« Qui n'a jamais rêvé de devenir un objet ? Mieux même, un objet d'admiration ? Tel est le pacte que scellent un artiste excentrique et un jeune homme désespéré. Le premier, avide de scandale, propose au second, avide d'exister, de le transformer en oeuvre d'art. Après tout, il n'a rien à y perdre, sinon la liberté. »
Parce qu'il se sent médiocre et inexistant, un jeune homme sur le point de se suicider accepte l'accord que lui propose un artiste mégalomane : celui-ci lui achète son âme et son corps pour en faire une sculpture vivante, sublime ou monstrueuse, et une marchandise planétaire.
Cette fable excentrique, inquiétante et comique nous entraîne dans un monde rongé par le narcissisme, le culte du simulacre et de l'apparence, le totalitarisme de l'image : le nôtre.
Eric-Emmanuel Schmitt is a Franco-Belgian playwright, short story writer and novelist, as well as a film director. His plays have been staged in over fifty countries all over the world.
Lorsque j'étais une oeuvre d'art = When I Was a Work of Art, Éric-Emmanuel Schmitt
When I Was a Work of Art is a novel by Éric-Emmanuel Schmitt, a Belgian dramatist and writer.
The novel tells the story of a young man who gives up his humanity to an artist, who transforms the young man into a work of art. The novel was published in 2002 (originally in French) and was Schmitt's fourth novel. The novel is based on Faust by Goethe.
تاریخ نخستین خوانش نسخ فارسی: روز هفتم ماه آگوست سال2010میلادی
عنوان: زمانی که یک اثر هنری بودم؛ نویسنده: اریک امانوئل اسمیت (اشمیت)؛ مترجمها: فرامرز ویس؛ آسیه حیدری؛ تهران، افراز، سال1388، در240ص؛ موضوع داستانهای نویسندگان بلژیکی تبار فرانسه - سده21م
چه� کسی هرگزی خیال کرده است، که به یک شیء تبدیل شود؟ این قراردادی است، که هنرمندی غریب، با مرد جوانی، که بر لبه� ی ناامیدی گام میزند� میبندد� هنرمند، که هوسی جنجالی، در سر دارد، پیشنهاد میکن�: جوان را، که هوس زندگی در دل دارد، تبدیل به یک اثر هنری کند؛ در نهایت چیزی برای از دست دادن وجود ندارد...؛
داستان با ماجرای خودکشی جوانی بیست ساله، به نام «تازیو» آغاز میشود� او بر این باور است، که زیبایی و موفقیتها� برادرانش را ندارد، بر همین اساس، از زندگی خویشتن ناراضی است، و خیال دارد به آن پایان دهد؛ زمانیکه «تازیو» بر لبه ی صخره� های ساحلی ایستاده است، و میخواهد خود را به پایین پرتاب کند، صدایی میشنود� که بیست و چهار ساعت، از وی فرصت میخواهد� صدا نظر جوان را جلب، و او را وادار میکند� تا صاحب صدا را ببیند؛ مکالمه� ای میان «تازیو» و صاحب صدا (که نامش «زئوس پترلاما» است) شکل میگیرد� «زئوس» جوان را، از خودکشی باز میدارد� و او را باورمند میکند� تا بیست و چهار ساعت، به وی فرصت دهد؛ «پترلاما» بزرگترین نقاش، و مجسمه� ساز عصر خویش بود، که میخواس� از «تازیو»، اثری هنری خلق کند؛ «زئوس» ایده� اش را با «تازیو» در میان میگذارد� او هم که به شهرت و جلب نظر دیگران علاقمند است، از پیشنهاد «زئوس» استقبال میکند� پس از امضای دستخطی، مینی بر اینکه: جوان داستان خود را کاملاً به دست «زئوس» سپرده، و به نوعی از آنِ وی خواهد شد، تا هرچه که او اراده کند، از «تازیو» بسازد (ص شصت و دوم کتاب)؛ عمل جراحی دوازده ساعته انجام شد، و پس از گذشت سه هفته، «زئوس» با عبارات منحصر به فرد، عجیب، یکتا، و متفاوت (ص شصت و پنج کتاب)، از اثر آفریده شده� اش یاد میکند� و آن را «آدام بیس» مینامد� «زئوس» جشن بزرگی ترتیب میدد، و اثر هنری انقلابیش یعنی «آدام بیس (به معنای آدمی دیگر)» را، در حضور رسانه ها و مطبوعات معرفی میکند؛ پس از پایان مراسم، «آدام» برای استراحت، و داشتن خلوتی با خودش، به سوی باغ محل اقامتش، حرکت میکند� پس از پیمودن مسافتی، به ساحل میرسد� پدر نابینای نقاش (آنیبال)، و دخترش (فیونا)، و تابلوی نقاشی آنها، نظر «آدام» را جلب میکند� ترسیم نادیدنیها� شخصیت «آدام»، از سوی «آنیبال»، و شناخت واقعی او از آدمها� و دیدگاهشان در مورد هستی، برای «آدام» جالب توجه بود، و همین آشنایی، مسیر زندگی شخصیت اصلی کتاب «زمانی که یک اثر هنری بودم» را، تغییری اساسی میدهد� و در نهایت او را به سوی خویشتن خویش باز میگردان�...؛
تاریخ بهنگام رسانی 11/10/1399هجری خورشیدی؛ 08/11/1400هجری خورشیدی؛ ا. شربیانی
Tazio nella “Morte a Venezia� di Luchino Visconti, 1971.
Ennesima rilettura del mito di Faust, questa volta in chiave pop.
Tazio Firelli si vede e si sente brutto, mediocre, insignificante: è scontento di sé e della sua immagine. Prova più volte a suicidarsi, ma senza successo: la corda che dovrebbe impiccarlo si spezza, le pillole si rivelano placebo. E quando giunge sulla scogliera che vanta il primato, 100% di suicidi riusciti, viene “salvato�, meglio dire fermato, da Zeus Peter Lama, celebre artista.
Ben Barnes è Dorian Gray nell’adattamento del 2009 dell’opera di Wilde per la regia di Oliver Parker. Si contano quasi una ventina di trasposizioni cinematografiche di questo romanzo.
Il patto che Zeus Peter Lama propone a Tazio è presto detto: in cambio della tua vita, io farò di te un’opera d’arte, ti donerò fama e visibilità. Tutti si dimenticano di chiedere anche la felicità, o almeno qualcosa che gli vada vicino. E così, presto, l’infelicità si somma all’insoddisfazione, il senso d’essere chiuso in gabbia si somma alla perdita di identità e libertà.
Tim Curry è il dottor Frank-N-Furter e Peter Hinwood è Rocky nel geniale film di Jim Sharman del 1975.
Zeus Peter Lama affida Tazio a un chirurgo che lo sottopone a massicci interventi di chirurgia estetica trasformandolo in Adam Bis, una scultura vivente. In pratica, quello che il dottor Frank-N-Furter faceva di Rocky: e quindi, benvenuti al Tazio Horror Picture Show.
Tazio complica le cose innamorandosi. E finalmente scopre d’avere un’anima, dei sentimenti, una mente, forse perfino una personalità. Ma ormai è troppo tardi, un patto è un patto, si rescinde solo con la vita. O con la morte.
Esempio di Body Art.
Peccato, però, che Schmitt, nonostante il tono spigliato e quasi umoristico, si prenda un po� troppo sul serio e non sappia rispettare le regole del gioco, eccede in riferimenti e stratificazione: Morte a Venezia, Dorian Gray, Doctor Faust ovviamente, la body art, e poi chirurgia estetica, ricerca della perfezione, apparenza versus sostanza, essere e avere, arte che dura e quella che sparisce dopo un battito di ciglia, eccetera. Schmitt ha scritto il suo libro nel 2002. La commedia di Labute The Shape Of Things era in scena a Londra già l'anno prima. Éric-Emmanuel Schmitt avrebbe fatto bene a vederla, gli avrebbe mostrato come ottenere di più con meno. E questo libro ne avrebbe guadagnato. Probabilmente.
دوست جوان من!هر کدام از ما سه موجود هستیم،یک وجود شیئ داریم که همان جسم ماست،یک وجود روحی که همان آگاهی ما و یک وجود کلامی یعنی همان چیزی که دیگران درباره ی ما می گویند.
کتابی خیلی خاص هست که از اشمیت توقع نداشتم (با اینکه نویسنده ی فوق العاده یه) و با این کتابش بهم نشون داد که اشمیت فراتر از داستانهای کوتاه هست.
مدته� بود میخواست� این کتاب را دوبارهخوان� کنم. کتابهای� در لیست دوبارهخوان� من وارد میشون� که از آنها صحنهه� یا حسهای� خاص در ذهن من بیدار مانده باشند و دلم بخواهد دوباره برای درک بیشتر مزه مزهشا� کنم. زمانی که یک اثر هنری بودم، از آن جهت در لیست دوبارهخوانیها� من بود که گاهی به یاد تلاش شخصیت اصلی داستان برای اثبات انسانیتش میافتاد� و به این فکر میکرد� که چند نفر از ما در چنین حال و هوایی هستیم، چند نفر از ما در حال جبران اشتباهی هستیم که روزی با شرایط روحی بد مرتکب شدیم و الان باید برای رسیدن به جایگاه درستی که لیاقتش را داریم با چنگ و دنبال مبارزه کنیم... این اثر از اشمیت با اینکه اثری خوب و به یاد ماندنی است، ولی برای من نسبت به بقیه آثارش محبوبیت کمتری دارد. البته اینکه در این مساله ترجمه هم موثر باشد را بعید نمیدان�. چون کتاب مشکلات ویرایشی زیادی دارد و گاهی اصلا مشخص نیست که در دیالوگها� دوطرفه کی راوی عوض میشو� و یا حتی کی از صحنها� به صحنه بعد میروی�. � با این همه خوشحالم که اتفاقی و دقیقاً بعد از ۹ سال دوباره فرصتی برای خواندن پختهت� این کتاب پیدا کردم. ریویوی قبلی را هم محض خاطره شدن از احساساتی شدن آن موقعم در مواجهه با این کتاب نگه میدار�. :) جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷
-------------------------------------
وحشتناک بود... همون طور که تو متن پشت جلد کتاب نوشته شده بود، یک هنرمند جنجالی مردی رو که می خواسته خودکشی کنه رو از این کار منصرف می کنه و از اون یک اثر هنری می سازه! یک مجسمه که حرکت می کنه و راه میره و حتی حرف می زنه...ولی این اثر هنری بعد از مدتی به دنبال به دست آوردن حقوق انسانی از دست رفته اش میره و .... ه روایت روون اریک امانویل از این داستان اینقدر منو شگفت زده و حیرون کرد که گاهی با بهت به خطوط کتاب نگاه می کردم! تصور چنین اتفاقات و دید خارج از انسانیت اطرافیان این اثر هنری شکه کرده بود منو ...
زمانی که یک اثر هنری بودم/ اریک امانوئل اشمیت/ ترجمه ی فرامرز ویسی و آسیه حیدری/ نشر افراز/ چاپ سیزدهم/ 240 صفحه/ تاریخ اتمام کتاب: جمعه 6 بهمن 1396 داستان، داستانِ از خودبیگانگی است. جوانی کمسن قصد خودکشی دارد چرا که نسبت به برادرانش که بسیار زیبا هستند، بهره ای از زیبایی نبرده و همینطور در دیگر حوزه ها آش دهن سوزی نیست (حداقل از نظر خودش). هنرمندِ تاجری او را در لحظه ای که میخواد خودکشی کند منصرف می کند و متقاعدش می کند که زندگی اش را ادامه دهد اما نه در غالب انسان، در غالب یک اثر هنری که متعلق به آن هنرمند است. جوان می پذیرد غافل از اینکه بعدها که حال روحی اش خوب می شود تازه می فهمد چه کالای با ارزشی را مُفت از دست داده است، هویت انسانی اش و در واقع منِ اصلیِ اش را. او آنقدر از چیزی که هست بیزار است که حاضر است به شیئی تبدیل شود که حقوق انسانی هم ندارد... چقدر این داستان آشناست. دختران و پسرانی که در نسل ما برای دیده شدن دست به عمل های جراحی عجیب و غریبی می زنند که چهره شان به حدی کریه اما متفاوت با نرمالِ اسنانی می شود که هر بار دیدارشان تاسفی عمیق در دل آدمی بر جای می گذارد. برخی که سطح از خود بیگانگی شان کمتر است، به سراغ پوشش ها و آرایش ها و نحوه ی برخورد عجیب و غریب می روند. چقدر ناراحت کننده است که دختری برای دیده شدن، برای تنها نبودن، برای داشتن عشق در زندگی اش دست به همچین کارهایی می زند و از چهره ی طبیعی خود هیولایی ساخته که حقیقتا چشم ها را جذب می کند اما ��ه از زیبایی، از شدت زشتی. چرا دختران فکر می کنند تنها جذابیت آن ها برای پسرها، ظاهر و بدن زیبا هست؟ البته برای برخی پسرها هم صدق می کند که گمان می کنند داشتنِ سیکس پک شرط لازم برای داشتن روابط است ! به نقل از مولانی بزرگوار می گویم :" بگذر ز نقش و صورت، جانش خوش است... جانش" . هر انسان دریایی از استعدادها را درون خودش دارد و می تواند روی آن ها کار کند و خود را ارتقاء دهد. چرا فقط زیبایی؟ چرا فقط هیکل؟ معیارها تغییر کرده و به همین خاطر است که روابط اینقدر سطحی و شکننده هستند و شروع و پایان های متوالی و نزدیک به هم را شاهد هستیم چون فرد فکر می کند که بدن و چهره ی زیبا و پول کافیست اما وارد رابطه که می شود می بیند کافی نیست... کافی نیست... و "باید بچشد عذاب تنهایی را، مردی که ز عصر خود فراتر باشد" (به نقل از شفیعی کدکنی) . چاره ای نیست برای انسان هایی که هنوز دچار این از خودبیگانگی نشده اند، تنهاترند و شاید یکی از مهم ترین چالش های زندگی این است که این تنهایی ما را به چیزی که نیستیم تبدیل نکند. ( به یاد این جمله افتادم:"مگذار درد هایت تو را به چیزی تبدیل کند که نیستی." به نقل از پائولو کوئیلو) پسرِ این داستان (آدام) نیز دچار این از خودبیگانگی شده اما بعد از مدتی به آن پی می برد و دلش برای خودش تنگ می شود... دادگاهی تشکیل می شود که او حقوق انسانی اش را بازیابد و یک نقاش در دفاع از او سخنانی کلیدی به زبان می آورد که به نظرم بزرگترین پیام این کتاب هستند: "-او قربانی عصر ماست. بهتر بگویم قربانی خطابه ای که عصر ما به آن متکی است. به ما می گویند که ظاهر مهم است، پیشنهاد می کنند که اموال زیادی خریداری کنیم و چیزهای جدیدی را که به بازار می آید بخریم و یا ظاهرمان را بهتر کنیم، لباس هایمان را، رژیم غذایی مان، طرز آرایشمان را، وسایلمان را، اتومبیلمان را، محصولات زیبایی را، محصولات سلامتی را و موقعیت اجتماعی مان را. می گویند به سرزمین های دور سفر کنیم، عمل های جراحی کنیم. من حدس می زنم که آدام هم مثل بسیاری از مردم در این دام افتاده. بی شک او وقتی که نمی توانست در بین این چهره های گوناگون، چهره ی خودش را به نمایش بگذارد، احساس بدبختی می کرد و زمانی که این شیاد به او پیشنهاد چهره ی تازه و جذابی را داد، او خود را خوشبخت احساس کرد. بعد فهمید که در بن بست قرار گرفته..." دو جمله ی دیگر از کتاب که دوستشان دارم: "-هنر برای انسان به وجود آمده، توسط انسان" "-هیچ قراردادی نمی تواند انسانیت یک انسان را از او بگیرد" از اواسط کتاب ماجرایی عاشقانه برای پسر داستان ما رخ می دهد که کتاب را دلچسب تر و کامل تر کرده است. حقیقتا بی نظیر بود. کتاب سر جمع ده جمله ی قصار هم ندارد اما حرف خود را به خوبی و به حد کافی بیان کرده است. کتابی عالی و مکملی بسیار خوب برای داستان مسخِ نوشته ی کافکا و داستان گاوِ غلامحسین ساعدی است که هر دو به موضوع از خودبیگانگی پرداخته اند اما به شیوه هایی متفاوت و هردو شاهکارند و این کتاب نیز با شیوه ای دیگر این موضوع را زیر ذره بین قرار داد که در کنار هم موضوعِ از خودبیگانگی را به نحوی عالی به چالش کشیده اند.
موضوع داستان و شروع کتاب رو دوست داشتم.یک ضعف کتاب توصیف اثر هنری زئوس بود که نتونستم درک دقیقی از اثر هنری داشته باشم و احساس میکنم خود نویسنده ام درک دقیقی از اون اثر نداشته.ضعف دوم، پایان داستان بود که بعد از ۲۰ سال و ۱۰ بچه و زندگی خوب و خوش بیشتر منو یاد آخر سریالای ایرانی میانداخ�.
O carte care ne amintește că oamenii nu au nevoie să fie admirați ci iubiți pentru ceea ce sunt. Nu e scrisă extraordinar de bine dar mi-a plăcut punctul de plecare al cărții și concluzia. Cartea începe destul de alert cu un tânăr nemulțumit de viață pe punctul de a se sinucide. Dar apare Diavolul/Maestrul care îi propune un pact. Iar tânărul acceptă.
"îmi găsisem locul, un punct din univers, aveam un rost și viața mi se părea justificată... Niște ființe aveau nevoie de mine, și vii, și moarte. Ce e de neînlocuit în mine? Asta. Gândurile mele. Frământările mele. Afecțiunea mea. Iubirile mele. "
میشه به راحتی درک کرد کتاب قراره راجب ارزش درون و ذات و انسان و جلای زندگی و امثالهم باشه..و احتمالا از صفحه 160تحولی در خواننده به وجود بیاره که 'واااای..راس میگه,منم تا حالا داشتم اشتباه زندگی میکردم,از شنبه اکیش میکنم.." و خلاصه همه ی کلیشه هایی که هست..
میشه به راحتی درک کرد که انتخاب این اسم های اساطیری قراره یک ارتباط کهن الگو وارانه ای رو در ذهن مخاطب زنده کنه,حالا یا از طریق تشابه یا تناقض با چیزایی که در وجودمون داریم.
میشه به راحتی درک کرد که این کتاب قراره شاهکار عمر یک نویسنده باشه..جام طلایی که عصاره حاصل عمر و نگاه نویسنده تا ابد در اون باقیه..و نویسنده قراره هنگام ورود به Valhallaی نویسنده ها این جام رو بالا سر بگیره و بگه"من..من اینو نوشتم "
اما نمیشه گذشت و درک نکرد که متن کتاب بی نهایت ضعیف هه,طنز مقوایی ای که قراره با audacity و غیر معمول بودنش شما رو متوجه ظرافت نویسنده کنه ,بیشتر احمقانه و پیش پا افتادس..Hahahaha :|||
نمیشه گذشت و درک نکرد مکالمه شخصیت های کتاب سطحیه و صدای افکار شخصی اشمیت اونقدر بلندتر از کاراکتر هاشه که حتی از متن کتاب هم بیرون میزنه..کل 100صفحه اول کتاب مثل منتظر تاکسی های انقلاب موندن توی یه عصر جمعه تو ایستگاه تجریش میمونه..منتظری..منتظری..نمیان....منتظری..باز هم نمیان....ده ها تاکسی ازادی میان و میرن,از خودت میپرسی چرا من منتظر این تاکسی باید باشم؟(چرا این کتاب رو میخونم؟)..بازم منتظری..دیگه همه چی فقط بدتر و بدتر شده..در نهایت( این کتاب رو میبندی) اسنپ میگیری..
..نمیشه گذشت و درک نکرد که توصیف لوکیشن و مکان ها عملا بی علت و بیش از حد تظاهر گرایانه ست تا که مفهومی داشته باشه..اون فضای سورعالیستی شاید نیروانا,شاید گروتسک گونه ای ک,که قراره خواننده رو دچار لرزشی از سر شعف کنه,بیشتر تبدیل به یک دکور ساختگی یک نمایش درجه 3 R ratedشده....
نمیشه گذشت و درک نکرد که این اثر هم تنها یک "نا امیدی معاصر دیگست"..
*تا وقتی که به حفظ احساسات و عقاید شخصی ات اصرار داشته باشی در رنج و عذاب خواهی بود
«هر کدام از ما سه موجود هستیم. یک وجود شیئی داریم که همان جسم ماست، یک وجود روحی که همان آگاهی ما و یک وجود کلامی یعنی همان چیزی که دیگران درباره ما می گویند. وجود اول یعنی جسم، خارج از اختیار ماست. این ما نیستیم که انتخاب می کنیم قد کوتاه باشیم یا گوژ پشت. بزرگ شویم یا نه، پیر شویم یا نشویم، مرگ و زندگی ما در دست خود ما نیست. وجود دوم که اگاهی ماست، خیلی فریبنده و گول زننده است: یعنی ما فقط از آن چیزهایی که وجود دارند، آگاهی داریم. از آنچه که هستیم. می توان گفت آگاهی قلم موی چسبناک سر به راهی نیست که بر واقعیت کشیده شود. تنها وجود سوم ماست که به ما اجازه می دهد در سرنوشتمان دخالت کنیم. به ما یک تئاتر، یک صحنه و طرفدارانی می دهد.»
داستان کتاب تطابق زیادی داشت با دنیای این روزهای جامعه ما. هنگامی که انسانیت در محدودترین و بی محتواترین شکلش تعریف می شود. و جامعه به جای توجه به درونیات، بر ظواهر پر طمطراق متمرکز می شود. و انسانهایی که بهترین نمایش را اجرا کنند بیشترین توجه را از آن خود میکنند. به تبع ارزش ها و هنجارها هم دگرگون می شود.فرقی نمیکند که در کدام حوزه و کجا باشد. از هنر تا سیاست، در روزمرگی ها، هنگام برقرار کردن ارتباط های دوستانه و... اصالت افراد در 'خود' بودن بی معنا و مهجور می شود. انسان هایی که انگار توسط مجسمه سازی و پیکرتراشی ابتذال رسانه ها، شبکه های اجتماعی، عرف بیمار، هیجانات نابجای جمعی و... ساخته می شوند و تبدیل به یک اثر هنری می شوند.شبیه به هم، خالی از محتوا.. ایده کتاب رو خیلی دوست داشتم. در پردازش میتونست خیلی بهتر باشه.. توصیف ظاهر اثر هنری ضعیف بود!
نمیدان� چرا خواندن این کتاب انقدر اذیتم کرد و انقدر طول کشید. موضوع در ابتدا به نظر جذاب و پرکشش میرس�. به نظرم ذهن اشمیت ذهن خلاقی در انتخاب موضوع است. این دو ستاره هم برای مفهومی دادم که نویسنده در ذهن داشت تا منتقل کند. اما خب به نظرم به سطحیتری� روشی که میش� این مفهوم پرداخت شده بود. انسانی که به اثری هنری تبدیل میشو� به مراتب چالشه� و درگیریه� بیشتری را با خود همراه دارد. اما چیزی که در این داستان با آن مواجه بودم خیلی سطحیت� و سردستیت� از چالش این تبدیل هویت بود. فکر نمیکن� از اشمیت دیگر چیزی بخوانم و این احتمالا سلیقه من است.
من این کتاب رو به صورت تئاتر رادیویی گوش دادم، بعد خود کتاب رو صوتی گوش دادم،تاثیرش برام خیلی بیشتر بود، و داستان جذاب تر بود، کتاب قبلی که از این نویسنده خوندم(گلهای معرفت) این حس رو بهم داد که احتمالا دیگه سراغش نرم، ولی از این کتاب، موضوع و نحوه ی داستان پردازیش خوشم اومد، شاید پیام داستان به نظر شعاری بیاد(تنزل انسان به یک شی در دنیای مد و رسانه)، ولی همین روند اغراق آمیز داستان برام جذاب بود.
درباره این اثر میش� حرفها� زیادی زد و کلی تحلیلش کرد ولی چیزهایی که به ذهن من میرس� اینه که میخوا� بگه یک: همیشه بدتر از بد هم هست. دو: چیزی که درباره خودتون فکر میکنی� و اطمینان دارید دیگران هم همون نظرو دربارتون دارند ممکنه کاملا اشتباه باشه!. و سه: در بدترین شرایط ممکن هم راه نجات وجود داره فقط به تلاش و شانستون بستگی داره!
اریک-امانوئل اشمیت، نویسنده و فیلسوف فرانسوی داستان را با صحنه ای شروع میکند که بهترین زمینه برای پذیرش وقایع بعدی را به خواننده می دهد، نویسنده به خوبی میداند که میخواهد مسیر فکری مخاطبش را به چه سمتی سوق بدهد : همیشه در خودکشی هایم ناموفق بوده ام؛ همیشه، در همه چیز ناموفق بوده ام.بهتر بگویم، زندگی ام عین خودکشی هایم بوده است. آنچه درباره من وحشتناک و غمانگی� است، اشراف کامل من به موفق نبودنم است ...
فضای داستان، و ماجرای این دگردیسی و تغییر هویت انسانی، بلافاصله مسخ کافکا را به یاد می اورد. اما حقیقت این است که اشمیت در فضایی بسیار متفاوت به این مقوله می نگرد. کافکای قرن بیستم و عصر مدرن که برای انسان مسخ شده اش قائل به هیچ جایگاهی نیست و انسانیت مدرن را تباه شده می پندارد، بسیار با اشمیت قرن بیست و یکم و عصر پست مدرن متفاوت است. اشمیت انسان مسخ شده خود را حاصل «هنر انسانی» میداند که سرنوشت نهایی او همچنان در دست خود انسان رقم می خورد. همینجا ما با یکی از مهمترین ویژگی های این رمان مواجه میشوی� : نام شخصیت ها. این نام ها که به نظر می رسد کاملا آگاهانه انتخاب شده و در پی رساندن مفهومی نمادین بوده اند، قالبا نام هایی برگزیده از اساطیر و افسانه های ملل هستند، و نویسنده اهتمام تمام ورزیده تا این انتخاب ها به گونه ای باشند که نه تنها پیام او را به طور کامل منتقل کنند، بلکه برای همه انسان ها از هر ملیتی شناخته شده باشد و مفهوم واحدی را برسانند. زئوس، هنرمندی که شخصیت اصلی داستان را به یک اثر هنری تبدیل میکند و گویی او را باز می آفریند، نام خود را از «خداوند خدایان کوه المپ، و خدای روشنایی یونانیان» که مهمترین خداوند اساطیر یونان است وام می گیرد و وقتی شخصیت اصلی داستان تحت تدبر او، به اولین اثر هنری زنده تبدیل می شود، او را «آدام» نامگذاری میکند که به طور واضح به «آدم»، اسطوره سامی از اولین انسان خلق شده اشاره دارد.
اشمیت نگاهی هم به حقوق آفریده و آفریدگار نسبت به هم می اندازد. وقتی برای سود تبلیغاتی بیشتر زئوس از آدام میخواهد که برهنه جلوی دوربین های خبری ظاهر شود، و آدام از این کار امتناع کرده و آن را به دور از شأن انسانی می خواند ، دیالوگ جالبی اتفاق می افتد: گفتم : نمیخواهم لخت زندگی کنم. زئوس گفت : قبل از هرچیز، این عادت «من میخواهم» یا «من نمیخواهم» را دور بیانداز. اراده تو دیگر اهمیتی ندارد. اراده تو باید در اطاعت مطلق ذوب شود. این اراده من است که به حساب می آید، تنها اراده من، من که آفریننده تو هستم. وقتی می گویی «من میخواهم» به چه چیزی میرسی ؟ تو میخواستی بمیری. اگر من پیشنهاد دیگری به تو نمی کردم، تو غذای ماهی شده بودی و هرگز در تمام عالم مشهور نمی شدی. به من اعتماد کن. و اینجاست که این سوال در مورد حقوق متقابل آفریده و آفریننده مطرح می شود که آیا آفریننده حق دارد به واسطه آفریننده بودنش، از آفریده انتظار اطاعت مطلق داشته باشد ؟ انتظاری که در اکثر ادیان الهی مطرح شده است ؟ پس «آزادی انسان» چه می شود ؟ نویسنده مسئله آزادی انسان را هم به طور ضمنی بررسی می کند. سوال های نظیر اینکه آیا انسان اصلا آزاد آفریده شده یا خیر ؟ و آزادی او چه معنایی می تواند داشته باشد ؟ و محدوده آن تا چه حد است ؟ زمانی که آدام در ساحل کنار خانه زئوس، با آنیبال، نقاش نابینایی که نادیدنی ها را تصویر میکند، آشنا می شود، هوس آزادی از تملک زئوس در دلش جوانه می زند. دختر سپیدروی آنیبال ، که نام او نیز فیونا به معنای دختری با صورت سفید انتخاب شده، کم کم دل به مهر آدام می سپارد و آدام نیز تنها عشق زندگی اش را دیدن فیونا و نقاشی های آنیبال می یابد. آنیبال نقاش نابینا ، که ابلیسگو� آدام را فریب می دهد و او را به نافرمانی از زئوس تشویق می کند، و چنانکه در بسیاری روایات آمده ابلیس نیز نابینا بوده، برای هر انسان و حتی هر اثر هنری، آزادی قائل است. او هنر را برای هنر و برای زیبایی می خواهد نه برای مسجود دیگران بودن و «اشرفیت» بر مخلوقات. دیدگاه اومانیستی اریک-امانوئل اشمیت در این کتاب و این مفهوم به اوج خود می رسد که انسان، آفریده شده است برای انسان بودن، نه برای اشرفیت بر مخلوقات.
معنای آزادی انسان از دیدگاه اشمیت چیزی شبیه گرامی داشته شدن اندیشه اوست، و بیان کتاب این گمان را بوجود می آورد که اشمیت، قائل به آزادی مطلق انسان در اندیشه، رفتار و دیدگاه است. و در نهایت جسم شخصیت آدام، گرچه تبدیل به کالا تجاری زئوس می گردد، اما روح او همچنان آزاد است و حتی در صورتی که قدرت تکلمش از او گرفته شود و از بیان دیدگاه هایش عاجز باشد، آن دیدگاه ها درون اون وجود دارند. به نوعی اشمیت این حقیقت بدیهی را یادآوری می کند که آزادی جسم انسان محدود است اما آزادی روح او، نا محدود.
در ادامه داستان آدام، تحت یک سلسله معاملات، خرید و فروش شده و در نهایت سر از موزه ملی در می آورد. آنجاست که نویسنده تلاش می کند مسئله «جایگاه انسان» در هستی را بررسی کند. انسانی که در طول زمان هر روز بیشتر تبدیل به یه کالای نمایشی می شود، و به جای آنکه مانند هر موجود زنده ای، در برهه ای از زمان بیاید و برود و از زندگی اش لذت ببرد، در موزه تاریخ به نمایش گذاشته شده است. هنر انسان (که نماینده تمام و کمال همه فضایل انسانی است)، به جای آنکه در خدمت تعالی انسان باشد، او را به بردگی کشانده است. جایگاه انسان به عنوان عنصر کامل کننده چرخه «زندگی اجتماعی» تغییر یافته و در طول زمان انسان وسیله ای برای کنترل «زندگی اجتماعی» گشته است. انسان وسیله ای برای جلب توجه جهانیان نیست و باز «اشرف مخلوقات» هم نیست. انسان تنها انسانی است که می خواهد آزاد زندگی کند. فرآیند دادگاه ما را با نام جالب دیگری مواجه می کند. دادستان لویاتان. لویاتان، که نام یک هیولای دریایی در تورات است، در میان شیطان پرستان عصر جدید نیز به عنوان یکی از چهار نگهبان جهنم شناخته می شود. دادستان لویاتان، موجود شیطانی ای است که مدعی است که آدام همچنان باید در جایگاه یک پدیده نمایشی بماند. و قاضی ای که در این دادگاه آزادی آدام را قضاوت میکند قاضی آلفا نام دارد. نامی که باز معنایی سمبولیک دارد. آلفا در بسیاری از زبان های اروپایی معادل «آدم» است. و در نهایت این خود آدم(انسان) است که باید کلاهش را قاضی کند و خود را به جایگاه حقیقی اش برگرداند.
در آخرین صفحات کتاب، آدام، جمله ای را که زئوس همواره به زبان می آورد، به زبان می آورد. او اکنون به جسم حقیق خود برگشته، جایگاه حقیقی خود را به عنوان عنصر کوچکی از جامعه انسانی بازیافته، آزاد با همسر و فرزندانش زندگی می کند، و اینجاست که آدام بعد از اینکه زندگی روزمره، انسانی و کاملا ساده خویش را توصیف می کند به این نتیجه می رسد که :
اما این کار های همیشگی این بار برایم پر از مفهوم شده بودند : «بدون من، بشریت آنچ� که اکنون هست نمیبو�.»
اینجاست که نقش انسان در گستره تاریخ به سادگی بیان می شود : زندگی !
I always say I need to read more Schmitt books because I find his story ideas very unique and engaging. This book in particular was quite brilliant .An interesting story about a young boy who decides to kill himself mainly because his older twin brothers are so handsome and famous (models); he has a complex because nobody can believe that they are related. It sounds silly and I didn't have much sympathy with him at that point but the story gets better. Just as he’s about to throw himself off a cliff, he encounters the strange Zeus-Peter Lama who asks for the opportunity to turn him into a work of art. Zeus is a mad artist so you know a lot of things will happen in this book. Apart from all the craziness, it’s a very philosophical read which also investigates art while asking questions about the human soul.
به نظرم "اشمیت" همون قدری که در نمایشنامه نویسی عالی عمل میکنه به همون اندازه در رمان نویسی خرابکاری میکنه. کتاب خیلی ضعیفی بود. واقعا ارزش ریویو نوشتن نداره
الکی نیست به همه پیشنهاد میکنم از امانوئل اشمیت کتاب بخونید وای از این کتاب که شاهکاره. با نوشتن این کتاب به خیلی ها اثبات کرد نه تنها در داستان کوتاه و نمایشنامه بلکه در داستان بلند هم میتونه هر دفعه با یه موضوع جدید و داستان خاص مخاطب رو جذب و درگیر روایت کنه. تصویرسازی قوی که خواننده رو میکشونه توو دل قصه و اینکه خودش رو جای آدام بزاره ببینه خودش چی؟ انسان بودنش رو بخاطر چه چیزی یا چیزهایی فروخته.� حس میکنم از هر قشر و با هر سلیقه ی این کتاب مناسبه و حیفه خونده نشه.
Втората книга на Е Е Шмит, която чета (след „Папагалит� от площад „Арецо�) и така се радвам, че избрах именно нея! Не само защото обичам изкуството, сардоничния хумор и оригиналните абсурдистки сюжети, примесени с точни разрези на разни социални проблеми. Преводът също много ми хареса. Голямо удоволствие беше четенето. Да не говорим за множеството изказвания и афоризми, които ми напълниха душата. Продължавам напред с Е Е Шмит. Много е яко, че е толкова активен писател, очаквам препоръки!
زمانی که یک اثر هنری بودم داستان تازیو پسر جوونی که از زندگی بخاطر شرایطی که داره و مقایسه شرایط خودش و شرایط برادرهاش که از نظر زیبایی مورد توجه بودن نا امید میشه و تصمیم میگره خودکشی کنه و در آستانه خودکشی زئوس هنرمند معروف سر راهش قرار میگیره و باعث می شه پیشنهاد زئوس رو بپذیره و از زندگی خودش دست بکشه و تبدیل به یه شی هنری و یا اثر هنری بشه. تو یکی از نقد هایی که خوندم این نکته رو مطرح کرده بود که در حقیقت با یک جور مسخ روبرو میشیم مسخی که با خواست و اراده ی تازیو انجام میشه. کسی که برای توجه بیشتر و فرار از اون زندگی پوچ و بیهوده روند مسخ شدن به یک شی رو قبول میکنه. برای من زندگی آدم هایی تداعی شد که گرفتار روزمرگی هستند و زندگی ماشینی پیدا کردن و بدون توجه به نشاط روحشون هدف از زندگی و گم کردن و زندگیشون بی هدف و به پوچی میگذره. آدام بیس بعد مدتی متوجه شد نمیتونه بصورت یه شی زندگی کنه و فقط توجه دیگران و داشته باشه در حالی که از خودش اختیاری نداشته باشه، با وجود اینکه تغییر شکل پیدا کرده بود و ظاهرش با تازیو گذشته خیلی تفاوت داشت ولی آنیبال نابینا تازیو رو نقاشی کرد و در واقع میخواست بگه آنیبال روح آدام و تونست ببینه و درک کنه. و زمانی که فیونا و آنیبال تازیو رو دوست داشتن و به تازیو به عنوان یه انسان احترام گذاشتن و قبولش داشتن آدام بیس به زندگی برگشت و خواست زندگی کنه حتی متوجه شد اشتباه میکرده و والدینش دوسش داشتن. این کتاب به اونایی که اعتماد به نفس پایینی دارن یا زندگیشون به پوچی رسیده خیلی میتونه کمک کنه.
مثل بقیه کتابهایی که از اشمیت خوندم شاهکار بود،نکته ای که این کتابو از بقیه کتابای اشمیت متمایز میکرد این بود که هر کس میتونست برداشت خاص خودشو از این کتاب داشته باشه،با برداشتی سطحی داستان پسری بود که به خاطر زیبا نبودن تصمیم به خودکشی داشت و برخورد با یک هنرمند قبل از خودکشی سرنوشتشو به کلی تغییر داد، برداشت دیگه ای که میشد داشت اشاره نویسنده به این بود که در عصر ما هنر که باید در خدمت انسان و آینه رنج ها و احساساتش باشه در خدمت نظام سرمایه داریه ،هنری که در جهت احقاق منافع سرمایه داری هر روز تعریف جدیدی از زیبایی ارائه میده و هر چقدر انسان کمتراگاهی داشته باشه بیشتر در دام میفته برداشت دیگه اشاره نویسنده به رابطه خالق و مخلوقی در برخی ادیانه،زئوس آفریننده آدام که توقع داره ازش اطاعت بی چون و چرا بشه در کل ارزش وقت گذاشتن داشت
خب به نظرم کلیات کتاب عمیق بود و مسائلی که بهش پرداخته شده بود حائز اهمیت! من نتونستم جملات زیادی رو هایلایت کنم، کتاب طوری نوشته شده بود که تو دلت میخواس� همه جاش رو هایلایت کنی و نمیش� توی چند تا جمله جمعش کرد کتاب کشش خاصی نداشت که مجذوب بشی ادامها� بدی به غیر از قسمتها� آخرکتاب، اما مباحث طوری بود که خودت رو ملزم میکرد� بخونیش...
موضوع کتاب موضوعی است که مخصوصا تو دوران ما دغدغه بسیاری از نوجوانهاست اینکه درگیر شکل ظاهری میشیم و عزت نفس رو از دست میدیم و در حد یه کالا با خودمون برخورد میکنیم
همین طور که کودک درونمون به بازی نیاز داره ؛نوجون درون هم گه گاهی به این مدل تلنگرها احتیاج داره
نمیدون� در مورد این کتاب چی بگم. یه جورایی منو یاد مسخ مینداخ� که انسان به درجه پایینتر� تنزل پیدا میکن� ولی خب توی مسخ شخصیت اصلی داستان «ناخواسته» به یک سوسک تبدیل شد و تو این کتاب «خواسته» به یک شیء! و البته اون سوسک انسانیت رو بیشتر از خیلی انسانه� نشون میدا�. تصویرسازیها� جانبی خوب، اما تصویرسازیها� اصلی ضعیف و مبهم بود. شخصیتپردازیه� خیلی خوب بود و اکثر شخصیته� هویت داشتند. من کتاب زمانی که یک اثر هنری بودم رو تا صفحه صد و شصت با دقت نسبی خوندم و اینقد� برام دافعه داشت که چون توی بیش از نصف کتاب نتونسته بود منو جذب کنه احتمالا در ادامه هم نمیتونست� و این شد که ذهنم از روی پاراگرافه� میپری� و شوقی به خوندنش نداشتم و با همون پرش به پایان رسید، اونم فقط از این جهت که کتاب رو نصفه ول نکنم.
امتیاز من به این کتاب به خاطر موضوع جدیدش و جملات خوبش میتونس� سه باشه اما حجمش که به نظرم خیلی جاهاش اضافی بود و حس کشدار بودن رو بهم القا میکر� باعث شد بهش دو بدم.
-------------------------------- جملات ماندگار کتاب: شما آدمی هستید که من لازم دارم. ... حافظه� کاغذ، بیشتر از حافظه� آدمهاس�. ... این بیداری بود که خود را دردناک و غمانگی� نشان میدا�. ... شهرت جانوری است که از خودش تغذیه میکن�. ... دوست جوان من! تنها یک چیز برای تو خوب است. اینکه دیگر فکر نکنی. ... اجتماع ما طوری سازمانده� شده است که اگر در آن یک شیء باشی، خیلی خیلی بهتر است تا موجودی آگاه. ... هر کدام از ما سه موجود هستیم. یک وجود شیئی داریم که همان جسم ماست، یک وجود روحی که همان آگاهی ما و یک وجود کلامی یعنی همان چیزی که دیگران درباره ما میگوین�. ... برای شنیدن سکوت باید سر و صدا کرد. ... آنها برای فهمیدن هم نیازی به حرف زدن نداشتند.
" آدم های کودن فکر می کنند که هر چیز مدرن، لاجرم چیزی انقلابی است "
نمیخوام بگم کتاب بی دغدغه ای بود. نه. دغدغه داشت و حرفهایی هم برای گفتن. اما واقعا میشد این حرف ها رو توی صفحات کمتری گفت. داستان بهضی جاها به نظرم بی خودی کش اومده بود و حوصله سر بر شده بود.
بزرگترین نقص کتاب رو عدم توصیف شمایل آدام بیس میدونم. من مخاطب واقعا هنوز هیچ تصور مشخصی از شکل آدام بیس ندارم. اینکه چه شکلی شده بود. یعنی چی که مجسمه شده بود. قابل تصوره در شکل کلی اندام هاش دست برده شده بود اما واقعا چه شکلی شده بود؟ و خب هیچ جای کتاب جوابی برای این سوال نیست. این باعث میشد من خواننده کمتر باهاش ارتباط بگیرم.
ولی کلا داستان به ابتذال کشیده شدن بخش هایی از جامعه هنری رو خیلی خوب نشون داده بود. اون نمایشگاه توی ژاپن واقعا توصیف خوبی بود. تقابل آنیبال عنوان نماینده هنرمند واقعی و زئوس به عنوانی کسی که رسانه ها اونو تبدیل به یک هنرمند میکنن. و البته اخر داستان برنده واقعی مشخصه.
و واقعا خدا رو شکر میکنم که هنوز به اون سطح از پوچی نرسیدم که آرزوی آدام بیس بودن بکنم. البته آدام بیسی که اون ابتدای کار بود و مرکز توجه ها بود. نه اون ادام بیس آخر داستان که سرخورده بود . اونو مطمئنا هیچ کس آرزوش رو نداره.
" - چطور به وسیله ی ماده ای تیره و کدر موفق به کشیدن چیزی شفاف و زلال می شوید ؟ - برای شنیدن سکوت باید سر و صدا کرد. "
به چالش کشيدن زندگي انسان معاصر و صنعتي امروز در قالب يک داستان نيمه جذاب از اشميت فيلسوف که آثارش حرفهاي زيادي براي فکر کردن دارد،يکي از معروفترين اثار اشميت است که درباره اش زياد نوشته اند،توصيه ميکنم بخونيدش...
Intotdeauna m-am intrebat la ce e buna mediocritatea, caci si eu ma confrunt de o viata cu ea. Nedeajuns de talentata sau nimic altceva ca sa pot sa ma realizez dar de ajuns de "inteleapta" ca sa realizez acest lucru si sa ma frustreze. Si sa nu mai zic ca imi mai stau si eu in cale cu lipsa de incredere in propriile puteri etc. Cam cu aceleasi lucruri se confrunta si personajul acestei povesti iar solutia lui de a scapa de aceasta pacoste este sinuciderea. Soarta intervine si ii trimite un artist faimos care ii ofera sansa de a deveni o opera vie de arta. Desigur, asta nu ii va ajuta intelectul si nici nu ii va garanta frumusetea exterioara dar ii va asigura o viata in lumina reflectoarelor. Cu totii vrem sa ne simtim speciali si credem ca daca putem convinge cat mai multa lume sa creada asta cu atat mai bine en va fi. Cu totii vrem sa dovedim lumii ca avem ceva de dat. Desi avea parinti iubitori care il preferau pe el in ciuda fratilor faimosi datorita frumusetii estetice, monstrul geloziei il impinge pe erou sa aleaga drumul care ii va aduce o faima mai mare ca cea a fratilor ce l-au ignorat o viata intreaga si, spera el, pofta de viata. Cred ca e important sa fim atenti la ce ne dorim pentru ca ni se poate intampla si de cele mai multe ori ceea ce ne dorim nu este ceea ce avem nevoie, numai ca ne dam seama de acest lucru cand este prea tarziu. Cred ca aceasta este una dintre cele mai importante morale ale acestei povesti, iar mie imi plac foarte mult povestile cu morale. Alta morala ar fi ca cei mai multi din noi ne pacalim prin faptul ca nu oferim deajuns lumii, ca nu ne-am realizat la fel ca altii. Desi e bine sa vrei sa te autodepasesti, trebuie sa stii in primul rand cine esti si ce anume poti oferi pentru ca sa nu ajungi sa iei de la altii ca sa poti sa dai de la tine sau sa tot dai pana nu mai e nimic ramas. Nu toti avem povesti extraordinare dar poate ca nici nu avem nevoie de ele sau poate ca nu stim noi cat de extraordinare pot fi pentru ca nu realizam cat de norocosi suntem. Pe de alta parte simt ca daca personajul nu ar fi trecut prin acea experienta nu ar fi ajuns la aceasta concluzie, nu si-ar fi gasit destinul adevarat. Deci cateodata trebuie sa treci si prin buruieni ca sa ajungi la flori. Asa ca nu mai stiu ce sa cred. Sigur, e doar o poveste, dar hei asa e si in viata cateodata.
شروع جذابی داشت ( همیشه در خودکشیهای� ناموفق بوده ام).... مگر می شود همیشه خود کشی کرد؟ یا بیشتر از یکبارش مگر معنا دارد؟ دایره وار چرخیدن و مسیر تکراری را بدون اندوختن دانش، بدون اضافه شدن آگاهی رفتن امکان دارد؟ نه، بی شک نه. خودکشی تضمینی برای پایان دادن ب زندگی است و عملی است که معمولا در نتیجه ناامیدی و عدم توانایی انسان در مبارزه با زندگی به وقوع می پیوندد. خودکشی از کی شروع می شود؟ از زمانی که ما توانایی معرفی درست خودمان را به دیگران نداشته باشیم. شهرت از کجا آغاز می شود؟ دقیقا از جایی که ما می توانیم دیگران را افکار و سخنانشان را در مسیر خودمان هدایت کنیم و بگردانیم. آدام می دانست که بدبخت است، البته از نظر خودش چرا که خود را بدبخت می پنداشت. امان از دانستن و آگاهی!! می دانست و می خواست جلوی این بدبختی را با خودکشی بگیرد که سرنوشت طور دیگری رقم خورد....هنرمندی آمد و زندگی و آگاهی و توان خواستن و هرچیزی که به یک انسان مربوط می شود را از ادام گرفت و طور دیگری او را ب دنیا نشان داد و اینجاست که آدام زنده است اما مُرده!! آدام را به یک شی تبدیل کرد و درست همینجا بود که معنای زندگی برای ادام روشن شد...شی شدن یک انسان... حالا کسی که می خواست مرگ را از آدام بدزد خود او آدام را اسیر مرگ کرد!! ایده ی این داستان خیلی خوب بود، فکر کنیم تبدیل یک شی شده ایم که می بینیم می توانیم فکر کنیم می توانیم تحلیل کنیم ، احساس کنیم و ب زبان بیاوریم ولی چون به ما برچسب شی بودن را زده اند نمی توانیم زندگی!! کنیم. در حقیقت مارا کشته اند و این مرگ از عذاب آورترین مرگهاس�. کتاب خوب و جذابی بود، اگاهی را نمی شود محدود کرد آدمه� زمانی می فهمند که تصمیمی که یک روز گرفته اند اشتباه بوده و ارزش خیلی چیزها بیشتر از چیزی است که بنظر می آید، اما انسان همیشه تصمیمی را میگیرد که فکر میکند درست ترین است و «هیچ وقت انسان نمی داند چه می خواهد چرا که زندگی یکبار بیشتر نیست (میلانکوندرا)» خیلی جای فکر کردن داشت این کتاب�. فقط گاهی خیلی ب جزییات توجه شده بود.
رد پای اندیشه های فلسفی اشمیت در اثر کاملا محسوس و ملموس است. پرداخت داستان عالی بود. اینکه بعد از اتمام کتاب خواننده را به تفکر وا می دارد به نظرم از نقاط قابل تحسین یک کتاب است. اشمیت در این اثر گویا به آفرینش شخصیتی دست می زند که تحت هجوم افکار و اندیشه های فردی دیگر است و این یعنی به قهقرا کشیدن آن فرد. یادم آمد که چگونه رسانه ها نیز با انسان این قرن چنین رفتار قبیحانه ای دارند.