگان روس پیشرو و استاد این دو شیوهان�: یکی تالستوی و دیگری داستایفسکی.
چندین ماه پیش در ریویو جلد اول «خانواده تیبو» که نوشته بودم اشاره کردم که «روژه مارتین دوگار» خود را پیروی تالستوی میدان� و با خطابها� که در هنگام گرفتن جایزه نوبل ایراد میکن� نسبت به همین موضوع تأکید میورز�. در خطابه دوگار میگوی�: «رماننوی� واقعی کسی است که میخواه� همواره در شناخت انسان پیشتر برود و در هر یک از شخصیتهایی که میآفرین� زندگی فردی را آشکار کند، یعنی نشان دهد که چگونه هر موجود انسانی نمونها� است که هرگز تکرار نخواهد شد. به گمان من، اگر اثر رماننوی� بخت جاودانگی داشته باشد به یمن کمیت و کیفیت زندگیها� منحصربهفرد� است که توانسته است به صحنه بیاورد. ولی این به تنهایی کافی نیست. رماننوی� باید زندگی کلی را نیز حس کند، باید اثرش نشاندهند� جهانبین� خاص او باشد. اینجا نیز تالستوی استاد همه رماننویسا� است. هر یک از آفریدهها� او همواره بیش و کم در اندیشه هستی و ماوراءهستی است، و شرح زندگانی هر کدام از این موجودات بیش از آنکه تحقیقی درباره انسان باشد پرسش اضطرابآمیز� است درباره معنای زندگی.»
امروزه میتوا� گفت تنها نویسندها� که در حد و اندازه تالستوی داستان میگوی� و از پیرنگها� یکسانی استفاده میکن� فقط «روژه مارتین دوگار» است. با توجه به «مرگ ایوان ایلیچ» که تنها اثری هست که از تالستوی خواندها� میتوان� نتیجه بگیرم که تالستوی و دوگار هردو به انسانه� علاقه دارند و هردو قابلیت آن را دارند که انسانه� را با همان ضعفه� و تیرگیها� جسمانی و روحی ترسیم کنند، کاری که یا امروز کسی نمیتوان� انجام دهد، یا انجام آن توسطی قانونی نانوشته منسوخ شده است. البته باید بگویم که کتاب «مرگ پدر» دوگار، «مرگ ایوان ایلیچ» را له میکند�.
فلوبر در خطابها� میگوی�: «شاهکارها مانند حیوانات تنومندند. ظاهر آرامی دارند.» فلوبر به زبان کوچه و بازاری بهشد� حق میگفته� است، «خانواده تیبو به ظاهر بسیار آرام است ولی کافی است آن را آغاز کنید، مانند شیری میغر� و پاچهتا� را چنان میگیر� که باید قید پایتا� را بزنید! ساده بخوانید ولی ساده ننگرید.
نخستین نکتها� که در خواندن خانواده تیبو باید به آن توجه داشته باشید، بیاعتنای� دوگار به عنصر هیجان به عنوان یکی از روشها� هنر و داستانگویی� است، دوگار با تلاشی صبورانه «خانواده تیبو»ئی دو هزار و سیصد صفحها� را در گوشها� از انزوا از کار در آورد. از همچین روایت صادقانه و بیتهور� نباید انتظار تعلیق و ضربآهنگ هیجانی داشت. دوگار از آن جمله انسانهای� بود که آثار خود را همچون فرزندان خود دوست داشت و پیوسته دغدغه زمان کافی داشتن برای نوشتن داشت، که شاید در نهایت همین نگرانیه� و دغدغهه� بود که از وی انسانی غیراجتماعی ساخته بودند، انسانی که کار خود را با ساختار زندگی خود یکی میدانست� در همچین صورتی است که زمان دیگر صرفاً ظرفی برای انجام گرفتن کار نیست، بلکه به خودکاری بدل میشو� که هرگونه انحراف آن را به خطر میافکن�.
دوگار از جمله معدود نویسندگانی هست که هیچکس حتی شماره تلفن او را نمیدانست� آلبر کامو همواره انکار میکر� که هنرمند متواضع وجود داشته باشد، با شناخت دوگار، کامو، نظر خود را تغییر داد.
عبارتی هست که میگوی�: «هنر قانونی دارد که میگوی� هر هنرآفرینی در زیر بار آشکارترین فضایل خود فرسوده میشو�.» دوگار هیچگاه در برابر وسوسه هرزگویی تسلیم نمیشود� وسوسها� که بسیاری از رمانها� معاصر را به اندازه کتابها� زرد ملالآو� ساخته است�. او هیچوقت به قصد خودشیرینی بیبندوباریها� یکنواخت را وصف نمیکن�.دوگار صرفاً صداقت دارد، او میدان� رابطه جنسی چه تاثیری بر اخلاقیات آدمیان دارد و آنچه هست را واضح میگوی�. شاید دوگار علاقه زیادی به مکتب و عناصر سمبولیسم نداشته است، حتی امکان دارد او استفاده از آن را برای روایت خود ضروری نمیدانست� باشد، به هر شکل دوری از ظاهرآرایی و جلوهفروش� و رکگوی� و صداقت از ویژگیها� بارز قلم دوگار هستند. هیچ راهی برای نشان دادن تحقیرشدگی بهتر از سکوت وجود ندارد، شخصیتها� خانواده تیبو سکوت کردن را خوب بلدند، تحقیرشدگی که هیچکس در توصیف عینی آن به اندازه دوگار موفق نیست، البته مگر داستایفسکی که سطح دیگری از ادبیات است و من فعلا به خود اجازه صحبت راجع به او را نمیده�. دوگار همچنین میتوان� حالات پیدرپ� روحی را وصف کند که از خود هستی وسیلها� برای خودنمایی میسازند� او نیازی ندارد که از کسی چیزی فرار گیرد. او جز آنکه به ما درس بدهد، آن هم درسها� ماندنی، چیز دیگری نیست که به ما نداده باشد�.
شخصیتها� اصلی «خانواده تیبو»، ژاک و آنتوان هر دو به نوعی دچار تحول میشوند� تغییری که از سوی ژاک هرچند پیشبینیپذی� است ولی همانقد� منطقی جلوه میکن� که تغییر و تحولات روحی آنتوان جلوه میکند� آنتوان در کتاب اول انسانی است که زمین تا آسمان با آدم کتاب آخر فرقه� دارد. به عبارتی شخصیتها� دوگار یا به صورت منطقی خطی و تخت هستند، یا به صورت منطقی تغییرپذیر. رذایل و فضایل اخلاقی از شخصیتها� داستانی انسانها� زنده میسازند� در واقع همین تناقضه� هستند که ارزشها� معیارها و استانداردهای انسانیت را شکل میدهن�. در هنر و ادبیات اگر معجزها� وجود داشته باشد همین قدرت شخصیتپرداز� تولستوی و دوگار هست.
در دو کتاب اول خانواده تیبو، دوگار بیشتر روی افراد تمرکز میگذار� و موضوعات که بررسی میشو� عمدتاً شامل بحرانها� اخلاقی و دینی هستند، بحرانها� دینی که میتوانی� اسم آن را جدال شک و ایمان بگذاریم، لحظات چند از بهترینها� کتاب دوم را تشکیل میدهند� کتاب اول نیز بهترین لحظات انسانی مجموعه را دارد. در کتاب سوم و در ادامه چهارم، وقایع تاریخی پا در روایت دوگار میگذارن� و آن را سرتاپا و ذرهذر� دگرگون میسازن�. براساس نظر شخصی خودم در جایگاه نخست کتاب اول مجموعه را با اختلاف بهترین میدانم� سپس کتاب چهارم که موخره عالی داستان است را قرار میدهم� و در مراتب بعدی کتاب دوم و سوم را به ترتیب دوست میدار�. کتاب سوم پرمحتواترین و سنگینتری� کتاب مجموعه است، کتاب چهارم نیز به گونها� حکم ادامها� مستقیم و بدون پرش زمانی برای کتاب سوم است و آنچنان تفاوتی با آن مگر بخش پایانی ندارد. در نهایت کتاب خانواده تیبو که با آنتوان شروع شده بود با آنتوان نیز پایان یافت. آنتوانی که الگوی بیچونوچرا� زندگی من هست، آنتوانی که تا میتوانس� درس زندگی داد.
کارنامه کتاب: رمان بلند «خانواده تیبو» تا به اینجای کار بهترین رمانی هست که من به عمرم خواندهام� آن را بیانداز� دوست دارم و بدون شک پنج ستاره را برای برایش در نظر گرفتهام� امسال فرانسویه� و روسه� وجودم را تکهپار� کردهاند� از آن سمت مرشد و مارگریتا باعث فوران احساساتم شد، از سمتی دیگر «خانواده تیبو»، چندی دیگر هم میخواه� به سراغ بینوایا� بروم، امیدوارم بازم ردهبند� برترینهای� در همین امسال تغییر کند. تغییر در همچین مسائلی را با آغوشی باز پذیرا هستم.
سه کتاب برترم تا شهریور ماه ۱۴۰۲ ۱. «خانواده تیبو» روژه مارتین دوگار ۲. «مرشد و مارگریتا» میخائیل بولگاکف ۳. «باباگوریو» اونوره دو بالزاک...more
از روزگاران قدیم ساده نوشتن سختتری� نوع نویسندگی بوده است، مهارتی که آیزاک آسیموف در آن استاد بود، او در طی دوران نویسبنیاد، پایهها� ژانر علمیتخیل�
از روزگاران قدیم ساده نوشتن سختتری� نوع نویسندگی بوده است، مهارتی که آیزاک آسیموف در آن استاد بود، او در طی دوران نویسندگی خود آثار زیادی چه داستانی و چه غیرداستانی از خود به جای گذاشته که بالغ بر ۴۷۰ کتاب در موضوعاتی متنوع، از علم گرفته تا شکسپیر و تاریخ، است و همواره عنصر مشترک آثار او سادگی و سرراست بودن هست، منظور ما از سادگی در کتابها� آسیموف صرفاً سادگی نثر و کلمات نیست، بلکه آسیموف سادگی کتابها� خود را وارد نوع فضاسازی و روایت هم میکند� بنیاد اثر شاخص آسیموف هم دقیقاً به همین سبک و سیاق نوشته شده است.
هر تمدنی که دست به ابداع و نوآوری نزند، هر تمدنی که پاسخ پرسشهای� را در تحقیقات گذشتگان بجوید، هر تمدنی که دانستههای� بیشتر از ندانستههای� باشد، محکوم به نابودی هست. امپراطوری کهشکان به مدت دوازده هزار سال بر بیست میلیون سیاره� بشر حکم رانده و در تمام این دوران صلح و آرامش را برقرار کرده. اما به آن مشکلاتی دچار شده که تمدنها� دیگر را به نابودی کشانده و در نتیجه فروپاشی نزدیک است. با این همه، تنها هری سلدون ریاضیدان این مسئله را میدان�. سلدون علمی� ابداع کرده است به نام «روان تاریخ» که با کمک آن میتوان� آینده را «ببیند» ریاضیات اون نشان میده� که وقتی امپراطوری فروبپاشد، سی هزار سال بربریت و بیتمدن� بر کهکشان حاکم خواهد شد تا امپراطوری تازها� سر بربیاورد. آیزاک آسیموف نوشتن مجموعه� «بنیاد» را در سن ۲۲ سالگی آغاز کرد و کلمه به کلمه بر آن افزود تا در نهایت «بنیاد» تبدیل به یکی از عظیمتری� پایهها� ژانر علمیتخیل� شود، و از خود آسیموف به عنوان یکی از نویسندگان مثلث طلایی دوران علمیتخیل� یاد شود.
اولین کتاب از مجموعه هفتجلد� آسیموف به نام بنیاد در سال ۱۹۵۱ چاپ شد و مشتکل از چهار داستان بلند بود، بعده� آسیموف برای درک بهتر مخاطبان داستان پنجمی هم نوشت که به صورت مقدمه کتاب اول مجموعه در آمد.
به صورت کلی سهگان� اصلی بنیاد عبارتان� از: ۱. بنیاد (Foundation) ۲. بنیاد و امپراطوری (Foundation and Empire) ۳. بنیاد دوم (Second Foundation). به همین منوال دنبالهها� هم به ترتیب زمانبندی داستانی، نه ترتیب انتشار عبارتان� از: ۱. سرآغاز بنیاد (Prelude To Foundation) ۲. پیشبرد بنیاد (Forward The Foundation) که زمان وقوعشا� قبل از بنیاد، یعنی جلد اول سهگان� است؛ ۳. لبه بنیاد (Foundation's Edge) و ۴. بنیاد و زمین (Foundation and Earth) است که زمان وقوعشا� بعد از بنیاد دوم یعنی جلد سوم سهگان� است.
بخش وسیعی از داستان مجموعه بنیاد در مکالمات بین شخصیته� در جریان است، شخصیتهای� که معمولاً تکبعدیاند� آسیموف هیچوقت شخصیتپردا� خوبی نبوده و در واقع نمیخواه� وقت خود را با شخصیتپرداز� تلف کند، و تمرکز خود را در پیشبرد داستان و ایده اصلی میگذار�.
از بنیاد بهعنوا� غیرآسیموفیتری� اثر آسیموف یاد میکنن� و دلیل آن هم فقدان هیجان و ضربآهنگ توالی اتفاقات پیوسته که اگر بخواهیم سادهت� بگوییم همان تعلیق هست؛ توجه داشته باشید ژانر علمیتخیل� همیشه به سرعت روایت سریع خود و درگیریها� لحظها� پر از هیجان معروف است که اثر شاخص آسیموف ذرها� از آن را ندارد؛ تنها توصیف نبرد در بنیاد به دو خط محدود میشو� که آن هم از زبان شخصیتی هست که کاملاً به دور از مهلکه و در آرامش تمام ناظر تمام ماجراست.
سوالی که ممکن است برای شما پیش بیاید حتماً این است که پس چرا بنیاد اینقدر معروف مانده است و چرا از آن به عنوان یکی از بهترین داستانها� علمیتخیل� تاریخ (تنها داستانی که به انتخاب مجله «World Science Fiction Convention» برنده جایزه بهترین مجموعه گمانهز� تاریخ شد، در حالی که نامزد دیگر همین جایزه ارباب حلقهه� شاهکار جهانآشو� تالکین بود.) یاد میشود� جواب ما به شما واضح است، ایده بنیاد و عظمت داستانی که روایت میشود� بنیاد راجع هیچ شخصیت و دوره کوتاه مدتی نیست، بنیاد راجع به سقوط و ظهور امپراطوریها� کهکشانیست� به عبارتی بنیاد همان تاریخ است، تاریخی که به واسطه علم «روانتاریخ� که کارش پیشبین� اتفاقاتی هست که برای کلیت بشر در مقیاس کهکشانی رخ میدهد� منتها روانتاری� نمیتوان� زندگی فردها و فردیته� را پیشبین� کند بلکه لازمه کارکرد آن وجود تودهها� عظیم جمعیت هست که همین موضوع نیز میتوان� عدم وجود شخصیتپرداز� قوی و عمیق کتاب را توجیه کند، دلیلی که میگوی� بنیاد به شخصیته� اهمیتی نمیدهد� برای مثال وقتی میخواهی� صبحت از علمی مانند زمینشناس� کنید دورهها� زمانی کوتاهمد� و حتی صد ساله برایتان به حالت چشم� برهمزد� میگذر� و آنچنان اهمیتی به آن نمیدهید� باید به شما بگوییم به همین نسبت بنیاد به شخصیتهای� که میآین� و میرون� اهمیتی نمیده�. راجع به نکات مثبت بنیاد میتوانی� تا ابدیت حرف بزنیم ولی بگذارید اندکی هم راجع به ضعفها� بنیاد هشدار بدهیم؛ کمی قبلت� ذکر کردیم بنیاد اثری با شخصیتپرداز� عمیق نیست، و شخصیتها� آن عموماً انسانهای� تکبعد� و فاقد درونیات پیچیده هستند، حالا باید بگوییم علاوه بر تکبعد� بودن شخصیتها� آسیموف از تکجنس� بودن هم رنج میبرند� آسیموف طبق گفته خود تا قبل از نوشتن بنیاد و در کل تا قبل از ازدواج کردن هیچگون� معاشرتی با زنه� نداشت، شاید به همین علت است که مجموعه بنیاد در سهگان� اول تقریباً فاقد شخصیتها� زن هست، و اگر شخصیت زنی هست صرفاً استفادها� کلیشها� و به قول معروف فن سرویسی از آن شده است، برای همین خواندن بنیاد برای شما خواننده امروزی و در قرن حاضر ممکن است سخت باشد و نتوانید به راحتی از خواندن کتاب و ایدهها� جذاب آن لذت ببرید.
در کلام آخر به تمام شما خوانندگان عزیز لازم میدون� یادآوری کنم که مجموعه بنیاد آسیموف شاهکاری بیهمتاست� هیچوقت به مانند آن چیزی نوشته نشده و احتمالاً بعدها هم نوشته نخواهد شد؛ رمانها� بنیاد بهرغ� فقدان تعلیقها� معمول و بهرغ� نبودن قهرمان و ضدقهرمان، بیانداز� هیجانانگیزند� و برای شما طرفداران دو آتشه علمیتخیل� نوشته شدهاند� منتهای عمل بله بنیاد ایراداتی هم دارد، حال و هوای کتابها� بنیاد با کتابها� داستایفسکی متفاوت است! توصیفات و شخصیته� آنچنان خوب نیستند و ایرادات علمی� هم وجود دارند، منتهای عمل بنیاد قصها� هست که باید بخوانید و آن فرصتی دهید که افکار و حد و مرزهای ذهن شما را درهم شکند....more
کجا میروی� یکی از بهترین کتابهای� بود که در ژانر «رمانها� تاریخی» خواندم، هنریک سینکیویچ، لهستانی دیگری� است که در سالها� اخیر دست بر دل بنده گذاشکجا میروی� یکی از بهترین کتابهای� بود که در ژانر «رمانها� تاریخی» خواندم، هنریک سینکیویچ، لهستانی دیگری� است که در سالها� اخیر دست بر دل بنده گذاشت و تا میتوانس� آن را فشرد، و بله، جایزه نوبل را نیز با شایستگی هرچه تمامت� در سال ۱۹۰۵ از آن خود کرد.
داستان «کجا میروی؟� صرفاً عاشقانها� پرشور نیست، بلکه ما میتوانی� به اثر بهیادماندن� «سینکیویچ» به عنوان تزی تاریخی در باب زندگینامه یکی از سنگدلتری� و شرورترین امپراطوران تاریخ نیز نگاه کنیم و از آن لذت ببریم.
اگر بخواهم به صورت خلاصه به داستان کتاب تنها� بزنم باید عارض شوم که «کجا میروی؟»� روایتگر عشقی انسانسا� و روشنگر بین سرداری به نام مارکوس وینیچیوس و شاهزاده خانمی از سرزمین لیژی به نام کالیناست، و در خلال این جریان اوضاع اجتماعی و سیاسی حاکم بر روم باستان در زمان حکمرانی نرون نیز بیان میگرد�. روند تغییر شخصیته� به واسطه عشق و در مواردی عدم تغییر شخصیته� به واسطه آن از بهترین بخشها� کتاب بود که میتوان� به آن اشاره کنم.
لحظها� که «کجا میروی؟� درست جلوی چشمانم از یک کتاب صرفا قابلتوج� به سطحِ حیرتآور� متعالی دیگری صعود کرد را خوب به یاد میآورم� این لحظه که اثرِ ناشی از لذتِ کودکانه� وافرش بهشکل� نازدودنی روی ذهنم حکاکی شده است، نه در اوایل کتاب اتفاق میاُفتد� نه در اواسط کتاب و حتی نه در اواخر کتاب. این لحظه در روزهای بعد خواندن کتاب برایم اتفاق افتاد، لحظها� که اگه خواندن کتابی طولانی را به بالا رفتن از بلندترین قله� جهان توصیف کنیم، نگاه کردن از نوک قله به پایین را در چشمانم یادآور میشود� آنجاست که عظمت واقعی اثری که خواندیم در چشمانمان حقیقت مییاب�.
نویسنده کتاب، صرفاً تزی تخیلی از دوران استبداد یکی از مبتذلتری� فرمانروایان روم را ارائه نداده است، سینکیویچ قبل از به تحریر در آوردن کتاب به صورت مفصلی تاریخ امپراطوری روم را به منظور استخراج وقایع دقیق و شخصیتها� واقعی آن دوران مورد مطالعه قرار داده است. و به بهترین شکل از همین اطلاعات در داستان خود استفاده میکن�.
روایت کتاب همانگونه که باید باشد است، نه آنقدر کند است که دیوانه شوید و نه آنقدر سریع است که با خود بگویید: «الان چه زهرماری اتفاق افتاد!»؛ سینکیویچ احتمالاً از پیروان مکتب استفاده از سرعت روایت منطقی است، مسئلها� به نام سرعت روایت سلیقها� وجود ندارد، نویسنده کتاب یا آنقدر نبوغ دارد که ضربآهن� کتاب خود را به گونها� تنظیم کند که مخاطب از خواندن کتاب خسته نشود، یا به سادگی فاقد آن است.
داستان کتاب با پیشزمینها� تاریخی در مرکزیت امپراطوری دیوانه و زوجی مجنون جریان دارد؛ البته عشقباز� کتاب با بعضی از فکتها� تاریخی به شیطونیها� نرون ختم نمیشود� مسیحیان و چندی از حواریها� نامآشن� در گوشه و کنار کتاب جولان میدهن� و روایتی از دوران ابتدایی محبوبیت مسیحیت و البته زمانه سختی که در کشاقوس امپراطوری نرون داشتهان� را به خوبی به ورطه نمایش میگذار�.
صحبت کردن راجع به کتاب و بیرون ریختن بخشها� مختلف آن خیلی خوب است ولی لو دادن بخشها� مختلف آن گناه کبیرها� بیش نیست، با اینکه کتاب مورد نظر تاریخی است ولی من اصل را بر همین میگذار� که شما نیز به مانند من از خیلی وقایع زمانه نرون اطلاعی ندارید و لذت مضاعفی از کتاب خواهید برد و هیچ مسئلها� را دوست ندارم فاش بکنم!
صرفاً همین نکته را بگم که شخصیت «پطرونیوس» که در کتاب یکی از عالیتری� مشاوران نرون و عموی مارکوس، یکی از شخصیتها� اصلی کتاب است را چهار چشمی بنگرید و درس زندگی بگیرید. همچین شخصیتهای� هستند که مرا به درنوردیدنِ محدودیتها� دستوپاگی� دنیای واقعی برای ابرازِ قوه� خیالپردازیا� در اغراقشدهتری� و رامنشدهتری� حالتِ ممکن ترغیب میکنن� و یکی از دلایل اصلی عشق و علاقها� به کتابه� هستند.
گرچه «کجا میروی؟� به خاطر روایتِ منسجم و جزیینگرانها� ستوده میشود� اما این داستان بر بنیان محکمی از شخصیتها� متنوع بنا شده است؛ شخصیتهای� که کتاب بدون اینکه آنها را به بلندگوهایی برای استفراغ کردنِ تمها� فلسفی خامش تنزل بدهد، تمهای� را بهطر� نامحسوس و بسیار اُرگانیکی درون تار و پودِ کشمکشها� شخصیتهای� بافته است. با اینکه داستان کتاب روایتی عملاً ساده است، میتوانی� با کنار زدن پوشالها� آن به لایهها� عمیقتر� نیز برسیم و منظور نویسنده از نگارش همچین کتابی را در درجات درونیتر� بررسی کنیم.
*شاید منظور کتاب در نهایت همین است که هیچ دیکتاتوری تا ابد باقی نمیماند�.
تنشها� رومانتیک داستان وقتی بالاخره بعد از جان به لب کردن مخاطب اتفاق میافتند� به گونها� هست که مقاومت در برابر ترکیدن اجتنابناپذی� بغضما� بیهودهتری� کاری هست که میتوانی� انجام دهیم، هرچند که بخش رمانتیک داستان و لیلی مجنونبازیدرآورد� شخصیته� ممکن است برای همگان جذاب نباشد ولی زوایا مختلف داستان آنقدر بههمتنید� و تودرتو هست که چارها� ندارید خود را با آغوش باز پذیرای بخش عاشقانه کتاب قرار دهید.
چند نکته آخر راجع به کتاب هست که باید بگویم وگرنه قلبم آرام نمیگیرد� داستانگویی� از طریق نامهسرای� و نامهنگار� کاری هست که هنریک سینکیویچ در آن به کمال رسیده است، تغییر زاویه دید کتاب و روشن کردن زوایا مختلف داستانی از طریق نامهنگار� شخصیته� با خودشان در دامنه توپخانه مجهز نویسنده چنان میدرخش� که انگار خورشید است. نامهها� کجا میرو� اینقدر خوب هستند که خودشان میتوانن� تبدیل به کتاب جداگانها� شوند که آن هم احتمالاً جایزه نوبل را برای نویسنده به ارمغان میآور�.
من «کجا میروی؟� را به ترجمه خواندم، ترجمه فارسی آن به شکل فاخری توسط آقای شهباز ارائه شده بود، از آنجایی که لهستانی بلد نیستم و ترجمهها� انگلیسی کتاب را نیز چک نکردها� از میزان سانسور ترجمه خبردار نیستم، ولی از نظر ظرافتها� متنی، قانون و دستورهای زبان فارسی، ویراستاری صحیح زبانی و ادبی، و استفاده از معادلها� مناسب، ترجمه کتاب تقریباً بینق� است؛ چرا میگوی� تقریباً بینقص� در نسخه ترجمه� امیر کبیر که صد البته بسیار قدیمیت� از نسخه نشر ماهی است، از چند معادل عربی و کاملاً منسوخ استفاده شده که اطمینان بالایی دارم که در چاپ جدید آن توسط ویراستاران کاربلد نشر ماهی اصلاح شده است.
در نهایت بدون هیچگونه اغماض، نادیدهگرفت� و دریافت پول از بنیاد مخفی فراماسونری «هنریک سینکیویچ» پنج ستاره را برای کتاب «کجا میروی؟� در نظر گرفتم....more
دوران تاریک: پیرس براون کتاب پنجم از مجموعه قیام سرخ ژانر (گونه ادبی): علمیتخیلی� اپرای فضایی در باب ستایش کتاب و نویسنده در سالها� اخیر کتابها� علمدوران تاریک: پیرس براون کتاب پنجم از مجموعه قیام سرخ ژانر (گونه ادبی): علمیتخیلی� اپرای فضایی در باب ستایش کتاب و نویسنده در سالها� اخیر کتابها� علمیتخیلی� که حولوحو� روابط بین سیارهای� نبردهای فضایی، درگیریها� بین نژادی و یا حتی بین خاندانی جریان دارند، به عمیقتری� و نایابتری� نیازهای خورهها� ژانر علمیتخیل� بدل شدهاند� پیرس براون با دوران تاریک به تمام آرزوهای برآورده نشدهتا� جواب میدهد� دوران تاریک کتابی هست که ذهنتان را با دغدغهها� تماتیک عمیقش تسخیر میکند� هیجانزدگیتا� را با اکشنها� حماسی خانمانسوز� لبریز میکند� اشکتا� را با پرداخت دراماتیک و تراژدیک شخصیتها� آسیبپذیر� درمیآورد� گلویتان را با تنش فزایندها� میفشارد� وحشتتان را با شرارت توقفناپذی� تبهکاران جهشیافت� و نابغها� برمیانگیزد� قلبتا� را به واسطه مرگ شخصیتها� بیگنا� و معصومش مچاله میکند� دست کشیدن از آن را با کلیفهنگرها� غیرقابلباو� و سرعت روایت سریعش غیرممکن میکند� دهانتان را با مهارت مثالزدنیا� در ذوب کردن درام و اکشن درون یکدیگر و استفاده از ستپیسها� مرگبار به همراه جشنوارها� از رقص انفجارها و مبارزات تن به تن خود به تحسین باز میکن� و در نهایت شما را با دهانی باز و چشمانی تا حد ممکن گشوده در میان سطرهای پایانیا� رها میکن�. به طور خلاصه دوران تاریک با تریلی هجده چرخ از روی تمام کتابها� علمیتخیل� که تا قبل از آن خوانده بودم رد شد، و در جایگاه متعالی و آسمانی «برترین کتاب علمیتخیل� دورانم» نشست؛ این کتاب برای من حکم «گریتیست هیتس»ی دارد که همه قطعات جداافتاده را برای شکل دادن به یک قطعه مستقل و منحصربهفر� تازه درون یکدیگر درهمآمیخت� است.
در باب لحن کتاب: دوران تاریک از هزینهها� اخلاقی قابل توجها� که قهرمانانش باید برای موفقیت انقلابشا� بپردازند غافل نمیشود� که همین باعث دستیابیا� به شخصیتهای� است که فارغ از اینکه در کدام جبهه قرار میگیرند� چندبعدی هستند. دوران تاریک از کلیدواژهها� دهانپرک� و بزرگسالانها� مثل خشونت و پوچگرای� صرفاً به عنوان یک روکش توخالی برای اینکه خودش را بالغ نشان بدهد سوءاستفاد� نمیکند� بلکه لحن تیرهوتاریک� محصول ارگانیک تعهدش به گلاویز شدن با سوال دراماتیک اصلیا� است: حکومت شایسته چه کسانی است؟ سوالی که در عمق آن پیچیدگی و ابهام زیادی نهفته است.
گفتاری در باب آنتاگونیسته� و پروتاگونیستها� کتاب: رابرت مکک� میگوی�: «تعریف و تمجیدهای پُرآبوتا� و اغراقشد� از قهرمانان نسبت به تبهکاران به ندرت اتفاق میاُفتد� چون در این صورت این خطر وجود دارد که قهرمان بهجا� یک قربانی توسریخو� که غلبه کردنِ او بر رقیبش به اما و اگر بستگی دارد، همچون یک پهلوانِ بینق� که پیروزی� او از قبل قطعی احساس میشود� به نظر برسد. بنابراین وقتی پروتاگونیسته� خودستایی میکنند� معمولا آن در بدترین حالت نشانه� دروغی برای خودفریبی است.» در بهترین حالت نیز نشانه دستک� گرفتن قدرت آنتاگونیست است؛ احتمالاً متوجه شدید، قهرمانه� و به ویژه پروتاگونیستها� داستان معمولاً بسیار بیشتر از تبهکاران مورد تمسخر قرار میگیرند� زیرا تمسخر پروتاگونیست باعث پررنگت� شدن نقش او به عنوان یک قربانی تباه و توسریخو� میشو� و در نتیجه باعث میشو� غلبه نهایی بر آنتاگونیست داستان به مانند دستاوردی افسانهای� که با هزار زور و زحمت فراوان انجام شده است دیده شود. در واقع وادار کردن پروتاگونیسته� به ابراز شفاهی ترس و دلهرهشا� نسبت به شرورها و آنتاگونیسته� تبدیل به ابزار کلیشها� و البته تضمینی برای خلق چندی از بزرگترین و پرابهتتری� ویلنها� تاریخ ادبیات شده است. منتها بهتر است تند نرویم و اسم «دارو» پروتاگونیست مجموعه قیام سرخ را از لیست پروتاگونیستها� توسریخو� خط بزنیم. پیرس براون در خلق شخصیت «دارو» دست به کاری زد که ما از آن به عنوان کلیشه برعکس یاد میکنیم� او نه تنها در اکثر اوقات خود را در مقابل آنتاگونیستها� داستان حقیر نشان نمیدهد� بلکه تواناییه� و هوش خود را تا حد آنان و حتی بیشتر بالا میبرد� ترفند پیرس براون جایی به کار میآی� که ما شکست پروتاگونیست اسطورها� داستان را در مقابل آنتاگونیستها� آن میبینیم� اینجاست که از خود میپرسی� شخصیت اسطورهایما� چطوری شکست خورد؟ و اینجاست که پیرس براون اصول خلق کشمش را به ما یاد میده�. جان تروبی در کتاب «آناتومی» نصیحت خوبی به نویسندگان در باب خلق آنتاگونیستها� قدرتمند میکند� او میگوی�: «حریفی خلق کنید که در حمله به بزرگترین نقطه� ضعف پروتاگونیست به شکل استثنایی خوب است.» آنتاگونیستها� قیام سرخ دقیقاً مخصوص جانوری به نام «دارو» خلق شدهاند� آنه� همانقد� که لازم است باهوش، جهشیافته� ثروتمند و فراطبیعی قدرتمند هستند، و ریپر اسطورها� حریف قابلی برای آنه� است.
در باب نشان دادن چهره جنگ: دوران تاریک سرتاسر جنگ است، سیصد صفحه ابتدایی کتاب فقط و فقط کشتوکا� است؛ پیرس براون در نشان دادن چهره جنگ باورنکردنی عمل میکند� جنگ عطارد، با اختلاف بهترین نبرد قیام سرخ تا به الان بود که شاهد آن بودم، رفتوبرگشته� و رویدستهمبالاآمدنها� نبرد عطارد در مقیاسی منظومها� جذاب بود، اندر توصیف سیصد صفحه� ابتدایی دوران تاریک کلمات قاصر هستند، فقط برای اینکه ضربآهن� نبرد را بتوانید تجسم کنید پیشنهاد میکن� ترک Thunderstruck از بند AC/DC را پلی کنید.
در باب حال و احوال شخصیته�: دوستان عزیزم، خواندن دوران تاریک با غرق شدن در ناامیدی همراه است، در کتاب پنجم هیچ لحظه خوبی برای پروتاگونیستها� داستان وجود ندارد، به معنای واقعی کلمه دوران تاریک است، شخصیتها� مورد علاقهتا� تحت فشارند، ممکن است بمیرند، بعضیه� که زندهان� مرده متحرک هستند، دست و پا و گوش به راحتی آب خوردن در دوران تاریک کنده میشود� جسده� به درختان میخ میشود� و شروران یکسره و پیوسته در حال جولان دادن هستند. بحرانها� داستان یکدیگر را کنسل نمیکنن� و همگی همزمان در حال رخ دادن هستند، جنگی بزرگ، اتفاق مهم دیگری را که در آن سوی کهشکان رخ میده� کماهمی� نمیکند� و صادقانه میگوی� موقع خواندن دوران تاریک نمیتوانی� نفس راحتی بکشید.
در باب کلیفهنگ� پایینی: پیشنهاد میکن� اگه تا الان دوران تاریک نخواندید دست به عمل پسندیدها� بزنید و همین لحظه که تقریباً هشت روز تا انتشار کتاب ششم مانده است آن را شروع کنید وگرنه هرگونه سکته قلبی احتمالیتا� را نه من، نه پیرس براون گردن نگرفته، و احتمالاً نخواهیم گرفت، در کلامی ساده بخواهم بگویم، زمانی دوران تاریک بخوانید، که کتاب ششم بغل دستتان باشد، وگرنه مثل من درگیر و دچار عذاب میشوی�.
در باب فصل مورد علاقه: چپتر ۳۱ دوران تاریک به نام Day of Red Doves را صاف در کنار امثال عروسی خونینه� و پسر زرینه� میگذارم� از خواندن آن با وحشت یاد میکن� ولی چپتر مورد علاقها� هست. حاضرم نصف پساندا� نداشتها� را بدهم که چهرهتا� موقع خواندن این فصل را ببینم.
در باب زاویه دیدها: حضور ماستنگ دوستداشتن� را به جمع عزیزان راوی تبریک میگویم� بانویی که مطمئنم تجسم واقعی شیر هست، و توی جلد پنج مثل یکدونه شیر واقعی برای خانواده و اهدافش جنگید؛ دورادور از افرام بزرگوار و لیریای آزاردهنده و ذغالیها� کله خراب جدید داستان نیز به نوبه خودم تشکر میکنم� راجع به دروگر حرف خاصی ندارم، شخصیت مورد علاقها� بوده و هست. نزدیک بود یادم برود، شخصیتی در دوران تاریک هست به نام بچسندر، شاید هم لیسندر بود، به خاطر ندارم، احتمالاً پیرس براون در خلق بچسندر این سوال را از خود پرسیده است، چه میش� اگه جافری حرامزاده� از هوشی فراطبیعی برخوردار بود و واقعاً حرامزاده� نبود، بلکه از نسل فاتحی بود که مسیر زندگی بشریت را تغییر داده است و قصد حکمرانی بر منظومه شمسی را داشت؟ واقعاً چه میشد� جواب پیرس براون به شما بچسندر است، حرامزاده� بزرگ روزگار.
امتیاز کتاب: بدون رودربایستی، اغماض، حاشا، صبر، تحمل، رشوه، تهدید به مرگ توسط عوامل نویسنده، گروگانگیری اعضای خانواده و دیگر عوامل تاثیرگذار و تهدیدکننده پنج ستاره را برای دوران تاریک منظور میکن�.
لیست کتابها� علمیتخیل� برتر تمام دورانم تا اطلاع ثانوی: ۱.دوران تاریک ۲.تلماس ۳.هزار و نهصد و هشتاد و چهار(۱۹۸۴) ۴.گستر ۵.بازی اندر...more
ساله� بود که کتابی اینقدر میخکوب کننده نخونده بودم. در وصف سرعت تموم کردن کتاب بگم که فاصله بین شروع و تموم کردن کتاب کمتر از ۲۴ ساعت بود.
روایت کتاب بساله� بود که کتابی اینقدر میخکوب کننده نخونده بودم. در وصف سرعت تموم کردن کتاب بگم که فاصله بین شروع و تموم کردن کتاب کمتر از ۲۴ ساعت بود.
روایت کتاب به سادگی راجع به زوجی به ظاهر خوشبخته، این کتاب خلاصه دیگها� نداره «پشت درهای بسته» مفاهیم تاریک و ترسناکی که معمولاً آدمی ترجیح میده ندونه رو با سیم داغ روایت خودش درون چشم شما فرو میکن� و چشماندازها� ترسناکی از مفهوم ازدواج نشون میده.
شما با خوندن این کتاب به فکر فرو خواهید رفت، و با خودتون خواهید گفت که آیا ازدواج و روابط به ظاهر زیبایی که هر روزه در زندگی روزمره خودتون میبینی� حقیقی هستن یا دروغی در پوشش زیبای تجملات؟ آیا افراد همون ظاهر واقعی خودشونو در جامعه بروز میدن و میشه به کسی اعتماد کرد؟ سوالها� زیادی بعد از خوندن این کتاب در مغزتون خواهد بود.
تمام شخصیتها� کتاب خوب و جذاب بودن، از جک عاشق پیشه گرفته تا گریس شیطان صفت! و میلی که کیوتتری� شخصیت کتاب بود، هوش و ذکاوتش� دوست داشتم. امیدوارم نویسنده کتاب کلاس پیسینگ داشته باشه که چهار تا نویسنده دیگه هم برن یاد بگیرن که چجوری باید کاری کرد خواننده نتونه کتابو بذاره زمین پایان کتاب هم اون حس Suspense و Rewarding مناسب خودشو داشت. خلاصه که پشت درهای بسته یک تریلر روانشناختی تمام عیار بود که مطمئنم تجربه خوندنش تا ساله� در ذهن من خواهد ماند.
به همگی پیشنهاد میدم بخونید، سریع و به شدت قوی...more
BOTY کتاب پروژه هیل مری عمیقاً بهترین تجربه علمیتخیل� امسال من و یکی از بهترین کتابها� علمیتخیل� بود که تو عمرم خوندم.
کتابی پر از تمها� متفاوت راجBOTY کتاب پروژه هیل مری عمیقاً بهترین تجربه علمیتخیل� امسال من و یکی از بهترین کتابها� علمیتخیل� بود که تو عمرم خوندم.
کتابی پر از تمها� متفاوت راجع به دوستی، تلاش برای بقا، ارتباط اول، تنهایی(آیا چیزی افسرده کنندهت� و تنهاتر از فضا هست؟) و انواع و اقسام عناصر مختلف هست که ترکیب تمام اینها باعث به وجود اومدن به جرئت بگم بهترین هارد سایفا� چند سال اخیر ادبیات گمانهز� شده.
*نکتها� که لازم میدون� اشاره کنم، دوستان کتابها� علمیتخیل� رسالت علمی ندارند، ما دو نوع علمیتخیل� از نظر دوز استفاده از مسائل علمی و نزدیک بودن به علم واقعی داریم، علمیتخیل� سخت که تمرکز بیشتری روی جزییات علمی داره و به اونها میپردازه� و علمیتخیل� نرم که تمرکزی روی جزییات نداره و لزوماً به مسائل علمی پیچیده نمیپردازه� کتاب علمیتخیل� رسالت علمی ندارد، پس نباید توقع داشته باشید که خط به خط کتاب بر اساس علم باشه. کمابیش که همون نظریهها� کتاب مریخی هم چند سال بعد از نوشته شدن کتاب منقضی و منسوخ اعلام شد. نمیشه توی مریخ سیبزمین� کاشت.*
پیسینگ هیل مری در سطح دیگری از سرعت قرار داره، شما موقع خوندن هیل مری در حال خوندن یک کتاب حوصله سربر نیستید، تجربه خوندن هیل مری به مانند دیدن یک سریال تلویزیونی جذاب میمون� که آخر هر فصل اون یکدونه کلیف هنگر خانمانسو� هست.
اگه به علمیتخیل� سخت علاقه دارید یک لحظه برای خوندن این کتاب معطل نکنید....more
یکی از خوبیها� ژانر علمیتخیل� همین ایدهها� جدید و از ناکجاآبادی هست که میان و در لحظها� برق از چشمان آدم میپرونن�.
بنیاد هم از قاعده بالا مستثنی نیکی از خوبیها� ژانر علمیتخیل� همین ایدهها� جدید و از ناکجاآبادی هست که میان و در لحظها� برق از چشمان آدم میپرونن�.
بنیاد هم از قاعده بالا مستثنی نیست، روانتاری� جذابتری� علمی هست که به عمرم دیدم. آسیموف مثل همیشه ساده مینویسه� شخصیته� زیاد عمق ندارند ولی ایدهه� چند لایه و تقریباً همیشه جدید هستند. ...more
جلد سوم با یکدونه سیکوئنس صد و بیست صفحها� زیبا و پر از هیجان شروع شد که بدون وقفه خوندم، بعد پلات پارت دوم کتاب شروع شد که کندتر بود ولی عمیقاً بهترجلد سوم با یکدونه سیکوئنس صد و بیست صفحها� زیبا و پر از هیجان شروع شد که بدون وقفه خوندم، بعد پلات پارت دوم کتاب شروع شد که کندتر بود ولی عمیقاً بهترین بخش جلد سوم بود، پلات توئیسته� پیاپی میخورد� توی سر مخاطب و در کل زیبا بود.
تجربه خوندن بنیاد خیلی لذتبخ� بود به تمام طرفداران دو آتیشه علمیتخیل� پیشنهاد میدم نگاهی به الماس درخشان آثار آسیموف بندازن. توی یکدونه مطلب تکمیلی که ضمیمه ریویوی کتاب اول کردم لینکشو نظر کاملو راجع به مجموعه نوشتم....more
یکی از بهترین� رمانهای� که در عمر ۲۳ساله خودم خوندم، طاعون روایتگ� جامعها� است که طاعونزد� میشو�.
طاعون داستان مردم جامAlbert Camus's Masterpiece!
یکی از بهترین� رمانهای� که در عمر ۲۳ساله خودم خوندم، طاعون روایتگ� جامعها� است که طاعونزد� میشو�.
طاعون داستان مردم جامعها� هست که وقتی خودشون رو در مقابل بیماریا� عالمآشو� میبینن� وجدانشون بیدار میشه.
ما در کتاب طاعون پیوسته شاهد شکلگیر� همبستگی و اتحادیم، جوری که کامو در کتاب میگه یکی از راهها� مقابله با طاعون اینه که مردم با شرافت باهاش روبهر� بشن، به عبارتی برخلاف بیگانه که شاهد طغیان فردی مورسو هستیم، در طاعون شاهد طغیان جمعی هستیم.
توصیفات آلبر کامو درباره شهر طاعون زده فوقالعادهس� و شما در همون ابتدا غرق قدرت قلم و نبوغ آقای کامو میشید� به عبارتی کامو در ابتدا با توصیف شهری بی روح که مردمش بیشتر درگیر مبادلات تجاری و قید و بندهای روزانه خود هستند شرایط رو برای تعریف روایت خودش آماده میکن�.
در طول کتاب اینقدر مسائل مختلف بررسی میشه و اینقدر دیالوگه� و مکالمات خوبه که به نظرم خط به خط کتاب لایق توصیف و تفسیر هست.
«عادت به ناامیدی، از خودم ناامیدی بدتر است.»
ما در طاعون شاهد جدال ایمان هستیم، در سویی از کتاب دکتر ریو قرار داره که به خدا اعتقادی نداره و معتقده یا انسان آزاد هست و خدا قادر مطلق نیست، یا انسان آزاد نیست و خدا قادر مطلق و مسئول همه چیز هست، در سوی دیگر کشیشی قرار دارد که معتقد به اراده تسلیم انسان در مقابل خداوند است.
در نهایت باید بگم که طاعون احتمالاً بهترین کتابی غیر گمانهزن� بود که خوندم و وارد قفسه بهترینها� تمام دورانم شد.
به همه پیشنهاد میدم، بخونید و لذت ببرید و از این همه نبوغ شگفتزده شید...more