پیرنگ کتاب به نظرم خوب بود (و از نیمهها� کتاب بهتر هم شد) و شخصیتپردازیه� درمواردی مثل رزا خانم و لولا خانم و ... هم بسیار قوی. اما بزرگترین مشکلم پیرنگ کتاب به نظرم خوب بود (و از نیمهها� کتاب بهتر هم شد) و شخصیتپردازیه� درمواردی مثل رزا خانم و لولا خانم و ... هم بسیار قوی. اما بزرگترین مشکلم با کتاب این بود که دست کم در نیمه� اول کتاب، مومو تکرار لنی بود و شاید هولدن کالفیلد. من واقعا نمیفهم� چرا نویسنده فکر کرده بود با آمیزها� از فکرهای فلسفی و بلاهت کودکانه که هر دو اغراقآمی� بودند میتون� همدلی خواننده رو نسبت به مومو بربیانگیزه. کلیشه� نوجوان راوی متفکر و درعین حال بچه داره نخنم� میش�. به هر حال تا قبل از بحث جدی شدن مرگ رزا خانم کتاب برام ملالآو� بود.
برخورد نژادها و زبانها� مختلف واقعا خوب به تصویر کشیده شده بود و به خوبی کلیشهها� ناخودآگاه جمعی درباره� نژادهای مختلف رو نشون میدا� بی اینکه به یه مبارزه� شعاری علیه نژادپرستی تبدیل بشه.
من چندان آدم باحوصلها� نیستم و معمولا هم در کتاب خواندن شتابزدهام� بهویژ� رمان که بیشتر برایم سرگرمی است. امّا چه چیزی باعث میشو� بالزاک را با هممن چندان آدم باحوصلها� نیستم و معمولا هم در کتاب خواندن شتابزدهام� بهویژ� رمان که بیشتر برایم سرگرمی است. امّا چه چیزی باعث میشو� بالزاک را با همه� طول و تفصیلها� آزارندها� بپسندم؟ بالزاک میدان� چطور باید داستان تعریف کند، و کمدی انسانی مینویس�. موشکافی انسانه� در کتابها� بالزاک و تقلّایش برای به دست دادن شناختی نزدیک به حقیقت (که نهایتِ آن ناشدنیست) برایم رشکانگی� است؛ من بینهای� دوست دارم آدمه� را موشکافی کنم و خوب میدان� این کار تا چه حد ناشدنی و در عین حال نزدیکشدنیس�. چرم ساغری داستانی بورخسی است که بالزاک روایتش کرده و این روایت واقعا جالب است. شاید روزی بهتر توانستم با اصطلاحات نقد ادبی بالزاک را توضیح دهم امّا فعلا، ریشخند بالزاک بر جامعه و انسان آن چیزیست که کتابهای� برای من جالب کرده. راستینیاکِ همخانها� باباگوریو وقتی در چرم ساغری با رافائل برخورد میکند� خوب میشو� دید که جامعه� آن روزگار فرانسه از او چه ساخته است. بحثها� سرسامآو� مجلس در مستی، حضور همیشگی فئودورا، و عشق بهنظ� من دروغین رافائل به پولین همه و همه ریشخند جامعه و انسانند. من در جاهایی تنها چشمانم را از روی کلمات میگذراند� و از سر ملال کتاب را میبستم� امّا نهایتا به نبوغ دیوانهوا� بالزاک معترفم. این نبوغ وقتی این کتابها� درخشان را در اختیار ما گذاشته (که شاید هر کتابش را یک بار بیشتر نخوانیم امّا مدام دلمان برای لذّت خواندنشان تنگ میشو�) خب بگذار چندین و چند صفحه توصیف و تحلیل بیمز� کند.
اولین تجربه� کتاب به زبان فرانسه خواندن من، چالشبرانگی� و لذتبخ� بود. خالی از ملال هم نبود؛ ملال بررسیدن مدام کلمهه� در واژهنام� و یأس از فهمیدن اولین تجربه� کتاب به زبان فرانسه خواندن من، چالشبرانگی� و لذتبخ� بود. خالی از ملال هم نبود؛ ملال بررسیدن مدام کلمهه� در واژهنام� و یأس از فهمیدن بعضی ساخته� و جملهها� و اتکای بسیارم به متن ترجمه شده (به فارسی و انگلیسی). درمورد ترجمهه� لازم است بگویم که ترجمه� پری صابری از کالیگولا بسیار بد بود، پر از بدفهمی و حذف. جاهایی مشخص بود که بعضی ساختها� فرانسوی را نمیدان�. ترجمه� زندهیا� نجفی اما بسیار خوب بود و لحن را هم درآورده بود. ترجمه� خشایار دیهیمی از سوءتفاهم اما به من نچسبید. مواردی از حذف جمله (که مشخصا به دلیل زبانندان� بود نه ممیزی و امثاله) که در ترجمه� بیگانه هم به چشمم خورده بود در کتاب یافتم. اما از آن آزاردهندهت� این بود که لحن را حفظ نکرده بود. کمترینش این که بسیاری جاها vous را "تو" ترجمه کرده بود که از تنش صحنه میکاس�. ترجمها� نبود مناسب نثر کامو. و اما خود نمایشنامهه�. من مجذوب کامو هستم. مدام در ذهنم روایتهای� را بازآفرینی میکن� و برای تفسیرهایم فرامتن میآفرینم� تقریبا همین روند تفسیر من را به ادبیات غرب علاقهمن� میکن�. دلم میخواه� بیشتر از او و اندیشههای� بخوانم....more
یک. بعد از مدته� کتابی خواندم که حقیقتاً من را به دنبال خودش کشید آن هم در زمانی که هیچ حوصلهٔ داستان و رمان را نداشتم. به گمانم مهمتری� چیزی که رومیک. بعد از مدته� کتابی خواندم که حقیقتاً من را به دنبال خودش کشید آن هم در زمانی که هیچ حوصلهٔ داستان و رمان را نداشتم. به گمانم مهمتری� چیزی که رومن گاری بلد است، حفظ ریتم داستان است. داستان در جاهایی که باید، با ضربآهن� تند پیش میرو� و در جاهای دیگر آهستهت�. من برخلاف برخی دوستان ریویونویس معتقد نیستم که کتاب، طرح اولیه بوده و جای کار داشته است. هنر گاری است که به بهترین شکل ممکن داستانش را گفته، در همین حجم نسبتاً. در خداحافظ گاری کوپر هم همینطو� بود. مشکلی که خیلیه� با رومن گاری دارند، حرفها� سیاسی کتابهای� است. در خداحافظ گاری کوپر هم به مانندِ لیدی ال، در جاهایی حرفه� رنگ و بوی شعارگونه به خود میگرف�. اما در مجموع، من، که ادبیات متعهد را بیشتر میپسندم� از نوع بیان اندیشهها� سیاسی در کتاب لذت بردم�. حرفهای� گلدرش� نبود و در عین حال، عمیق بود. اندیشه سیاسی جدا از داستان نبود و وصلها� که به آن چسبیده باشد. در تار و پود داستان تنیده شده بود و حکایت از نویسندها� داشت که بینش عمیقی دارد، نه فقط حرفهای� برای زدن. تنها در جاهایی، به ویژه قسمتها� مربوط به توصیف سر پرسی، توصیفات خستهکنند� میش�. نحوهٔ روایت فلشبکمحو� داستان را بسیار میپسندید�. پایانش.� پایان عجیبی داشت. پایان خوبی بود، هرچند شاید چندان به دل ننشست. پایان آنارشیستیا� بود راستش. انگار در همان لحظه، آرمان در آنت ظهور کرده باشد. راضی بودم.� دو. من آنت بودها�. با این تفاوت که من همپا� آرمان شدم و ارزشهای� را پذیرفتم. هرچند در اعماق قلبم آرزوی یک زندگی بیدغدغهتر� آرامتر� شادتر و شاید عاشقانهت� را داشتم. سه. بلافاصله بعد از این، یک عاشقانهٔ آرام را شروع کرده�. چقدر شبیهند. چقدر......more
واقعا چیزی در مورد این کتاب میش� گفت؟ شرحِ حالِ ماست آن... و خوشحالم که روم تاثیر نگذاشت بلکه همدلیا� بود با نتایجی که خودم بهشون رسیده بودم... و ترواقعا چیزی در مورد این کتاب میش� گفت؟ شرحِ حالِ ماست آن... و خوشحالم که روم تاثیر نگذاشت بلکه همدلیا� بود با نتایجی که خودم بهشون رسیده بودم... و ترس از اینک� روالی که برایِ من هم اتفاق میافت� همینطور� باشه. فقط سختخو� بود، خصوصا ًاواخر کتاب....more