Taghi Modarressi was born in 1932 (۱۳۱۱) in Tehran, Iran, the son of a lawyer. Two years after the young Taghi had begun elementary school, his father passed away, leaving behind a widow and three sons who subsequently moved into Modarresi’s maternal grandfather’s house. Later his grandfather’s personal library provided him with a wealth of reading material, some of which inspired his literary creations. Taghi entered Tehran University Medical School, earned a medical degree, where he started also writing, became chief editor of Sadaf, a prestigious literary journal. Modarressi’s literary debut novel, Yakolyā wa tanhāi-e u (Yakolya and Her Loneliness, 1955) was published in Iran when he was student. Modarresi’s interest in psychology drew him to researching zār, the traditional means of treating psychological illness, practiced in the Persian Gulf region of Iran. While visiting villages and collecting materials for his thesis, Modarresi had an encounter that changed the course of his life. Suspecting him of revolutionary and leftist motives, the secret police detained and questioned him and confiscated his tape recordings and notes. Becoming frustrated, Modarresi left Persia in 1959 for his post doctorate trainings in psychiatry and child psychiatry in Wichita, Kansas, took a residency at Duke University (1961-1963), which is where he met Miss Anne Tyler (), a popular American writer in 1963. They married and soon moved to Montreal, where he began a residency at McGill University, was a professor of University of Maryland. In 1982, he founded the Center for Infant Study, which is one of the few that offers psychiatric care for children under 5. In the late 1980s, Dr. Modarressi founded the Coldspring Family Center Therapeutic Nursery, housed at a Head Start center in Pimlico, which attempts to intervene as early as possible in the lives of children who have suffered emotionally scarring traumas. He died because of cancer in Baltimore, 1376 / 1997 at age 65. Anne Tyler wrote her memoir of living with Taghi in form of a novel in "Back when we were gone". In the years that Modarresi devoted to settling into his new life and profession, the only significant literary work he published was Šarif jān, šarif jān (1961). It was not until after the 1979 revolution and the mass migration of Iranians to the United States that Modarresi found himself drawn back to fiction. He associates his return to writing with the discovery of what he calls a “new internal voice�. This new voice enabled him to recover his literary voice in Persian and determined his approach to the translation of the two of his novels, Ketāb-e ādamhā-ye ghāyeb (The book of Absent People, New York, 1986), and Ādāb-e ziārat (The Pilgrim’s Rules of Etiquette, New York, 1989). The two novels begin to link the theme of inner exile with the realities of cross-cultural existence. Modarresi’s last, and as yet unpublished novel, Azrā-ye Khalwat nešin (The Virgin of Solitude), also revolves around the themes of loneliness and inner exile that runs through Modarresi’s fiction. Taghi Modarressi is arguably the best example of a bilingual writer who wrote and published both in Persian and English. He is a good example of an active scientific / creative mind, like Bahram Sadeghi () and Gholamhossein Saedi (), lasted from Yakolia 1330's / 1950's to Azra of 1370's / 1990's, with a 24 years of break in between! As Modarresi was engaged in writing The Virgin of Solitude (Azrā-ye Khalwat nešin), he was diagnosed with chronic lymphoma. In 1996 he retired from the University of Maryland and devoted more time to his fiction. He succeeded in completing The Virgin of Solitude before his death on April 23, 1997. Modarresi is survived by his wife, Anne Tyler, and two daugh
Taqi Modarresi تاریخ نخستین خوانش: ماه جولای سال 1971 میلادی عنوان: یکلیا و تنهایی او؛ نویسنده: تقی مدرسی؛ تهران، نیل، 1333؛ در 152 ص؛ چاپ دوم 1335؛ در 152 ص؛ چاپ سوم 1343؛ چاپ چهارم 1351؛ موضوع: داستانهای نویسندگان معاصر ایرانی قرن 20 م داستان بر مبنای روایات عهد عتیق و در اسرائیل کهن میگذر�. یکلیا دختر پادشاه اورشلیم که خود را به عشق چوپانی تسلیم کرده، از شهر طرد و تنها و بهت زده در کنار رود باستانی «ابانه» پرسه میزن�. غروب هنگام شیطان به سراغ او میرو� و همچو دوستی جهان دیده، برای دلداریش قصه میگوی�. قصه برخورد خدا و شیطان بر سر مخلوق...؛ ا. شربیانی
رمان کوتاهی بود، یک روزه خوندم. برای زمان خودش، سال ۳۳، خیلی نوآورانه و بدیعه. اما برای امروز، مضامینش (شیطان نماد عصیان انسان در مقابل خدا، عشق به عنوان مثال اعلای این عصیان) یه مقدار تکراریه و رفتارها و گفتارهای آدم ها یه مقدار تصنعی.
چیزی که هنوز تازه و جذابه، فضای داستانه، که توی اورشلیم دو هزار سال قبل رخ میده.
من کی باشم که بخوام در مورد کارای یه نویسنده اظهار نظر کنم ؟ نوشتن همین طوری در حالت عادی سخته. وای به حال وقتی که تصمیم بگیری بشینی و یه چیز منسجم بسازی. یه داستان یه رمان یه شرح و بسط در مورد یه سری آدم و یه سری قضایا مثلن وسط مشغله های زندگی حرفه ایت به عنوان یه پزشک، دغدغه اینم داشته باشی که یه کتاب بنویسی اونم با تم عهد عتیق. یه کتاب در مورد اینکه چی خوبه چی بده. یا به زعم دوستان اهل فن: تقابل خیر و شر.
اگه فک می کنی سخت نیست یه بار بشین فقط بهش فکر کن وقتی این سختی رو تصور می کنم، از اینکه بخوام در مورد خیلی کارها نظر شخصی مو بگم خجالت می کشم. بخصوص در مورد کارای وطنی
دوست دارم این مقدمه رو اول و آخر همه ریویوهایی که می نویسم بیارم اما این کارو نمی کنم و با پر روویی تمام خیلی وقتا خیلی کتابا رو ناراحت و سرخورده می کنم
اینم لابد از پررویی من ناشی میشه که خیال می کنم خیلی آدم مهمی هستم که ممکنه باعث سرخوردگی یه کتاب بشم! خب نه اینطور نیست. اگه واقع بین باشیم خیلی از کتابا به هیچ جاشون نیست که نظر ماها در موردشون چیه! چرا؟ چون وقتی نوشته شدن که حتا زمزمه وجود داشتن ما هم در بین نبوده چه برسه خودمون(!) که ادعای فکر و ذهن داشته باشیم و بخوایم اون کتابا رو تحلیل و بررسی کنیم اما چاره چیه؟
بعضی وقتا پامو فراتر از گلیمم دراز می کنم و چیزکی می نویسم که شاید گره گشای خودم در آینده باشه
مدتهای مدیدی بود که میخواستم کتابای تقی مدرسی رو بخونم. بعد از آشنایی با قلم آن تایلر (همسر تقی مدرسی) این تمایل دو چندان شد تا امروز که در نهایت با "تنهایی یَکُلیا" رقم خورد.
یَکُلیا اسمه یه دختره. یه دختر از بنی اسرائیل. یه شاهزاده خانومی که درگیر یه موضوع خیلی خیلی خیلی کلیشه ای میشه. چه موضوعی؟ اینکه برخلاف شازده بودنش عاشق چوپون آسمون جلِ آغلِ همایونی میشه. بعدم که باقی ماجرا واضح و آشکاره. جناب همایونی بو می بره و با ریختن اشک تمساح، اسم دقیق چوپونِ دربه در رو از زیر زبون یکلیا بیرون می کشه. بعدم جلوی کل قبیله لباس از تن دختر می دره و زنگوله ای به پاش می بنده و از محله بیرونش می کنه. یکم قبلتر این کارام چوپونو از دروازه محله حلق آویز می کنه. اگه تو دلتون دارین بهم فش میدین که وای داستان و لو دادی و اینا ... باید بگم اینا اصل داستان نیست
اصل داستان تازه از ملاقات جناب شیطان با یکلیا شروع میشه. که اونو نمیگم چی بوده
میگن این کتاب تقابل خیر و شره. اما من خیر و شر حس نکردم. به نظرم همش خیر بود
شخصیتی هست توی داستان به نام "عسابا" که یه طورایی هم طراز "زوربای یونانی" و همین طور "فِرمین در گورستان کتابهای فراموش شده" هست. عسابا خیلی نقش جالبی داره. زیادی روشنفکر و روشن ضمیر بود به نظرم. کسی که معتقده هوسی که در دل تو کار گذاشته شده برای استفاده و بهره بردنه نه برای توی طاقچه گذاشتن. بهتره تا فرصت داری از لبهای شکرین یار فیض ببری که دیری نمی پاید که خودت و یار و هوش و حواس و توان و اینا همش دود میشه و به ابدیت می پیوندی.
شیطان هم اصلن نقش شری نداشت. بیشتر شبیه یه پیرفرزانه بود. کسی که سرد و گرم روزگارو چشیده و دیگه بازی ها و بالا پایین های زمونه براش فرقی نداره. دیگه خودشم حوصله خدا رو نداره و پاپی یَهُوَه نمیشه. راه می افته دنبال یکلیاهای دنیا می گرده تا بهشون بگه عزیز دل ته ته تهش خودتی و خودت. با خودت یه طوری کنار بیا که اگه لخت و عور و رسوا و فلک زده از محله بیرونت کردن بازم بتونی قد علم کنی
مرام "شاه میکاه" هم برام جالب بود. به نفع مملکتش از خواسته دلش گذشت و نگفت من شاه شاهانم! هر غلطی من بگم همونه. برای اون دوران البته زیادی دموکرات بود.
شخصیتهای دیگه داستانم هرکدوم در جای خودشون جالب و جاذب توجه هستن. اما در موردشون یکم گیجم چرا؟
چون نیاز دارم این کتابو یک بار دیگه بخونم. برداشتم تا اینجا خیلی سطحی بود. یه سری چیزا رو اصلن نفهمیدم چی شد. ربط بعضی وقایع به همدیگه رو متوجه نشدم. و از اونجایی که زبان داستان استعاری بود یحتمل درک و برداشتم از متن ناقص هست. پس میرم برای دور دوم
مقدمه داستان: داستان با متنی شاعرانه در هنگام غروب و با آوای زنگوله های اویزان به پای یکلیا که بعلت عشق و عشبازی اش با چوپانی از قصر پدر رانده شده و سرگشته و حیران در اطراف اورشلیم پرسه می زند، اغاز می گردد. متن اصلی داستان: با دیدار یکلیا در باز پسین غروب با شیطلان شروع و با روایت شیطلان از تنهایی یکلیا و روایت حکایت شاه میکاه که او هم اسیر عشق زنی به نام تامار که پیشکشی پسرش از جنگ بوده و اعلام همزمان ظهور شیطان و نزل بلا بعلت امدن شیطان ادامه میابد.... پایان داستان: با طلوع فجر و گریز شیطان از روز به پاپان می رسد.
بطور کلی داستان از دم غروب اغاز و با طلوع خورشید به پایان می رسد، رمانی است ساده و جذاب که خوب نگاشته شده است و البته ارزش خواندن را دارد ، با توجه به اینکه رمان برگزیده سال 1334 بوده است. اما چیزی که از نظر من رشته منسجم داستان را مخدوش می کند : 1-همان روایت شیطان از گذشته است که حس زیبایی که خواننده در ابتدا از تنهایی دختری شکسته خورده از عشق را پیدا کرده برهم میزند و سیری دیگر میگیرد. 2-بیان داستان ، داستان در داستان است و البته کدامشان داستان اصلی و فرعی است ؟!
يكليا و تنهايي او مشهور ترين داستان بلند تقي مدرسي است و او را با اين داستان ميشناسن�. اين كتاب بعد از انقلاب اجازه چاپ پيدا نكرد اما ميتوا� از طريق اينترنت فايل پيديا� آن را تهيه كرد
موضوع محوری این داستانِ بلند، جدال همیشگی خیر و شر و نیروهای یهوه و ابلیس است. داستان دربرگیرنده� سه روایت تودرتو است و یکی� این سه روایت، همین موضوع را میپروران�. همانگون� که اشاره شد، اساس ماجراهای این داستان جدال میان نیروهای خدایی و شیطانی است و هریک از شخصیتها� داستان، نماینده� یکی از این دو قطبان�. جالب است که اصلیتری� نمودِ گناه و سرکشی دربرابر خدا در این روایت، به پیرو� از باورهای دینی کهن، «عشق» و دلباختگ� دانسته شده است؛ چنانک� سببسا� تمام برهمریختگ� اوضاع مردمان، چه در روایت اصلی و چه در خردهروایتها،� عشق است. در روایت اصلی، یکلیا، دختر پادشاه، بهدلی� اینک� تسلیم عشق شده و به پسری چوپان دل باخته، مطرود و انگشتنما� همگان شده است. وی در فضایی پرتافتاد� و دور با شیطان ملاقات میکن� و شیطان، مهربانانه با او به گفتوگ� مینشین� و داستان دلباخت� پادشاه اورشلیم به دختری شیطانی را برایش حکایت میکن�. در این داستان، پادشاه عاشق تامار میشود� لعبتی افسونکا� که فرستاده� ابلیس است. دلسپردگ� او به این عنصر شیطانی موجب میشو� که یهوه، پروردگار بزرگ آسمانی، از مردمان این شهر عنایتش را برگیرد و بلا و آسیب بر ایشان نازل شود. سرانجام با پادرمیانی بزرگان شهر و دربار، پادشاه از این عشق صرفنظ� میکن� و این دستنشانده� شیطان از شهر رانده میشو�. اما ازآنپس� پادشاهْ دیگر آن پادشاهِ پیشین نیست و در تنهایی ژرفی فرومیرود� درست همانگون� که یکلیا در روایت اصلی مطرود و تکافتاد� و بیک� میمان�. عشق در این داستان، درخودفرورفتگی و جداافتادگی انسان را موجب میشو�. در روایت اصلی هم درست مانند روایت دوم، شیطان پس از گفتوگوی� طولانی با ��کلیا و سخنراندنها� خردمندانه و فیلسوفانها� درباب تنهایی ذاتی او، هنگام دمیدن صبح او را رها میکن� و از صحنه� داستان کنار میرو� و یکلیا را با تنهاییا� وامینه�. درست است که رویه� روایت به غلبه� یهوه بر ابلیس میانجام� و درنهایت، عشق کنار نهاده میشود� اما چنین مینمای� که چینش سازهها� روایت و فضاسازیه� و نشانهها� متنی، مخاطب را به سمتی میبر� که در پایانِ داستان، با ابلیس و استدلالها� او بیشت� احساس همدل� و همداستان� کند؛ چراکه او «عشق» را، اصلیتری� نمود انسانیت را، میستای� و حالآنک� یهوه و همدستان� آن را مینکوهن�. چندان با کتاب مقدس آشنا نیستم؛ اما گویا نویسنده با بهرهگیر� از سبک این کتاب و نیز درونمایهه� و شخصیتها� آن این داستان را آفریده است. نثر فخیم آن را بهسب� همین کهنهنمای� و ادبیانهگویی� «نثر توراتی» نامیدهان� که انصافاً نثری روان و خوشخوا� و خواندنی است.
اولِ کتاب جوّ گیر بودم می خواستم یه نقد بلند بالا بنویسم از واو به واو صفحات اول 😂 از انحطاط به کفر بگیر تا فلسفه داستان های دینی بنی اسرائیل که توی داستان بهش اشاره شده ، اما هرچی جلوتر رفتم اعتبار داستان کمتر و کمتر شد و ذوق وقت صرف کردن واسش از بین رفت .
نثر کتاب خیلی قشنگ و شاعرانه و دوست داشتنی بود و حس خوبی میداد به آدم خواندنش. خود داستان در مورد دختر پادشاه اورشلیم است، یَکُلیا، که عاشق یه چوپان میشه و به قول متن "با او تا تاریک ترین زوایای خانه ی عشق" میره. و بعد شیطان میاد و براش داستانی رو از قوم اسرائیل میگه و اینکه چطور پادشاه اسیر هوس زنی بسیار زیبا و جذاب میشه و غیره. کتاب دوگانه ی شیطان/خدا رو زیر سوال میبره و خیر و شر رو وارونه میکنه، طوری که جایی میخونیم "آیا یعقوب مجانا از خدا میترسد؟" که یعنی ارادت و پذیرش خداوند از جانب انسان و محافظت خدا از انسان یه جور معامله س انگار. و خب نقطه ی قوت کتاب اینه که دیدگاه نامتعارفی نسبت به انسان داره که گاهی خیلی منفی میشه. مفهوم عشق رو مورد بحث قرار میده بارها و مثلن میگه "عشق را دو نفر نمی توانند داشته باشند و دلدادگان همیشه به خاطر نفر سومی به هم عشق می ورزند." و خب پر از جمله های قشنگه مثل این "گریه برای کودکان که بیچاره و ذلیلند آفریده شد و اکنون همه ی بشر بدان محتاج است." و مثل این "زیر آفتاب زشتی ها نمایانترند." و جمله های دیگه. ولی نقطه ی ضعفش اینه که کتاب اصلن در مورد یَکُلیا نیست. شیطان میاد و شروع میکنه برای یَکُلیا قصه گفتن و اصلن ماجرا چیز دیگه ای میشه که هرچند اهمیت مضمونی داره برای ماجرای یَکُلیا، ولی اصل داستان یُکُلیا رو محو میکنه.
از داستانهايي بود كه بايدش مي خواندم. براي من لحن و چگونگي روايت اش گيرا بود و احولاتي داشت كه پسند بود. سواي اينكه كتاب - كتاب مهمي هم هست اما سرفصل گونه اي از داستان نويسي در ادبيات معاصر هم هست يكليا و تنهايي او
قديمي و كمياب همراه با غلط هاي املايي ولي خوشخوان و خواندني: "عسابا" شراب مي نوشيد تا فراموش كند كه زمين از گدايان، آن ها كه روحشان تحقير شده و آن تحقير را اكنون حس نمي كنند، بيشتر خشنود است.
کتاب جالب و کم حجمیه ولی بابت متن زیادی ادبیش، یک سال و نیم طول کشید تا شروعش کنم. حالا چی شد الان شروعش کردم؟ چون این داستان بعد از سرخوردگی قشر روشنفکر ایران بعد از کودتای ۲۸ مرداد نوشته شده و فکر کردم شاید به وضعیت الان ما کم شبیه نباشه. داستان به صورت کلی روایت اسطورها� از عهد عتیق با محتوای تقابل خیر و شر داره. اینجا برخلاف اکثر کتابها� از نیروی خیر طرفداری نمیکنه مثلا یه جاهایی به خدا صفت خودخواه رو میده و حتی شیطان رو هم به اندازه خدا در آفرینش انسان شریک میدونه. کتاب در مورد دختر پادشاه بنی اسرائیل به اسم یکیلاست که به خاطر عشقباز� با چوپانی به اسم کوشی از شهر طرد میشه. حین این آوارگی و بدبختی با شیطان آشنا میشه و به صحبت میشینن. شیطان برای نشون دادن اینکه انسان چقدر تنهاست، داستانها� قدیمی بنیاسرائی� رو براش میگه و در این بین خیلی با ظرافت سنت و باورهای دینی رو به چالش میکشه. حالا این وسط یه سری اتفاقا میوفته ولی نتیجهگیر� داستان برام خیلی جالب بود. شیطان به یکلیا میگه خدا از سر خودخواهی قوانین رو وضع کرده که از زیباییه� دور بشیم ولی ما کششی به سمت این زیبایی داریم و همین باعث میشه همیشه تنها باشیم. حالا چه ربطی به داستان داره؟ یکلیا کوشی رو دوست داشت و اگر با اون میرفت خداوند طردش میکرد و تنها میشد و اگر کوشی رو رها میکرد چون دیگه اونو نداشت باز تنها میشد. :))) و انسان اینطوری همیشه تنهاست چون خیلی وقتا تو دو راهیایی قرار میگیره که باید اون چیزی رو انتخاب کنه که دوست نداره.
در کل به نظرم کتاب خیلی نمادین بود و احتمالا جو خفقان اون دوره اجازه گفتن خیلی چیزارو نمیداده و من هم به عنوان خواننده عادی خیلی برداشت زیادی ازش نکردم� ولی احتمالا صاحبنظرا� بتونن خیلی تفت بدن. :))))
در حالی که من فهمیده بودم برای دوستی باید دیگران را در آغوش گرفت نه این که به آغوش دیگران افتاد. ________
مرا مثل خاتم بر دلت و مثل نگین بر بازویت بگذار زیرا که محبت مثل مرگ زورآور و غیرت مثل هاویه ستم کیش است. ________
در نوشتهها� باستانی، شیطان با وسوسهها� خود ارواح انسانه� را میفریبد� اما ادبیات جدید به او با دیدی دیگر مینگر�. شیطان داستان مدرسی، همچون ابلیس شلی و بایرون و بودلر، عصیانگر و سرکش است؛ آرزوها را بر میانگیز� و در عین حال، نهال ملال و نومیدی در دل آدمی مینشان� (شیطان داستان «قدرت تازه» ساعدی و ملکوت صادقی هم از این نوع است، همچنین میتوا� رمان بیگانها� در دهکده نوشتۀ مارک تواین ترجمه دریابندری، کتاب هفته، ۱۳۴۰ را نام برد.) دفاع تلویحی از او، وسیلها� است برای ابراز نارضایتی مذهبی که البته به معنای الحاد نیست و بیشتر عصیانی عرفانی در برابر سرنوشت تلخ است.
شیطان به يكليا میگوی�: انسان در نتیجۀ به کار بستن فرمانها� یهوه دچار تنهایی و ترس ابدی شده است. هر کس بکوشد بر انزوا و ترس خود غلبه کند، مجازات میشو�. به همین دلیل، بشر همواره اسیر تنهایی میمان�. شیطان که به مخالفت تاریخی خود با یهوه میبالد� او را کشندۀ زیباییه� میدان�.
"Drawing on Biblical themes; the novel narrates the story of Yakolyā’s banishment from Jerusalem for having fallen in love with a shepherd. Her father, the king of Jerusalem, orders Yakolyā’s expulsion for fear that her single-minded devotion and passion would incite others to turn away from the worship of God and observance of His laws. In her wanderings through the desert, Yakolyā encounters a rather benevolent Satan who, while consoling her, explains that her loneliness and, in fact, that of all human beings has been pre-ordained by God. He tells Yakolyā that her longings stem from a desire to escape this pre-destined lot of loneliness and that she is being punished for disobeying the destiny of all of humanity to be and feel alone in themselves." این رمان کوتاه که تمی فلسفی دارد، شرح تنهایی "یکلیا" دختر پادشاه اورشلیم بجزای عشق یک چوپان است. پدر که مخالف عشق یکلیاست، ابتدا او را منع، و سپس نفی بلد می کند. یکلیا در سرگردانی تبعید، با شیطان، آن تبعیدی بزرگ، آشنا می شود. شیطان به یکلیا می گوید که "تنهایی"اش عقوبتی ست که خدا برای "انسان" مقرر داشته. گویی انسان در گریز از عقوبت این تقدیر، تنهاتر می شود. با "یکلیا و تنهایی او"، و زبان شگفت روایت، ستاره ی جوانی در آسمان ادب معاصر ما درخشید. تقی مدرسی اما چون شهاب، در همان گام اول فرو مرد. در فرهنگی که اعتبار و احترامی برای هنر و ادبیات قایل نیست، سقف کوتاه است و هر استعداد شگرفی آینده اش را در مکانی بی سقف، یا زیر سقفی بلند جستجو می کند. از همین رو نویسندگان ما اغلب "تک کتابی" اند. "یکلیا ..." تنها اثر مدرسی ست که در زمان خود سر و ص��ای بسیار کرد؛ کاری بود سخت نوآورانه و بسیار پیچیده تر از معمول رمان های فارسی، آن هم از نویسنده ی جوان که دانشجوی پزشکی بود. چند سال بعد، مدرسی به آمریکا رفت، مقیم "تنهایی" شد، و دیگر "یکلیا" نیافرید. "آداب زیارت"، قصه ای ست شلم شوربا و درهم که هیچ منطقی را دنبال نمی کند. آدم ها بیخودی ولو اند، بی دلیل قهر یا آشتی می کنند، یا مهربان اند. شخصیت ها حضور دارند، چون بنظر نویسنده باید باشند! محققی هم هست، در تاریخ باستان، با نوستالژی نیمدار، سرگردان در یک محله، با آدم های نصفه نیمه و بی جهت عاشق، یا بی جهت مهربان، یا بی جهت دشمن. همه می روند و می آیند، و همه جا هستند بی آن که بدانیم چرا، و همه چیز می گویند، بی آن که بدانیم برای چه! "کتاب آدم های غایب"، یک "آداب زیارت" نسبتن جمع و جورتری ست اما شخصیت ها هم چنان سرگرم ده ها رفتار و گفتار بی دلیل، معلوم نیست "چرا" هستند! و چرا چنین رفتار و گفتاری دارند! مثلن پایان یک دوره است، و آغاز دوره ای دیگر؟ پایان یک طبقه است، و شروع یک نظام تازه؟ یا چه؟ خان بابا دکتر، خان داداش ضیاء، مسعود ساواکی، دو خانواده ی سردار اژدری و خانواده ی حشمت نظام، دشمنی این دو خانواده و اعقاب قجری و... متاسفانه "یکلیا و تنهایی او"، معیاری شد برای ارزش گذاری کارهای بعدی مدرسی، که همه شان از "یکلیا" کم می آورند، بسیار هم. تنها باید "یکلیا و تنهایی" را خواند، و در اندوه از دست رفتن یک نویسنده ی دیگر، نشست!
تقی مدرسی با آنکه دانش آموختۀ رشتۀ پزشکی بود و در این رشته پیشرفت های قابل توجهی داشت اما با انتشار چند رمان از جمله شریفجان شریفجان ، توانست جایی برای خود در بینِ نویسندگانِ مطرح ایرانی باز کند اما رمانِ یکلیای او همچنان به عنوانِ شاخص ترین اثر او باقی ماند
زبانِ قصه گویی مدرسی بسیارشاعرانه و سنجیده و دلنشین و گیراست، خصوصاً در این کتاب که از زبانی توراتی با استناد به غزلهای سلیمان نبی و عهد عتیق، بهره برده است
رمان فوق روایتگرِ دو داستانِ تو در تو است، داستانِ نخست، قصۀ یکلیا و تنهایی او را روایت می کند، شاهزاده ای که درگیرِ عشق ممنوعه ای می شود واز جانبِ شاه و مردم، محکوم و مضروب میگردد و لخت و عریان به بیابان تبعید میشود، شب هنگام شیطان به سراغ او می آید و داستانی قدیمی را برای او تعریف میکند که در آن داستان، پادشاه اسراییل دل به عشقِ دختری می بندد که از جانبِ شیطان مامور به دام انداختنِ پادشاه شده بود با آغازِ سرگذشتِ دوم که توسط شیطان روایت میشود، داستانِ اصلی رنگ می بازد وبدون اینکه تغییری در وضعیتِ یکلیا ایجاد شود داستان پایان می گیرد، یعنی به همان ابتدای داستان و سرگردانی و تنهایی در بیابان ختم میشود، ظاهراً این سرنوشتِ محتوم کسانی است که عشق را تجربه می کنند
از متن کتاب:
زنی که موجودیتش دامی باشد و لبانش هوس باز، تلخ تر از مرگ است آن چه كه در اين دنيا از همه پليدتر است نفرت است
گریه برای کودکان که بیچاره و ذلیلند آفریده شد و اکنون همۀ بشر بدان محتاج است، و این جهانی نبود که من بخاطر آن رنج کشیدم هوس ها هيچ وقت كوچك نيستند . كوچك ما هستيم كه نمي توانيم از آنها بگذريم اميال كوچك وقتي به صورت هوس درآمدند ، مردان بزرگ را بنده ي خود خواهند كرد کسی حق زیستن دارد که زیبا باشد و زیبایی را به وجود آورد، دیگران طفیلی هستند، باید فقط نفس بکشند من هیچوقت نمی خواهم ترا به خاطر عشقت، عشق تو به زیبایی، سرزنش کنم، این سرشتِ انسان است که باید به خاطر زیبایی به هلاکت افتد
اثرملهم از داستانهای توراتی است و نویسنده توانسته صحنه ها و جمات جالبی را خلق کند. با این وجود پرداخت داستان کافی نیست و شخصیتها بلوغ پیدا نمی کنند. به خصوص شخصیت خود یکلیا
این اثر در زمره� آثار جریانسا� ادبیات فارسی قرار دارد. نثر شاعرانه، روایتها� زیبا و اسطورها� این کتاب سبب شد که شخصا مطمئن باشم که مجددا این کتاب را، وقتی دیگر، بازخوانی کنم.
یَکُلیا دختر پادشاه اسرائیل است که در عملی هنجارشکنانه، دلباخته� چوپانی شده است و به همین سبب از شهر اخراج شده است. ما در ابتدای کتاب او را در صحرا مییابی� و با وی همراه میشوی�...
داستان یکلیا داستان تنهایی انسان است. او چه با عشق، چه بی عشق تنهاست؛ و برای آگاهی از این تنهایی، ناگزیر از تجربه� رنج است.
از متن کتاب: یکلیا همان طور که اشکهای� را پاک میکر� گفت: - ما گناهکاری�. مگر ایوب پیغمبر نمیگف�: «بلا از غبار درنمیآی� و مشقت از زمین نمیروید� بلکه انسان برای مشقت آفریده میشو�.» شیطان برای بار دوم در چشمان او نگاه کرد و گفت: - یکلیا! گناه تعبآو� نیست. رنجی که تو میکش� بخاطر محکومیت است. آه، یکلیا، تو نه دست داری نه چشم.
روایت بازگویی تاریخ از نگاه شیطان با پیام اینکه : شاید زمانیکه حس میکنیم در کمال صداقت دنبال عشق هستیم دراشتباهیم چون درواقع میخواهیم تنهایی خودمان را با زیبایی بزرگی ک آنرا میپوشاند و پر میکند ، بپوشانیم . اما نویسنده آنقدرها نتوانسته مسیر داستان را هیجان انگیز کند ، روند داستان کند است .