داستان با این تذکار شروع می شود که زن، زمین است. و به گمانم بشود همین را به عنوان کلیدی برای فهم داستان استفاده کرد. طوبی، زنی که از نیمهٔ داستان با خداستان با این تذکار شروع می شود که زن، زمین است. و به گمانم بشود همین را به عنوان کلیدی برای فهم داستان استفاده کرد. طوبی، زنی که از نیمهٔ داستان با خانهٔ قدیمی همهوی� میشو� و آینهایس� برای سرزمین و فرهنگ و وطن، در آغاز داستان که هنوز نهالی است سرشار از حرارت و نیروی جوانی، در آرزوی اتصال با خداست. آرزوی آن که به خدا برسد، همسر خدا شود، و همچون مریم فرزند خدا را در شکم حمل کند. همچون زمین که بذر آسمان را در دل خود پرورش میدهد� و همچون هر فرهنگ که در ابتدای کار، با نیرو و حرارتی فوقالعاد� در جستجوی آرمانی عظیم و آسمانی است.
اما به جای خدا، به ازدواج شوهران زمینی در میآی�: مردانی همگی ناقص و فرسنگه� دور از آرزوی دختر، که یک به یک شوهر او میشون� و از او طلاق میگیرن�. طوبی رفته رفته طراوت جوانی خود را از دست میده�. مانند نهالی که درخت شود، چوب شود، و از بالیدن به طرف آسمان باز ایستد، مانند فرهنگی که حرارت آغازین خود را از دست دهد و جمود یابد، طوبی نیز خشک میشو� و انعطاف خود را از دست میده�. این جاست که در خانها� جاگیر میشو� و با خانه همهویّ� میگرد�. چون سنتی که سازمانیافت� شود، طوبی نیز خانوادها� تشکیل میدهد� بچههای� تربیت میکن� و با امر و نهیها� مدام خود آنه� را از خود بیزار میگرداند� و پیر میشو�. همپای او، خانه نیز پیر میشود� دیوارها طبله میکنند� سقفه� خم میشوند� آبانباره� کثافت میگیرند� همه چیز در حال ویران شدن و فرو ریختن است، اما طوبی، همچون سنتی پیرسال که ریشه دوانده باشد در یک خاک، همچون درختی پیرسال که ریشه دوانده باشد در یک خاک، تن به تغییر نمیده�. از موجود مقدّسی میگوی� که زیر خانه به خاک سپرده شده، دختری که انعکاس دوران جوانی خود اوست، و خاطرۀ آن موجود مقدّس، دفن شده در زیر لایهها� خشک شدهٔ فرهنگ و اجتماع، نمیگذار� که خانه را تغییر بدهد و هر نوع تغییری را تجاوز به خاطرۀ آن موجود مقدّس میدان�. تا جایی که همهٔ فرزندانش، یک به یک او را ترک میگوین� و طوبی را با خانهٔ رو به ویرانیا� تنها میگذارن� تا در واپسین نشئهٔ حیاتش، در «قیامت»ش، همچون درختی که روی جسد دختر مدفون در باغچه کاشته شده، به بار بنشیند و حقیقت را درک کند.
نقد نمادپردازی داستان خیرهکنند� است، در حد و اندازهها� یک شاهکار، اما حیف که نویسنده آن قدر که به نمادپردازی داستان اهمیت داده و همه چیز را به دقت تمام چیده و نظم داده، به خود داستان نپرداخته و به خاطر همین داستان، مخصوصاً نیمهٔ دوم آن که جنبهها� نمادین بیشتر سر و شکل میگیرند� فاقد آن روحی است که به داستان زندگی میبخش�.
بیشترین مشکل من با جایی بود که طوبی کم کم به پیرزنی خشک و سنتی تبدیل شد، که هر چند در نمادپردازی داستان اهمیت زیادی داشت، اما من خواننده که داستان طوبی را از کودکی دنبال کرده بودم و با آن دختر خیالباف و پر حرارت همذاتپندار� میکردم� نیازمند مقدمهچین� بیشتری بودم تا بتوانم با تغییر شخصیتش کنار بیایم. دیگران هم در ریویوها به این ضعف پرداخت در شخصیت طوبی اشاره کرده بودند و فکر کنم بزرگتری� نقطه ضعف داستان همین بود....more
رمان کوتاهی بود، یک روزه خوندم. برای زمان خودش، سال ۳۳، خیلی نوآورانه و بدیعه. اما برای امروز، مضامینش (شیطان نماد عصیان انسان در مقابل خدا، عشق به عنورمان کوتاهی بود، یک روزه خوندم. برای زمان خودش، سال ۳۳، خیلی نوآورانه و بدیعه. اما برای امروز، مضامینش (شیطان نماد عصیان انسان در مقابل خدا، عشق به عنوان مثال اعلای این عصیان) یه مقدار تکراریه و رفتارها و گفتارهای آدم ها یه مقدار تصنعی.
چیزی که هنوز تازه و جذابه، فضای داستانه، که توی اورشلیم دو هزار سال قبل رخ میده....more
سومین رمان از لیست ده رمان ممنوعه که هر ایرانی باید بخواند.
رمان با یکی از تأثیرگذارترین صحنه هایی که تا حالا خوندم شروع میشه� و صد صفحه اول ترکیبی مسومین رمان از لیست ده رمان ممنوعه که هر ایرانی باید بخواند.
رمان با یکی از تأثیرگذارترین صحنه هایی که تا حالا خوندم شروع میشه� و صد صفحه اول ترکیبی مهوع و درخشانه از سکس و خشونت و سیاست که تا جایی که می دونم در ادبیات فارسی بی همتاست. جدای از مضامین بی پروا، نکتهٔ برجستهٔ کتاب نثرشه که خیلی جاها به شعر (مخصوصاً شعرهای خود براهنی، با تکرار واژه ها و به هم ریختن ترکیب عبارت ها به شکلی معنیدا� و...) نزدیک میشه.
بعد از اون صد صفحه، داستان از اون فضا دور میشه و افت می کنه. مخصوصاً وقتی که به زندگی ایاز، عشقش به کیمیا و جستجوش با برادرهاش به دنبال برادر گمشدهشو� صمد [بهرنگی] و ماجرای ترور محمود میپرداز�. هر چند باز بخش های درخشان زیاد داره، اما کلیت داستان از اون فضای صد صفحه اول دور میشه. البته باز در پایان تا حدی به اون فضای شروع داستان بر می گرده.
دو نکته: (view spoiler)[ یکی، بلاتکلیف بودن داستانه، و منظورم جریان سیال ذهن بودن نیست. داستان سردرگمه و به نظر می رسه نویسنده همون موقع تصمیم گرفته چه اتفاقی بیفته. بداهه نوشتن البته یه سبک نوشتن داستانه، اما فکر کنم باید بعد از تموم شدن دستنوی� اول با بازنویسی ردّ این بداهه نویسی ها رو روتوش کرد و اثر رو یکدست کرد. کاری که این رمان بهش نیاز داشت.
دوم هم، که شاید به مورد اول ربط داشته باشه، بلاتکلیف بودن ایاز در جبهه گیری هاش. از طرفی ایاز عاشق و شیفتهٔ محموده، و از طرفی نویسنده می خواد علیه محمود حرف بزنه و چون روایت داستان از زبان ایاز نقل می شه چاره ای نداره جز این که این حرف ها رو توی دهن ایاز بذاره، این باعث میشه لحن داستان مدام تغییر کنه و ایاز گاهی به نفع محمود و گاهی علیه محمود حرف بزنه. هر چند بعضی جاها این خوب دراومده، و نویسنده این دوگانگی رو به صورت دو لایه از ذهن ایاز جلوه داده: در لایهٔ رویی ایاز اصرار داره که عاشق محموده و گذشتهٔ خودش رو فراموش کرده، اما در لایهٔ عمیق تر از محمود بیزاره و هویت و گذشته ش رو به یاد داره. اگه این تمهید همه جا پیاده می شد، بی نظیر بود. با یک راوی غیرقابل اعتماد مواجه بودیم که به رغم اصرارش بر عشق به محمود، از لا به لای کلماتش آثار نفرت به محمود بیرون می زد. اما مشکل اینه که نویسنده فقط چند جا این تمهید رو چیده. این هم از مواردیه که باید توی بازنویسی یکدست می شد، که نشده. (hide spoiler)]...more
آن که با هیولاها دست و پنجه نرم میکند� باید بپاید که خود این میانه هیولا نشود. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، مغاک نیز در تو چشم میدوز�.
فریدریش نیچه فرآن که با هیولاها دست و پنجه نرم میکند� باید بپاید که خود این میانه هیولا نشود. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، مغاک نیز در تو چشم میدوز�.
فریدریش نیچه فراسوی نیک و بد
[image]
اژدها در اصل مجموعهایس� مرکب از افرادی به هیأت انسان که مجتمعاً به صورت جانور پدیدار میگردن�. در بطن این جانور، جدولی سه ردیفی قرار دارد که حاوی رمز موجود است. از مجموع آحاد هر ردیف این جدول، در حال افقی، عمودی، ضربدری، عددی یکسان به دست میآی�...
کشف حقیقت اژدها خلاصها� از مضمون داستان برای یادآوری شخصی
سه کلید برای کشف جریان کلی داستان وجود داره:
اول، اژدهای کیهانی. نویسنده در ابتدای داستان فصلی بی نظیر میاره از قول یک محقق در توضیح این که اژدهای افسانها� موجود مستقلی نیست، بلکه مجموعهایس� از انسانها� بی شمار که همه با هم اژدهایی پدید میارن. بعد یک روز محقق هنگام دیدن جمعیتی که در خیابون جمع شدن و از این سر خیابون تا اون سر خیابون مثل مار درازی کشیده شدن، یاد اژدهای کیهانی می افته.
(view spoiler)[ دوم، مارگیر. ضحاک در این داستان، مردی با دو اژدها روی شونه نیست. این خودکامهٔ اسطورها� در دید رضا دانشور، فقط و فقط یک مارگیره: انسانی که بلده مار رو کنترل کنه. و با توجه به این که اژدهای کیهانی خود مردم کوچه و خیابون هستن، میشه فهمید که خودکامگی ضحاک از دید رضا دانشور، حکومت سرکوبگرانهٔ یک شخص پلید بر مردم نیست. بلکه حکومت سرکوبگرانهٔ مردم بر مردمه و نقش ضحاک فقط مارگیریه: جهت دادن و بهره بردن از قدرت ویرانگر اژدها.
سوم، مسخ شدن بهرام به ضحاک. اتفاق بی نظیر و غافلگیر کنندها� که در پایان داستان می افته اینه که بهرام، منجی آخرالزمان که از نطفهٔ زرتشت در دریاچهٔ هامون و با واسطه گری جبرئیل به دنیا اومده، منجیا� که عارف و عامی چشمبهراهش� تا همه چیز رو گل و بلبل کنه، وقتی بالاخره با ضحاک میجنگ� و شکستش میده، ناگهان مسخ میشه و خودش به ضحاک تبدیل میشه و ضحاک که در آستانهٔ مرگه به منجیِ حالا شهید تبدیل میشه.
این فراز تکان دهنده است، چون میگه چشمبهرا� یک فرد بودن، حتی اگه اون فرد فرزند زرتشت بوده باشه و به وساطت جبرئیل به دنیا اومده باشه، در نهایت به پدید اومدن ضحاک دیگها� منجر میشه. تا زمانی که مردم اژدها باشن و دنبالهرو� منجیها� ضحاک دوباره و دوباره پدید میاد، در چرخها� ابدی و پایان ناپذیر. (hide spoiler)]
نمادپردازی
فکر کنم بهترین حالت خوندن این رمان، اینه که اطلاعاتی کلی از اساطیر ایران داشته باشید، این طوری خیلی بیشتر لذت می برید از داستان و نمادها و اشاره های مکررش به اساطیر ایران. مثلاً این کوییز می تونه یه محکی باشه:
الف. داستان ضحاک و جمشید و فریدون چی بود؟
ب. ضحاک با کدوم حیوان ارتباط داره؟
ج. فرشته ای که مریم رو باردار کرد کدوم فرشته بود؟
د. سیاوش موقعی که از آتیش رد شد، لباس چه رنگی پوشیده بود و اسب چه رنگی سوار شده بود؟
ه�. دریاچهٔ هامون و منجی آخرالزمان چه نسبتی با هم دارن؟
و. کدوم ایزد در آخرالزمان همراه سوشیانت بر میگرده�
ز. ضحاک از چی ساخته شده و بین ضحاک و خرفستران چه رابطها� هست؟...more
نثر اولین چیزی که راجع به این رمان باید بگم، نثر بی نظیرشه، که هر چی ازش بگم کم گفتم. استاد داستان نویسی مون بهمون توصیه کرد داستان های گلشیری رو بذارینثر اولین چیزی که راجع به این رمان باید بگم، نثر بی نظیرشه، که هر چی ازش بگم کم گفتم. استاد داستان نویسی مون بهمون توصیه کرد داستان های گلشیری رو بذاریم جلومون و از روی هر جمله ش چند بار مشق کنیم تا با نثرش اخت بشیم. من این کارو با بعضی جملات کتاب کردم، البته نه خیلی.
داستان اما از نثر سریع می گذرم، چون راجع بهش زیاد گفته شده. و می رسم به این نقطه ضعف بزرگ که کتاب تقریباً داستانی نداره. حجم بسیار زیادی از کتاب به ماجراهای پراکنده و بی ارتباطی می گذره که هیچ تأثیری در داستان ندارن، و همین بی تأثیر بودن باعث می شه داستان کند و خسته کننده بشه. عاملی نیست که آدم رو جذب کنه داستان رو دنبال کنه. نخ تسبیحی نیست که خُردهوقای� پراکنده رو به هم پیوند بده. تا میانه های کتاب اصلاً معلوم نیست داستان راجع به چیه. داستان دوران کودکی راوی، داستان کمونیست شدن برادرش، داستان زندانی شدن خودش، داستان جوانی مادرش، و داستان های بی ارتباط دیگه ای که میان و میرن و فراموش میشن.
حتی وقتی در دو سه فصل آخر داستان کم کم هدفی پیدا می کنه (ساکن نگه داشتن کرهٔ زمین و دوباره برقرار کردن زمینمرکزی� که در لایهٔ نمادین تلاش راویه برای تن زدن از جریان سریع و رو به جلوی مدرنیته) این هدف اون قدر برای مخاطب اهمیت پیدا نمی کنه. یعنی نویسنده طوری وقایع رو نچیده، طوری ذهنیات راوی رو روایت نکرده، تا در خواننده ایجاد همدلی کنه. تا خواننده ضرورت رسیدن به این هدف رو درک کنه. در داستان هیچ اتفاقی نمی افته که معلوم کنه چرا این فکر در سر راوی افتاده که جهان رو ساکن نگه داره. کدوم ناکامی؟ کدوم اضطرار؟ کدوم ترس؟ کدوم حس باعث شده این تصمیم رو بگیره؟ انگار نویسنده در وسط داستان ناگهان تصمیم گرفته راویش باید حرکتی به سمت هدفی داشته باشه و بی مقدمه این حرکت و هدف رو به داستان اضافه کرده.
این نقیصه رو شاگردای گلشیری، مثل ابوتراب خسروی و دیگران، تا حدودی برطرف کردن، و از این جهت آثارشون یک قدم رو به جلو بوده....more